طرفداری- همین امروز اگر از افراطی ترین هوادار استقلال سوال کنید یکی از اسطوره های رقیب سنتی و فوتبال ایران را نام ببرد غیرممکن است نامی از مهدی مهدوی کیا برده نشود. دلیل این اتفاق همان اندازه که ساده است همان اندازه هم دردناک است. از ستاره‌های محبوبمان کسی آنطور نمانده، اگر هم مانده تیشه برداشته افتاده بر جان خاطراتمان، دست بردار هم نیست که نیست. نسلی هستیم که ستاره‌هایمان اکثرا  همان بچه‌های دوست داشتنی 1998 بودند. همان بی ادعاهایی که در آسیا «توپ طلا» را دست به دست می‌کردند و در جهان آوازه داشتند. حقیقت این است ستاره‌های زیادی در فوتبالمان بودند که با محبوبیتشان دلمان را بردند، ربطی ندارد استقلالی باشی یا پرسپولیسی. از احمدرضا عابدزاده  و خدادادعزیزی تا جواد زرینچه و کریم باقری. و این اواخر  از فرهاد مجیدی تا علی کریمی. فقط گیج و منگ مانده‌ایم آیا سلایق متفاوت شده است و یا نکند ما عقب مانده ایم.

هجده سال پیش هامبورگ مقابل هرتابرلین قرار گرفت. مهدی مهدوی کیا در ترکیب اصلی هامبورگ، و علی دایی بر روی نیمکتِ هرتابرلین. مهدوی کیا در یکی از صحنه‌ها که می‌توانست دروازه خالی هرتابرلین را باز کند با از خودگذشتگی پاس را فرستاد برای «روی پرایر».  یک پاسِ بی نظیر تا مهاجم تیمش «هت‌تریک» کند. به راحتی آب خوردن آن توپ گل شد. مهدی مهدوی کیا انگار خودش گلی زده باشد دستانش را بالا برد و فریاد خوشحالی سر می‌داد. پرایر پس از زدنِ گل به سمتِ مهدوی کیا می‌دوید. مهدی آماده بود که مهاجم تیمش در آغوشش بگیرد اما آنچه افتاد باور کردنی نبود. پرایر همین که به مهدوی کیا نزدیک شد در یک قدمی مهدی ایستاد، زانو زد و پاهای مهدوی کیا را بوسید.دیگر مهدی جدا از بازی کم نقصی که می‌کرد شده بود محبوبِ سکوهای هامبورگ. شده بود محبوبِ شهر. شده بود دردانه سکونشین ها. شده بود بهترین مدافع/هافبک راستِ بوندسلیگا. یک ماه در میان، جایش در نشریه کیکر بود و شده بود افتخارمان. سال‌ها از آن روزها گذشته است. چندوقت پیش یکی از دوستانِ خبرنگار تعریف می‌کردند در گرمای ۴۵ درجه و رطوبت ۹۰ درصدی در چله تابستان دوبی؛ وقتی به صورت اتفاقی با یک زوج آلمانی رو به رو شدم، به محض آنکه فهمیدند من ایرانی هستم گفتند: «پس حتما میدی ماداوی‌کیا رو می‌شناسی؟» پاسخ دادم: «بله او اسطوره ما ایرانی‌هاست» بی درنگ گفتند: «اسطوره ما هامبورگی‌ها هم میدی ماداوی‌کیا است».

هشت سال پیش خبر همان اندازه کوتاه، همان اندازه هم تکان دهنده بود. «مهدوی کیا به استیل آذین پیوست». همان روزهای اول بود که مهدی را در لباسِ فوتبال باشگاهیمان می‌دیدیم. لذت بخش بود. خیلی. آنقدر همه چیز زود اتفاق افتاده بود که وقت خوش آمد گویی هم آنچنان نداشتیم. همان روزها در یکی از بازی‌های استیل آذین بود که یکی از کمک داورها به داوراصلی گفت «من شنیدم مهدوی کیا فحاشی کرده است». داور به طرف مهدی دوید کارت قرمز را پشتِ جیبش درآورد، در هوا رقصانید و به بالای سر مهدی برد. مهدوی کیا شوکه شده بود و با لبخندی ژکوند به اطرافش نگاه می‌کرد. مهدوی کیا آن روز با همان لبخند آهسته آهسته به بیرون رفت. حتی بازیکنان حریف هم شوکه شده بودند که مگر مهدی مهدوی کیا چه گفته است. حسین کعبی بعد از بازی می‌گفت «اگر می‌گفتند حسین کعبی فحش داده شاید همه باید باور می‌کردیم ولی وقتی میگن مهدوی کیا فحاشی کرده خنده داره. خنده دار نیست؟». یکی دیگر  از بازیکن های حریف با طعنه به داور  می‌گفت «مگه آقا مهدی فحشم بلده؟ ما که هیچی نشنیدیم». آن روز فقط زمزمه کردم خوش اومدی به ایران. آن روز کسی نشنید مهدوی کیا فحاشی کرده باشد،  اما کاپیتان‌های امروزی را بیا و ببین. یکی با منت مانده و کاپیتان سوم معرفی می شود، یکی هم از سکوها می خواهد که عقاب آسیا صدایش کنند.

 سال‌ها گذشته است از آن روزی که پرسپولیس در رشت یک بازی حساس داشت. تلفن مهدوی کیا در دسترس نبود. همسر مهدوی کیا با صدایی مضطرب و گریان به سرپرست پرسپولیس زنگ می زند. «الو سلام ... مادر کاپیتان کیا به رحمت خدا رفته است». یحیی گل محمدی و ادموند بزیک هرچه تلاش می‌کنند نه هادی در دسترس است و نه مهدی. خبر صحت دارد. تیم در آستانه یک بازی حساس به شوک فرو می‌رود. خبر رسانه‌ای می‌شود و سیلِ پیام‌های تسلیت است که روانه می‌شوند. در رشت همه پرسپولیسی‌ها جمع هستند تا با پیروزی بتوانند بعد از دو سال در آستانه دریافت یک جام باشند. در رختکن همه مضطرب هستند. ناگهان یکی را در جمعشان می‌بینند. مهدی مهدوی کیا بود. لعنتی گازِ ماشین را از اراک گرفته بود و آمده بود به اردوی تیم. یحیی به آغوشش کشیده بود  و اشک می‌ریخت. مهدی آرام گفت «دلم اینجا بود».  ادموند شوکه‌تر از بقیه میخکوب مهدوی کیا را نگاه می‌کرد. مهدی نزدیکش شد سرش را پایین انداخت کفش‌هایش را بپوشد «نشد.. دلش هوایم را کرده بود اما نرفتم. حیف شد...» آهی می‌کشد و می‌بارد. رختکن هم‌قسم می‌شود این بازی را ببرند. و بردند. اما  بازیکنان متعصب امروزی را بیا و ببین، این طرف لیگ شروع نشده است و هواداران هرروز و هرشب نگران بازی با نماینده عربستان هستند شایعه اعتصابشان می رود و می آید،  آن طرف هم کاوه رضایی  و آندو تیموریان وکیل گران قیمت گرفته اند که استقلال از آسیا حذف شود. عیبی ندارد.

 از وقتی علی دایی را در لباس مربیگری دیدیم آنطور که باید دیگر دلمان را نبرد. اعتراض‌ها و توجیحاتِ زننده، درگیری و بالا پریدن‌ها حتی مقابلِ صدهزار هوادار پرسپولیسی. آن روزی که  اتوبوس باشگاه را نگه داشت تا پولش را نقد کند یادِ روزی افتادم که کاستاکورتا به گردِ پای علی دایی هم نمی‌رسید. و امروز می  شنوم علی دایی را مرد سه و نیم میلیاردی صدا می زنند. یا خداداد آنقدر شورش را درآورده که ناخوداگاه زمزمه پیرمرد در گوشمان خوانده می‌شود «تو فقط نان گلت در ملبورن را می‌خوری».  دلمان برای آن روز تنگ‌تر می‌شود که در دوست داشتنی ترافیکِ عمرمان می‌خواندیم «خداداد خداداد خدا تورا به ما داد». اما امروز خدادادعزیزی یا خبرنگار را زیر مشت و لگد می گیرد و یا با بی تفاوتی حرف های خودش را تکذیب می کند، توهین می کند و قهقهه می زند. خب می گویند رک است.  یا علی کریمی را وقتی در تبلیغات در این شهر و آن شهر می بینیم دلمان می گیرد، حتی بیشتر از آن روزی که برای تبلیغ شامپو مبهوت شده بودیم. یا فرهاد مجیدی؛ ستاره نه چندان دور استقلال و فوتبال ایران. مانده ام با چه معیاری در کنار  بعضی از اسامی واژه اسطوره چسبانده می شود؟ واژه اسطوره را چگونه خرج کرده ایم که امروز اینگونه به تکاپو افتاده ایم که غرق در سادگیمان شده ایم. فرهاد مجیدی را فقط می سپارم به شبی که مقابلِ عادل فردوسی پور همه چیز را تکذیب پشت تکذیب کرد، همه چیز را فراموش کرده بود، هم رخصت گرفتن از هواداران استقلال برای رفتن به پرسپولیس را، هم تیتری که ناصراحمدپور  زده بود. تنِ آقای ناصراحمدپور را لرزاند، استاد در گور و ما زنده به گور. باشد ایرادی ندارد.

 خداحافظی بازیکنان زیادی در ایران را دیده ایم اما به جرات می گویم خداحافظی مهدی مهدوی کیا غریبانه ترین خداحافظی تاریخ فوتبال کشور  بود. دور افتخاری که هم لعنت می‌فرستادیم و هم طاقت تمام شدنش را نداشتیم. مهدوی کیا بعدها جمله‌ی عجیبی گفت «می‌خواستم قبل از اینکه هو بشم برم».

آن مردی که «وطن فروش» خطابش می‌کردند امروز زندگی‌اش را در کنارمان برپا کرده. مانده در کشوری که خیلی‌ها از آن فراری‌اند. مردی که شاید در همان هامبورگ از ما بیشتر دوستش داشته باشند و به او بها دهند. نه لباسِ مربیگری بر تن کرده نه شعارهای عوام فریبانه می‌دهد، نه دنبال پست‌های فرمالیته است نه ادعاهای پرطمطراق دارد، نه روزنامه دارد تیتر شود نه باندی دارد پست بگیرد. با کوهی از تجربه و علم فوتبالی مانده پیشمان. او مانده پیشمان و یک آکادمی زده به این امید تا شاید روزی چندتا کریم و احمدرضا و ستاره تحویلمان دهد. چند کاپیتان تحویلمان دهد از جنسِ خودش. از جنسی که نه ریا در روحش نهفته باشد نه بی اخلاقی‌های کاپیتان های دوم سوم در پوستش باشد.