اختصاصی طرفداری- خیلی وقت پیش تام جونزِ بزرگ گفته بود من کسیم که هیچ چیز ندارم، من همان هیچ کسم، همان هیچ کسی که چیزی ندارد تا برایت بخرد، نه می توانم به رستوران های پر زرق و برق میهمانت کنم، نه کلاب های دیدنی را نشانت دهم، شاید سهم من آن است که در حال رقص با دیگری تماشایت کنم اما من همان کسی هستم که دوستت دارم، بیش از هر کس دیگر. بیش از هر کس دیگر...

حکایت حکایت پسری است که پدرش آنقدر نوشید و به بطری خیره شد تا چشمانش برای همیشه بسته شد تا دیگر نه بطریش او را بشناسد و نه فرزندش. پسری که همه چیز را از دست داد تا برای باختن هیچ چیزی نداشته باشد،تا قلبش را بگذارد پشت توپ و هر روز هر ساعت  مثل آن پسر شیرفروش کارتونِ سال های بچگی روی خورده شیشه های خونی ساحل امید، توپ را به سینه موج ها بکوبد و خشمِ همه چیزهایی که زندگی از او دریغ کرده را  دست به یقه با زندگی پس بگیرد. شاید اصلا سختی همین روزها که همه چیز را در قمار زندگی گذاشت پشت توپ و کوبید به سینه روزگار باشد که اشک های مادرش را در مراسم مرد سال تبدیل به الهام بخش ترین صحنه مراسم می کند. این هم شباهت عجیبی است بین او و تایِ همیشگی اش تو این سال ها: لئو. کاکرو و سوباسای دنیای واقعی، یکی فوران استعداد و یکی مثل خیلی از ماها که با تولدش نه شهاب سنگی به زمین کوبیده شد و نه پیش گویی آمدنش را به کسی وعده داده بود.کاکروی دنیای واقعی که حالا همه چیز دارد و حقش را از زندگی گرفته شاید حتی کمی بیشتر از حقش، توی تایم لاین اینستاگرامش همه چیزهایی که می شود داشت را دارد و توی قلبش چیزی بزرگتر، ایمانی از تابش استوا گرم.

به رونالدو که می رسیم آستین های بی انصافی را بالا می زنیم، تراش کم لطفی ما تیزتر می برد، طبع کمال گرای مان خوش تر می جوشد و طلبکار می شویم برای همه چیزهای که نبودیم و خواستیم باشد، می شویم مثل لنگرانداخته های همیشگی کافه های هنری که از نیچه انبوهی سبیل و از مشکاتیان کاپشن بته جقه اش را به ارث بردند؛ گس ترین کلاسیک های زجرآور برای مان خوش عطر می شوند وآن وقت آقای صدا می شود خالتور، آنقدر بی هنر می شویم که به جز عذر گناه هیچ نمی بینیم. تردی اندامش ساطور زیاده خواهیمان را تیز تر می کند و خرابی هایمان را سرش آوار می کنیم، شاید خودمان هم می دانیم برای گذر کشتی سنگین کهکشانی ها روی مواج ترین موج ها و زیر کبود ترین آسمان ها اول و آخر باید به شانه های او تکیه کرد کسی که رایش را سوزاند و تورین را به اسارت گرفت. پسر مدیرایی که یکی از ماست اما یکی از ما نماند، خوب بد یا زشت همانی است که هست آن هم در جهانی که به قول مرد پرنده ای ایناریتو توی زندگیمان فقط وقت هایی که روی صحنه هستیم فیلم بازی نمی کنیم...

نمی دانم برای این حجم از ایمان باید چه نوشت برای کسی که عمرمومنی را با استقامتش یکسره به سخره گرفت و تف کرد به هر چه قانون و پیش فرض، کسی که ورق را برگرداند و بزرگترینِ بازگشت ها را رقم زد، حالا آسمانش هم اندازه جادوگر هزاره سوم مهتابی است، کسی که با هر مرگ متولد شد و تاریخ را از نو نوشت، برای کسی که در سراشیبی سقوط هم خم به ابرو نیاورد و راهش را رفت و حالا پنجمین توپ طلا با شایستگی تمام لای انگشت هایش برق می زند نمی دانم چه باید گفت. شاید باید سکوت کرد و به صدای جنون آمیز رئوف بن خلیف گوش داد که پنجه به پیشانی می سایید و مثل دیوانه ها فریاد می زد: به من بگو که این رویا تا کجا قرار است به پیش برود به من بگو رونالدوی افسانه ای رونالدوی حقیقی رونالدوی رویایی بگو که کی می خواهی تمام شوی. کی می خواهی تمام شوی رونالدوی افسانه ای کِی...