طرفداری- یک روز قرار شد همایشی در خیابان شانزالیزه پاریس برگزار و بهترین بازیکنِ تاریخِ فـرانسه انتخاب شود. از پیش تر گفته می شد جنگ بین «زیدان» و «پلاتینی» است و یکی از این دو انتخاب خواهد شد. نظرسنجی بسیار مهمی برای مردم فرانسه بود، به طوری که از روزها و هفته ها قبل در موردش صحبت می کردند. شمارش آرا تمام شده بود و آرای نظرسنجی قرار بود خوانده شود تا مردم فرانسه از این حس کنجکاوی در بیایند. طرفداران هر ستاره با شمایلی عجیب آمده بودند و در سالن و خیابان های اطراف حضور داشتند. همه به انتظار نشسته بودند که به یک باره یکی با یک پالتوی بلند و کلاهی که صـورتش را استتار داده بود وارد مراسم شد. به بالای سِن رفت و پشت به جمعیت پالتویش را در آورد. پیراهنی از منچستر تنش بود با «یقه ایـستاده»,کلاهش را انداخت زمین و از پشت میکروفون فـریاد زد: "بم گفت فرانسـویِ کثیف، منم زدمش. من پادشاه یونایتدم، من همون فـرانسوی کـثیفتونم، من بـهترینِ تاریخِ فـرانسه م؛ من اریکِ کـثیفتونم". حکایت، حکایتِ مردی از جنس یونایتد است. «مردی کثیف» که گند زد به همه ادله هواداری. رسوا کرد همه تاریخِ وفاداری را. سلاخی کرد همه قلب هایی را که از گوشه گوشه میدان آلبرت تا خیابان مَرکت به انتظارش ساعت ها می نشستند تا او برایشان دست تکان دهد. مردی با همان یقه ایستاده که بی رحمانه تبر میزد بر روح و روانِ شیاطین و هواداران. مردی که به ردای قدیسین رسید و شد مظهرِ عشق و جنون سکو به سکوی اولدترافورد، مردی عاصی که «اریک کانتونا» نام داشت. حقیقت آن است روزِ خداحافظی اریک، هوادارانش قبول نمی کردند بازیکنی که رو در روی زیزو و پلاتینی فریاد می کشید من بهترینِ فرانسه هستم، باید برای همیشه از فوتبال برود. مردی که در هایبری خون ریخت، «الاند رود» را نفرین کرد و جادوگران سرخ و سفید شفیلدی را جلوی چشم هوادارانشان در «برامال لین» سلاخی کرد، باید میرفت. دیوانه ای که شبانه دستور داد با نقاب هایش به مونیخ و مادرید یورش ببرند باید میرفت. مردی برهنه که اسپرزی های شمالِ لندن را به آتش کشیده بود و با دستِ راستش به سینه اش می کوبید و دیوانه وار فریاد می کشید دیگر راهی جز وداع برایش نمانده بود. بازیکنی که در آسمان دریبل میزد و روح «فوتبالِ خاص» را بارِ دیگر در زمین های مسابقه دوانیده بود باید فقط از او یک یقه ی ایستاده به یادگار بماند. هنوز در خاطره ها مانده است که «تاردلی افسانه ای» سرش را عینِ بیمارهای روانی تکان میداد و دوبار تکرار میکرد «من خودم دیدم اریک کانتونا در هوا دریبل زد». هوادارانِ کانتونا دیوانگانی بودند وهستند که نه همانندِ ناپلی ها برای دیگومارادونا میعادگاه ساختند و نه همانندِ فلورانسی ها تکه های شکسته شده مجسمه گابریل باتیستوتا را شبانه بوسیدند و دزدیدند, بلکه آنها معنای هواداری را طوری دیگر فریاد زدند. به طوری که برای ضربه ی «لگدِ اریک» به آن تماشاچی پس از دو دهه سالگرد می گیرند و با آن ضربه خاطرات را مرور می کنند و اشک می ریزند. همان هواداری که وقتی از اریک پرسیدند آیا پشیمان نیستی، سرش را پایین انداخت گفت: «بله پشیمانم» سرش را بالا آورد و چشم در چشم، با چشمانی غضبناک گفت: «چون باید محکم تر میزدمش». باید اریک را آنطور که هست دوست داشت، نه آن جور که گمان می شود باید باشد, شاید «همانقدر کثیف؛ همانقدر قدیس». همواره سوال اینجاست چرا هیچ منطق و باوری در تاریخِ فوتبال نتوانستند هواداران یونایتد و اریک را درک کنند. شاید هنوز به یاد داشته باشند که فردای خداحافظی اریک کانتونا روی خیابان ها؛ لباس ها؛ دیوارها؛ کلیساها و حتی ابتدای جاده ها نوشته شده بود: «پادشاه مُرده است» .

غول مُرد. این جملهای بود که دوبار از بیگانگان شنیده شد. یک بار روزهایی بود که دستههای پایینتر پذیرای یونایتدیها بود. بار دوم زمانی که یونایتدیها بلگراد را در هم کوبیدند تا به خانه بازگردند اما از آنها فقط تکههایی از گوشتهای گندیده به فرودگاه رسید. باور و آرمان برای هوادارانِ انگلستان یک اعتقاد بوده و هست. شاید هوادارانِ میلوال سالها اشتباه کردند که میخواندند «هیچکسی مارا دوست ندارد»، انگار منچستریونایتد تبدیل به تیمی شده که دوستش ندارند. شاید باید روزهای لعنتی را یادآوری کرد، همان روزهایی که دشمنان «یو یوییها» را ننگِ انگلستان شمردند و دیگر خبری از غول و قهرمانی و سلطنت نبود. روزهایی که برای یک تساوی در آنفیلد سه شبانه روز جشن گرفته میشد و برای گل لحظات آخر برای فرار از دسته سوم میجنگیدند، روزهایی که تئاتر رویایی نبود و منچستر دوهزار هوادار بیشتر نداشت و انحلالی که نزدیک تر از پیراهن به تنشان شده بود. روزهای سخت را یونایتد گذراند تا برسد به امروز. امروزی که بی مت و سِر سپری میشود همان هوادارانی را میخواهد که فلسفه شان یونایتد، الکل و مستیشان یونایتد، قمارشان یونایتد بود. همان هوادارانی که یونایتد را مقابلِ مادریدِ کهکشانی و مونیخِ اساطیری و میلانِ افسانه ای هم تنها نگذاشتند. همان هوادارانی که با یونایتد زندگی کنند و با یونایتد بمیرند. شبیه به «پدی لالر»، همان پیرمردی که روی تخت بیمارستان با پیراهن منچستر آنقدر زنده ماند تا بازیکنانِ شیاطین را از نزدیک ببیند و وقتی منچستری ها به ملاقاتش رفتند انگار به آرزویش رسید و قبل از مُردن زمزمه می کرد: Take Me Home, United Road To The Place I Belong To Old Trafford To See United Take Me Home, United Road چرا برای اریک کانتونا راه دور برویم؟همین یکی دوسال گذشته باید خاطرتان باشد، یک انتقال بزرگ انجام شد. زلاتان ابراهیموویچ راهی منچستر یونایتد شد. همان روزها یکی دو ویدئو و مصاحبه دست به دست شد. اریک کانتونا ضمن خوش آمد گویی خطاب به زلاتان می گوید «تو نمی توانی پادشاه باشی. تو نهایت آنقدر خوب باشی که بتوانی شاهزاده باشی. یونایتد یک پادشاه دارد، آن هم من هستم» . زلاتان هم بر نتابید و در پاسخ به اریک کانتونا گفت: «من نمی خواهم پادشاه باشم؛ من آمده ام خـدای منچستر باشم». نمیدانم زلاتان چند قیچی برگردان زد؛ چندتا گل زد، چه اندازه در تئاتر رویاها درخشید؛ چقدر در یونایتد محبوب شد، چه اندازه یاغی شد، اما به خوبی می دانم زلاتان تعصب و غیرت را درست یا غلط فدای فوتبال حرفه ای کرده است. یونایتد تا ابد یک پادشاه دارد که قیاس هر بازیکن بی نظیری با اریک کانتونا غلط است، غلط. مصدومیت زلاتان در این سن آن قدر ناراحت کننده بود که افراطی ترین رقبای یونایتد را هم خوشحال نکرد. گاهی رویدادهای ورزشی سوا می شوند از کل کل ها و کُری خوانی ها. زانوهایی که در یک لحظه به بیرون خم می شوند، ساق هایی که می شکنند، مینیسک هایی که به صدا می آیند و مچ هایی که این رو آن رو میشوند. همواره این صحنه ها آنقدر دردناک بوده اند که میلی برای دوباره دیدنشان هم نداشتیم. و شاید این اواخر را به یاد داریم که زلاتان عصا زنان خودش را به نیمکت منچستریونایتد می رساند. زلاتان در یونایتد درخشید. اگر بهترین نبود، یکی از بهترین ها که بود. سهم به سزایی در موفقیت یونایتد داشت. اما سوال اینجاست آیا زلاتان توانست آنقدر قدرت داشته باشد که روز خداحافظی اش بر روی تمامی دیوارهای یونایتد بنویسند «پادشاه مُرده است؟». آیا زلاتان توانست اشک برهنگان دیوانه ی تئاتر رویاها را در بیاورد؟ آیا زلاتان توانست کاری کند که شیاطین سرخ سه سال به انتظارِ انتقام از بی معرفت های «آپتون پارک» در تئاترشان لحظه شماری کنند؟ آیا زلاتان آنگونه محبوب شد تا دیوانگان «سکوی غربی اولدترافورد» هم در زیر آتش هایشان اشک بریزند؟ آیا زلاتان توانست کاری کند تا روی مجسمه «سرمت بازبی» نامش را هک کنند؟ آیا زلاتان آنقدر قدرت داشت که از جنوب تا شمال اروپا به آنها بگویند «یاران زلاتان»؟ آیا زلاتان توانست شورش کند و یاغی شود تا بعد از «دو دهه» افراطی های یونایتد را دورِ هم جمع کند تا شیاطین برایش اشک بریزند؟ آیا زلاتان اصلا توانست اینگونه متکبرانه زانو بزند؟

این که زلاتان است. بازیکنی که نظیر ندارد؛ عالی است «عالی». بسیار عملکرد موفقیت آمیزی داشت اما مساله اینجاست سال ها از مردی که با یقه ی ایستاده تئاتر رویاها را ترک کرده، گذشته. آری؛ شاید زیزو و میشائیلِ افسانه ای تا ونگرِ باوفا، تا دشمنانی که به لاشه های مُردگانِ طیاره انگلستانی آب دهان ریختند، تا مافیای بریتانیا و باشگاه هایی که برای تبر زدن بر پیکره ی یونایتد در این سالها کوتاهی نکردند، اعتقاد داشته باشند «کانتونا مظهرِ سقوط بود»، اما واقعیت آن است این سقوطی بود که بخشی از قلب های اولدترافورد و یونایتد را تا همیشه با خود زنده به گور کرد. نشان به آن نشان که فردای خداحافظی کانتونا، «مادرِ یونایتدی» خم شد ودر گوش بچه ای که مُرده به دنیا آورده بود آرام گفت: «چیزی را از دست ندادی، پادشاه مُرده است» . چه با زلاتان و چه بدون زلاتان، یونایتد تا ابد یک پاشاه دارد. راستش گفتن از محبوبیت اریک کانتونا برای نسلی که او را آنچنان در خاطر ندارند سخت است، گاهی بعضی چیزها آنقدر عجیب بنظر می رسند که نباید با کسی تقسیمشان کرد. قدیسِ کثیفِ زمانه، اریک کانتونا بود، همانی که جنون آمیز همانطور که پائولو کوئلیو می گفت سقوط می کرد. همانی که با خیال راحت برایش نوشته می شد به جهنم، به درک؛ مرگ بر ضـدِ اریک.



