این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
زمستان 84 بود گروه پسرا رو واسه بازید مزرعه پرورش گوسفند برده بودن یکی از شهرستانها... قرار بود یه شب اونجا باشیم فرداش بعد از ظهر برگردیم تهران. یه خوابگاه دیده بودن که هر اتاقش 6 تا تخت داشت. من و یکی دو تا از دوستای صمیمی و 3 تا خرشر افتادیم تو یه اتاق. شب بود و اون همکلاسیای ناخلف اومدن رو تخت دوستم که یه کم چاق بود. داشتن باهاش شوخی خفن جنسی میکردن. یکیشون با موبایل به شوخی فیلم میگرفت میگفت بلوتوث میکنم کل شهر خبر دار شه... خلاصه بعد یه کم تقلا دوستم گفت بکشین کنار یه کم هوا بیاد! کیوان(سر دسته شوخها) برگشت بهش گفت مگه از اونجات نفس میکشی، لابد با دهنت هم می گو...زی!!!!?????? آقا اتاق یه هو از خنده بهم ریخت!
البته باید مثل من تو اون فضا می بودی تا صحنه و خاطره رو بهتر درک میکردی!