فصل سوم جزء اول پیرلو به سمت رئال مادرید ، خریدی که کامل نشد ! ‌ در تابستان 2006 بعد از قهرمانی در‌ جام جهانی ، در خیابان‌های فورته دِ مارمه دوچرخه سواری میکردم ، پس‌ از آن به سمت ساحل میرفتم ، مردم به من تبریک میگفتند و من فقط این ها را بلد بودم : -بوینس دیاس (صبح به خیر به زبان اسپانیایی) - بوینس تاردس (عصر به خیر به زبان اسپانیایی) آنها فکر میکردند قهرمانی در جام جهانی طرز فکرم را عوض کرد ولی آنها چیزی نمیدانستند ، هیچکس تصمیم جدید و مهمم را نمیدانست ، اینکه من در آن لحظه دیگر بازیکن میلان نبودم ! بازیکن رئال بودم ، در ذهنم ، در‌قلبم و در روحم ! با قراردادی 5 ساله و حقوقی عالی ... ! میلان مثل اینکه دچار مشکلات یا دیگران برای او مشکلاتی بوجود اورده بودند ، کالچو پولی عنوان آن تابستان بود . بعد از قهرمانی در جام جهانی به این فکر میکردیم که امکان سقوط میلان به سری بی وجود داشت ، در روز دوم حکم کسر 15 امتیاز صادر شد . بعد از‌ آن امکان پس گرفتن بعضی از جام‌ها بوجود آمد . نمیخواستم تاوان اشتباهات دیگران را من بدهم ، وقتی چیزهایی را میشکنی خودت باید تاوان بدهی ، خودت باید مجازات بشوی ! فابیو کاپلو به من زنگ زد ، فرانکو بالدینی ، مدیر ورزشی ، نیز به من زنگ زد ، همه به من زنگ میزدند ، در آن هنگام من به مدیر برنامه‌هام زنگ زدم و گفتم : " به حرف‌های میلان گوش بده " در آن زمان باید به میلان برمیگشتم ، به نظر میرسید میلان از آن مشکلات نجات پیدا میکرد ! ما بعد از قهرمانی جام جهانی فقط 10 روز تعطیلات داشتیم ، داشتم به میلان برمیگشتم که تولیو تینته من را متوقف‌ کرد : " صبر کن ، من دوباره به حرف‌های رئال گوش میدم " اگر میخواهی از فورته د مارمه بروی به خانه برو و موبایلت را خاموش نکن ، به زودی زنگ میخورد ! من هم این کار را انجام دادم ، موبایلم زنگ خورد : " سلام آندریا ، من کاپلو هستم " یکی از موفقترین سرمربیان تاریخ به من زنگ زده بود ! - سلام مستر ، خوبین ؟ - آره خوبم ، تو هم همینجوری خواهی بود ، با ما بیا ، بیا رئال ، من تو رو کنار امرسون بازی میدم ، اون رو از یوونتوس گرفتیم ! - باشه حتما ‌قانع کردن من زمان زیادی نبرد ، کمتر از یک دقیقه ، شاید به خاطر اینکه من آینده را دیده بودم ، تولیو ترتیب همه چیز‌ را داده بود . ‌او به مادرید رفت و من از طریق تماس تلفنی همراه او بودم ، شبیه بچه‌ها شده بودیم ! او لحظه به لحظه اتفاقات را به من میگفت : " آندریا ، دیگه داره تموم میشه" منم به اون میگفتم : " تولیو من خیلی هیجان‌زده‌م " ، من خودم را در پیرهن سفید تصور میکردم ، پیرهن پاک و در عین حال پرخاشگر ، ورزشگاه بزرگ ، سانتیاگو برنابئویی که همیشه آن را برای حریفان ترسناک میدیدم ! اما یهو : - سلام ، تولیو الان چکار کنیم ؟ - تو رو چند روز دیگه سر میز ناهار میبینم - کجا ؟ در تکستو قلعه‌ی کاربایو ؟ - نه ، در میلان ! - چی ؟؟ دررمیلان ؟ دیوونه‌ای ؟؟ - آره آندریا در میلانو ! گالیانی‌ موافقت نمیکنه ! برگشتم میلان و با هم دیدار کردیم . در آن لحظه بین میلان و رئال سرگردان بودم . اول مدیر برنامه‌هام حرف زد : - آندریا میخواد بره رئال - من گفتم " آره " گالیانی‌ به من نگاه کرد و گفت : " نه عزیزم تو هیچ جا نمیری " سپس کیفش را باز کرد و من خندیدم ، چون میدانستم یک چیز بزرگی پنهان کرده. گالیانی یک قرارداد از آن کیف بیرون آورد و گفت : " تو هیچ جا نمیری چون این قراداد رو امضا میکنی ، مدت زمانش پنج ساله ولی هیچ مبلغی توش ننوشتم چون تو قراره هرچقد بخوای توش بنویسی ." تولیو دستم را کشید و یواشکی گفت : " آندریا ، اگه جات بودم امضا میکردم ." به وقت نیاز داشتم ، به کوورچانو رفتم چون تیم ملی من را دعوت کرده بود ، تولیو را تنها گذاشتم تا بیشتر به قرارداد فکر کند ! چند روز با هیچکسی حرف نمیزدم ، فقط با خودم اسپانیایی حرف میزدم ، رویای اسپانیا را میدیدم ، حتی وقتی که در هواپیما بودم خواب دیدم هوامپیمامون در مادرید به زمین نشست ! مدیر برنامه‌هام به من زنگ زد : - با میلان قرارداد میبندی ، الان تحت هیچ شرایطی نمیذارن بری - نه ! - آره ! تو با میلان قرارداد میبندی آندریا - باشه ، مشکلی نیست مردم فکر میکنند بعضی از تصمیم‌ها نیاز به ساعت‌ها ، روزها و ماه‌های طولانی دارند تا گرفته شوند ، ولی اصلا اینجوری نیست ! زیرا وقتی غریزه‌ا‌‌م چیزی میخواست ، آن قرارداد من را به انجام کار دیگری مجبور میکرد ! بعد از آن من مجبور بودم به رسانه‌ها بگم " تصمیم درست را گرفتم . نه ، من در میلان حالم خوب است " لعنتی !!! متاسفانه همه چیز به این شکل تمام شد ، من میخواستم به رئال بروم ، رئال بیشتر از میلان جادو داشت ، آینده‌ی بهتری داشت ، آینده مال آنها بود ، آدم‌ها را بهتر جذب میکرد ! ‌