Max Payne 2001 سال ۲۰۰۱ عنوانی قدم به دنیای بازی‌های رایانه‌ای گذاشت که هنوز که هنوز است و با اینکه حدود ۱۳ سال از انتشار اولین نسخه‌ی آن می‌گذرد در ذهن‌ها باقی مانده است. هیچ عنوانی نتوانسته است به اندازه‌ی مکس پین تو دل برو باشد و به محبوبیت بی‌حد این عنوان برسد و جای این عنوان را در دل طرفداران پر کند. شاید بشود به جرات گفت بیشترین سهم از محبوبیت و موفقیت این سه گانه محبوب در دستان کسی با نام سم لیک بوده است. یک کارشناس رشته ادبیات و زبان انگلیسی که در شرکت خوش نام رمدی توانست دست به خلق شخصیت‌های بسیار خوب و برجسته‌ای در بازی مکس پین بزند. عنوان مکس پین در سال اول انتشارش با خوش اقبالی زیادی مواجه شد و توانست نظر بیشتر منتقدین را جلب کند و عنوان موفقی از آب در بیاید. کسب میانگین امتیازات ۸۹ برای این عنوان یک موفقیت بسیار خوب بود. شاید بشود گفت نقطه‌ی عطف این بازی اتمسفر بی‌نهایت گیرا و سنگین و تاریک است. داستانی مملو از کنایه‌های سیاسی و اعتراض به وضع موجود جامعه پر از فساد، الکل، مواد مخدر، بی بند و باری و از همه مهم‌تر جنایت و بوی کثیف خون بر در و دیوارهای شهر که کاملا خودنمایی می‌کرد. تیم رمدی در ابتدای کار برای ساخت این عنوان با بودجه محدودی رو به رو بود. به همین دلیل هر کسی گوشه‌ای از کار را گرفت و شخصی مانند سم لیک هم کارگردان، هم نویسنده، هم طراح برخی مراحل و هم ایفاگر نقش خود شخص مکس پین بود! اما با این وجود داستان، نوع روایت، شخصیت پردازی و مضمون بازی به قدری جذاب بود که هیچ کدام از کمبودها به چشم نیامد و این عنوان مورد اقبال عمومی قرار گرفت و فروش خوبی کرد. از خلاقیت‌های این عنوان می شد به سیستم Bullet Time و کند کردن زمان اشاره کرد که به کمک آن، شما زمان را آهسته می‌کردید و با شیرجه زدن در حالت آهسته می‌توانستید با تمرکز بالا و خلق صحنه‌های سینمایی بسیار جذاب دخل دشمنان را بیاورید. این مورد گیم‌پلی بازی را به شدت اعتیاد آور کرده بود. این مکانیک جذاب در دو نسخه‌ی دیگر بازی نیز وجود داشت و به یکی از دلایل موفقیت این عنوان تبدیل شد. * اینم یه قسمت از این نسخه زیبا و ناراحت کننده مگر بدتر از این هم می شود ؟ دلم که گرفته بود سراغ پیرمردی در همسایگی رفتم تا با آن حرف بزنم. غم از سر و کول من بالا می‌رفت و هر روز بی‌آنکه خود بخواهم ابروانم پایین‌تر می‌آمدند و چهره‌ام عبوس‌تر به نظر می‌رسید.زمانی که پیش او نشستم کله‌ام داغ بود. از فرط زیاده روی لرزش دستانم مرا پیش او خجل کرده بود ولی به آن فکر نمی‌کردم. اسلحه‌ام به کمرم بود و چهره‌ام مثل همیشه خسته و پر از درد بود. ماجرایم را برایش گفتم. از او عدالت را پرسیدم. حال متعادلی نداشتم. هر بار که می‌خواهم اشک بریزم غرورم نمی‌گذارد تا اشک‌هایم خودشان را نمایان کنند. مرد خشکش زده بود. چشمانش را غبار گرفته بود و نای پلک زدن هم نداشت. پیش خود شکسته‌تر شدم. تازه درد بی‌دوای خود را می‌فهمیدم. پیش خود می‌گفتم هیچ کس دردهای مرا ندیده و نچشیده است. مرد قطره‌ای اشک از گوشه چشم راستش چکید. بغض کرده بود. شروع به تعریف کردن از زندگی خویش کرد. حال، من بهت زده شده بودم. لرزش دستانم آرام شده بود. پلک‌هایم فراموش کرده بودند بایستی بر هم بخورند. دردهایم از یادم رفت. به او گفتم چند سال داری؟ گفت:۷۳ سال. او گفت تو چند سال داری؟ گفتم من به جای فرزند تو هستم. گفتم چگونه تاب این مشکلات را داشته‌ای و اینگونه مانده‌ای؟ گفت خداوند بهترین‌ها را برای بازی در نقش‌های سخت زندگی انتخاب می‌کند. اگر می‌شکستم، جا می‌زدم، خود را کنار می‌کشیدم و خداوند را مایوس می‌کردم. اما هرچه درد بیشتری کشیدم پخته‌تر شدم، مردتر شدم. گفت در نبرد بین روزهای سخت و انسان‌های سخت، این روزهای سخت خواهند بود که سپری خواهند شد و این انسان های سرسخت هستند که باقی می‌مانند. اولش برایم شعاری بیش نبود. اما حالا می بینم که پیرمرد چندان هم بی راه نمی گفت!