عشق ، یا بهتر بگویم همان غریزه ی غلیظ و نیروی کشنده بین دو جنس ( که این روزها به لطف شستشوی مغزی رسانه ها! بین همجنس ها هم باب شده ) همواره حضور فعال و گهگاه کاتالیزورگونه ای در اتفاقات کوچک و بزرگ تاریخ داشته.
کافیست بدانیم تمامی پادشاهان و جلادان و دزد ها و فاحشه ها هم حداقل یک بار عشق را تجربه کرده اند و گاهی اسیر آن شده اند.جنایت کرده اند و یا مورد جنایت واقع شده اند.
رسیده اند یا نرسیده اند ؛ واقعیت این است عشق در نرسیدنش است که شکوفا میشود.ذات انسان این است.در نرسیدن ها است که جاودانه شده اند.شما هرگز زندگی خوش و خرم دو زوج را در کتاب ها نمیخوانید. در سینما نمیبینید. حتی اگر زندگی زوجی تصویر میشود یا یکی مریض است یا خیانت میکند و میبیند.
این از عجایب غریزه است.نوعی سادیسم.
ما میخواهیم برسیم ، ولی در نرسیدن ها لذت بیشتری نهفته است...
یکی از تحقیقات من در خارج از ایران در کالج ها بر روی افراد بین 15 تا 19 سال در همین مورد بود .
ما در کمال ناباوری دریافتیم که در رابطه هایی که مدتی برای جذب معشوق تلاش شده ؛ فرد عاشق در به در به دنبال بهانه ای میگشت که فاصله ایجاد کند ! و دوباره در همان عشق و عاشقی سوزان خود! در آتش دوری بسوزد و از آزار دادن خود غرق در لذت شود. میتوان گفت دلسوزی برای خود!
در فرهنگ و ادبیات ما مجنون نماد یک دیوانه ی واقعیست! از آن دیوانه ها که هرگز به گرد پایش هم نرسیده ایم! حتی در رویاهامان قبل از خواب ،در رختخوابمان در روزهایی که به دبیرستان میرفتیم!
همان دختری را تصور میکردیم که با روپوش مدرسه اش هزار بار جذاب تر از زنان بالغ تر در لباس عروس بودند.
و یا اگر دختر بودیم کمی زودتر دچار اولین عشقمان شده ایم ، همان پسرهای پرزور محله که در رویاهایمان برایشان دلبری میکردیم ؛
حتی در اینها هم به گرد پای مریض روان ای به نام مجنون! نمیرسیم.
اما واقعا چه میشود که عشق در نرسیدن هاست که معنی میگیرد؟
نظر شما چیست؟