میانمایگی تناقض است.اینکه ناز و نماز با هم نمیخوانند.اینکه مستی با مشروب و راز و نیاز با معبود نامتناجسند.رقص تابدار از زن چادری  نقابدار تمام کائنات را از شدت تعجب کن فیکون میکند. میانمایگی حد واسطی ست که ما را در تناقض های رفتاری و گفتاری و کرداری خود رها کرده و از ما چیزی میسازد که نه هستیم و نه نیستیم.که هم میخواهیم عاشق باشیم و بوسه و لب و دهان را بپرستیم و هم بند تنبان اعتقادات سنتی مان شل نشود.هم برای معشوق و معشوقه روح خود را بدریم و هم پدر و مادر و برادر و خواهرمان ندانند که آن تکه ماهیچه ی سرخ رنگ را در آغوش کسی جای گذاشته ایم.به هر سوراخی سرک بکشیم برای یافتن خودمان و تنها تاریکی نصیبمان شود.شعر بخوانیم و دشنام بدهیم.در عکسهایمان لبخند بزنیم و در زندگی نه. کافکا بخوانیم و گذری هم به آثار فاخر حسنی کجایی بزنیم محض تعادل مزاج کوفتی مان . تتلو را بلافاصله بعد از فرهاد پلی کنیم و بعد از خلسه ای عاشقانه به سبک مرد تنهای شب ؛جیگیلی جیگیلی گویان با نیش های تا بناگوش باز شده به زمره ی تتلیتی ها بپیوندیم.بدون اینکه فرق فلسفه و شعر را بدانیم من باب فواید خواندن راسل و پیوند شعر و فلسفه و زندگی غرا سخنرانی کنیم.دوست داشته باشیم عاشق باشیم و از الفبایش چیزی ندانیم.و... میانمایگی تکرار زخمی روح سطحی و دم دستی ماست که نه راهش را یافته است و نه میخواهد بیابد و نه نمیخواهد بیابد. سردرگم تر از نسیم هر سوی که باد تکانمان بدهد خواهیم رفت. بدون هیچ اندیشه ای.در هر زمینه ای خود را صاحب نظر میدانیم.که نه لذت عروج به کمال را خواهیم چشید و نه طعم شیرین و کاذب غوطه ور شدن در سطح عبوس وتلخ رادرک خواهیم کرد.معلق میان زمین و آسمان با اشاره ی به هر سو که باد بخواهدخواهیم غلطید و پوسیدن در این حجم کرخت متوسط بودن سرنوشت محتومی ست که برایمان رقم میخورد. میانمایگی درد متوسط بودن است و بدترین درد متوسط بودن است!حتی در عشق... یا عاشق عاشق عاشق باشید  و بمانید و یا اینکه بدون دم زدن از این حالت عرفانی و روحانی و هورمونی به سطح پناه ببرید.وسطح پناهگاه خوبی ست.تعلیق وسط و کمال بالا را ندارد...که کمال رنج میطلبد. میلاد بارچی نژاد