اختصاصی طرفداری- خبر عدم تمدید قرارداد دوناروما با میلان را می توان بزرگ ترین شوک این تابستان دانست. در حالی که با شیبی باورنکردنی هر روز اخبار امیدوار کننده ای در خصوص آینده شیطان فوتبال ایتالیا از کازا میلان به گوش می رسید، دیروز این خبر آب سردی بر نهاد بسیاری از میلانی هایی بود که جیجو را عنصر هویتی پروژه توسعه میلان می دانستند، تلخیِ مساله زمانی برای هواداران میلان بیشتر می شود که در اخبار اعلام شد نه با اصرار رایولا که باتصمیم خود دوناروما این اتفاق رخ داده. اهمیت این تصمیم به حدی بود که پس از اعلام آن سیل عظیمی از جهت گیری ها، قضاوت ها و اظهار نظرها به سمت دوناروما جاری شد، اینستاگرام او مورد حمله قرار گرفت و بسیاری او را با الفاظی نظیر خائن خطاب کردند و تصمیم او را بی وفایی نسبت به تیمی دانستند که در اوج خامی به او اعتماد کرد و سکوی پرتاب او شد. هم از این رو این یادداشت نمی کوشد تا با بررسی پرونده دوناروما به اظهار نظری قطعی برسد بلکه تلاش می کند تا با بررسی رویه فکری عمده هواداران فوتبالی در قبال داستان های مشابه بررسی کند آیا واقعا می توان به تصمیم دوناروما و امثال او برچسب های نظیر بی وفایی و خیانت زد و چرا اساسا موضع گیری عمده فوتبالی ها در مواجهه با این مساله اینگونه است.

استدلال ما اصولا تابعی از اراده ماست، عمده ما جوری استدلال می کنیم که خواستِ ما تایید شود. دلایل مان را جوری می چینیم که خود را برحق جلوه دهیم. در مسائل مختلف جوری فکر می کنیم که نهایتا به این نتیجه برسیم و برسانیم که حق با ماست. بر همین اساس با توجه به متغیر بودن نیازها و خواسته هایمان، شاخصِ ما نیز در قضاوت های ما دائما تغییر می کند و این بحران اصلی مشروعیتِ فکری ما در این حوزه است. یعنی چه؟ دو سال پیش را بخاطر بیاورید که به هر دلیلی ولو درست یا غلط دخیا قصد ترک یونایتد و بازگشت به شهر خود را داشت برای بسیاری از هواداران یونایتد این مساله نمودِ بی وفایی و بی معرفتی بازیکنی بود که به زعم آنها در یونایتد از هیچ به همه چیز رسیده بود و در قبالِ این پیشرفت شاید باید تا ابدالدهر در یونایتد بماند و یا حداقل به رئال مادرید نرود و حالا دو سال بعد از آن ماجرا عمدتا هواداران بارسلونا در مقابل مساله وراتی که از قرار معلوم بی صبرانه خواهان پیوستن به بارسلوناست و مدیران پی اس جی مانع این انتقال می شوند از تعبیر زندانی شدن و یا برده داری مدرن یاد می کنند و توجهی به این مساله ندارند که به هر حال وراتی نیز در پاری سن ژرمن از هیچ به همه چیز رسیده است، پس ملاک ما برای قضاوت در مورد این مساله چه باید باشد؟ مرام و معرفت یا خواست و آزادی خود آن بازیکن.

 استدعای عاجزانه و ملتمسانه نگارنده این است که به هیچ وجه مساله را رنگی نکنید و به عنوان یک هوادار یونایتد یا بارسلونا یا رئال به قضیه نگاه نکنید. چرا که به عقیده من این مساله اصولا ربطی به لیورپولی بودن، اینتری بودن یا شاختار دونتسکی بودن ندارد و نکته ای در نگرش بسیاری از ماست زیرا جامعه هواداران هر کدام از تیم های اروپایی کاملا تصادفی است و همه ما در سنین مختلف با تحصیلات مختلف و ... بصورت تصادفی بین این تیم ها پخش شده ایم و اینطوری نیست که بگوییم رئالی ها فلسفه هگل را پاس کرده اند و بعد مادریدی شدند یا یونایتد صرفا به آن دسته از مردمانی که با سینمای کوبریک آشنایی دارند جواز حضور در اولدترافورد را می دهد و یا بایرن فقط کسانی را به طرفداری بر می گزیند که تبارشناسی اخلاقی نیچه را از بر باشند، پس در نتیجه مساله اصلا و ابدا رنگی نیست بلکه یک بررسی در نگرش طرفداران فوتبال نسبت به یک موضوع مشترک است. مساله بسیار مهم دیگری که ذکرش ضروری است این است که در یک پژوهش علمی شاخص قضاوت در حین پژوهش نباید تغییر کند. به عنوان مثال اگر خوشبختی در یک پژوهش با شاخص دسترسی به مواهب دنیایی نظیر خانه مسکن و درآمد بالا قرار است مورد قضاوت قرار گیرد نمی توان در مواردی که به نفعمان نیست شاخص را تغییر داده و ارتباط معنوی باخدا و  پیغمبر را شاخص خوشبختی یک جامعه در نظر گرفت. تغییر شاخصی که بنظر در رویکرد طرفداران فوتبال در قبال بازیکنانی که می خواهند تیم محبوبشان را ترک کنند و بازیکنانی که می خواهند به تیم محبوبشان بیایند به صورت زیر پوستی دیده می شود.

در زندگی روزمره همه ما شاهد داستان های نافرجام عشقی فراوانی بوده ایم. جایی که به هر دلیلی عاشقان دیروز، امروز خود را بیگانه با یکدیگر میابند. عمدتا فرد ترک شده که در اصطلاح بازنده خطاب می شود در هنگام مراجعه به دوستان در اکثر قریب به اتفاق موارد با قضاوت هایی مواجه می شود که جملگی به ارزش بسیار بالای او و دافعه حداکثری فرد ترک کننده تاکید دارند. در واقع گوینده این جملات صرف نظر از حقیقت داستان، صرف نظر از کیفیت آنچه رفته و او از آن بی خبر است و صرف نظر از تمامی داده های واقعی مسئله صرفا به دنبال بازگرداندن فرد ترک شده به روال عادی زندگی است، فردی که از بد روزگار احساس طرد شدن، ترک شدن، پیچانده شدن و از همه بدتر بی ارزش شدن می کند و دوستِ او در مقام یک مشاور می کوشد تا او را متوجه ارزش های درونیش کند ولو به قیمت بی ارزش کردن فردی که رفته است، در این موقعیت دوست فرد بازنده اصلا کاری به کار حقیقت ندارد و شاید نباید هم داشته باشد و صرفا می کوشد تا پاسخی به ذهن نیازمند دوستش بدهد، هدفی که وسیله را توجیه می کند و با نسبت دادن بدترین صفات به یار سابق می کوشد تا با بد انگاشتن او که رفته، به دوست خود احساس ارزشمند بودن بدهد. فضای فکری که مستقیما ناشی از اخلاق بردگی است و ریشه در ضعف های روحی فکری انسان مستاصل و درمانده ای دارد که از قضا بیشینه جامعه بشری را شکل داده است.

پس ملاک و شاخصِ ما برای قضاوت در مورد این مسئله ها چه باید باشد، به عقیده من این شاخص "آزادی فردی" است. اینکه قدیم بودند کسانی که یک عمر عاشق می ماندند مسئله دیروز است و ما باید بدانیم در عصری زندگی می کنیم که آدم ها با دو سه قدم از روی همه چیز رد می شوند، این دگرگونی ارزشها و شاخص ها می طلبد برای بقا ما نیز با دگرگونی های محیطی خود را وفق دهیم تا مثل دایناسورها منقرض نشویم و صد البته یادمان هم باشد که اگر دخیا را با چوب بی وفایی زدیم گریزمان را با آغوشِ پیشرفت و آرزوی حضور در یک تیم بزرگتر به پیشباز رفته بودیم. البته من نیز می دانم که پذیرش این حقیقت برای طبع احساسی ما که در همه تاریخ خود فریبی را پسندیده و با همین فرمان شاعران را دوست داشته و از فیلسوفان بیزار بودیم سخت است. داستانِ تلخی است اما همانگونه که یک دختر در مقام نامزد غیر رسمی این آزادی را داشت تا پسری را از میان هزاران نفر برگزیند، حالا هم این حق را دارد تا فرد دیگری را به عنوان نامزد رسمی انتخاب کند، آنچنان که مثل  قطعه گمشده شل سیلوراستاین؛ دو قطعه که روزی برای هم مناسب هستند و تشکیل زندگی می دهند قرار نیست تا قیامت هم برای هم مناسب باشند و اصلا اگر ملاک تصمیم گیری ما در این خصوص مرام و معرفت بود اساسا بهتر بود چیزی بنام فصل نقل وانتقالات وجود نداشته باشد زیرا در هر جابه جایی به هر حال دلی هست که بشکند. بر همین اساس دخیا، دوناروما و وراتی و هزاران نفر دیگری که داستانی مشابه داشته اند به نظر من دارای این "آزادی فردی" هستند که برای آینده خود تصمیم بگیرند و در اخلاق اربابی محلی از اعراب ندارد که آزادی فردی آن ها را تقبیح کرده و مستوجب عذاب بدانیم. می توانیم از آنها دلگیر باشیم بابت خاطرات مشترکی که بخشی از وجود ما شد و با آن ها برای همیشه  رفت اما چه می شود کرد که در عصر مدرن زندگی می کنیم و مناسبات زندگی مدرن چنین است:"دوستت دارم تا امروز و هنوز اما فردا را نمی دانم".