اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "Red or Dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده. او که متولد 1967 در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ 9 اثر به تالیف در آورده است.
خلاصه قسمت هفت قسمت اول.:
- مگر مت بازبی استعفا داده است؟
- "تو بزدل نیستی عشق من!"
- از هیئت کوچکِ مدیران تا لعنت در اولدترافورد
- رسیدن به آن لیگِ بزرگ
- تنها گام برنداشتن روی نیمکتِ رختکن تیم بازنده در هیلزبرو
- ایستادن بر قله فوتبال انگلستان
- اولین ملاقات با هلنیو هررا
- از کارناوال نفرت در سن سیرو تا مردی که خود را در آنفیلد دار زد
روسای لیورپول که با وضعیت غم انگیزی در دسته دوم اسیر شده اند، به هادرزفیلد می روند تا با مربی این تیم به طور خصوصی دیدار کنند. بیل شنکلی گزینه پیشنهادی مت بازبی و سرمربی وقت انگلستان به تام ویلیامز رئیس باشگاه لیورپول به عنوان گزینه ای مناسب برای رهایی از منجلاب بود. آن ها خواسته خود را با سرمربی سرکش اسکاتلندی مطرح می کنند و در نهایت بیل شنکلی سرمربی قرمزها می شود. او همیشه آرزوی مربیگری در یک باشگاه بزرگ را داشت اما خیلی زود می فهمد که با یک استادیوم و زمین تمرین خرابه سر و کار دارد و هیئت مدیره ای فاقد بلندپروازی. او پیامی عمومی ارسال می کند و می گوید از تمام جوان های بومی استفاده خواهد کرد و درهای استادیوم به روی آن ها باز خواهد بود. لیورپول فصل را با بردی خوب در دسته دوم مقابل لیدز شروع می کند اما به سرعت شکست ها آغاز می شوند. هواداران، ارزش های شنکلی را زیر سوال می برند. او بازیکنانی جدید می خواهد اما هیئت مدیره پول لازم را به او نمی دهند. شنکلی به اولدترافورد می رود و به رفیق قدیمی، بازبی می گوید که قصد استعفا دارد. مربی وقت یونایتد او را از این کار باز می دارد و او را از پتانسیل های لیورپول مطمئن می کند. بیل شنکلی تغییراتی در تمرینات به وجود می آورد و تا نزدیکی های صعود به دسته اول پیش می رود اما در پایان فصل 61-60 باز هم سوم می شود.بیل شنکلی توجیح های هیئت مدیره را در مورد بدشانسی و احساس رضایت را نمی پذیرد. عضوی جدید به هیئت مدیره اضافه می شود و به او قول همکاری میدهد. می تواند مدافع و مهاجم رویاییاش سنت جان و یتس را بخرد. فصل جدید شروع خوب لیورپول را به همراه داشت اما در میانه های کار، تیم افت می کند. تیم با شکست چلسی در جام حذفی پیش روی می کند اما در بازی تکراری سوم به پرستون می بازد و حذف می شود. در ادامه قرمزها بهتر کار را ادامه می دهند و به عنوان قهرمان دسته دوم، مجوز حضور در دسته اول را می گیرند. مدیران لیورپول یکی از بازیکنان را بی اجازه به اورتون می فروشند و شنکلی تا نزدیکی استعفا پیش می رود اما باز هم مت بازبی او را مجاب به ادامه کار می کند. شروع متوسطی در دسته اول داشتند و دوباره صحبت های مردم علیه او آغاز شد اما پس از متوقف کردن یونایتدِ بازبی، تیم اوج می گیرد و هفته های متوالی برنده می شود تا اینکه زمستان سخت 1963 آغاز می شود و در عمده هفته های زمستان مسابقه ای انجام نمی شود. تیم پس از مدت ها شکست می خورد و در کشاکش جدول باقی می ماند. فصل نزدیکی آغاز شد. با یک کامبک رویایی تاتنهام را شکست دادند اما هفته بعد هفت گل در وایت هارت لین خوردند. شکست در جام حذفی مقابل لسترسیتی در هیلزبرو با درخشش بنکس، پرونده آن فصل تیم شنکلی را بست. مدیران لیورپول از وضعیت راضی بودند و قراردادی به شنکلی پیشنهاد کردند که به امضا رسید. لیورپول فصل را عالی آغاز کرد اما شکستی فاجعه بار در جام حذفی داشت. روزهای درخشان در لیگ ادامه پیدا کرد و لیورپول چند هفته به پایان توانست قهرمانی فصل 63-64 را به دست بیاورد. تیم برخلاف نظر شنکلی برای یک اردو به آمریکا می رود و خسته باز می گردد. در لیگ قهرمانان با لباس های سراسر قرمز، اندرلخت و کلن را از پیش رو برداشتند اما نتایج در لیگ تعریفی نداشت. چلسی را هم بردند و به فینال جام حذفی رسیدند. همه از شنکلی بلیت می خواستند اما بلیت ها تنها به افراد حاضر در کاپ رسید. در عصری دلچسب، لیدز را بردند و به اولین قهرمانی جام حذفی رسیدند. چند روز بعد نیمه نهایی لیگ قهرانان با اینتر بود. سه بر یک تیم هررا را بردند. کمی بعد، جیمی مک اینس، منشی و بازیکن سابق باشگاه مقابل کاپ خودکشی کرد. در دیداری عجیب و پر از تنش، به اینتر باختند و به فینال لیگ قهرمانان نرسیدند. فصل جدید را خوب آغاز کردند و صدرنشین بودند. در جام برندگان یوونتوس را حذف کردند.
فصل بیست و یکم: دشمن قدیمی
شنبه اول ژانویه 1966، منچستریونایتد، قهرمان فصل قبل به آنفیلد آمد. عصر اولین روز سال جدید، پنجاه و سه هزار و نهصد و هفتاد هوادار به آنفیلد آمده بودند. درهای استادیوم ساعتها قبل از بازی بسته شده و هزاران نفر بیرون درهای آنفیلد مانده بودند. پلیس ها آنجا بودند تا آن ها را متفرق کنند اما انبوه جمعیت قصد نداشت به خانه برود. با این وجود هزاران نفر از آن ها به خانه بازگشته بودند. در آنفیلد فقط یک صدا بود: لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. صدایی که هوا را مشتعل می کرد و بادهای سرد را می سوزاند. اما در همان دو دقیقه اول بازی، هری گرگ توپ را به مرکز زمین فرستاد. لاو مانند باد به دنبال توپ افتاد. یتس را شکست داد، از تکل بیرن عبور کرد، لاورنس را جا گذاشت و شوت کرد. لاو دقیقه دوم دروازه لیورپول را باز کرد. اما آن صدا، کنار گذاشته نشد و بار دیگر تمام استادیوم را در بر گرفت. صدایی بریده بریده که می خواند لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. صدا از ماهیچه های بازیکنان عبور می کرد و به استخوان می رسید. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. هانت شوت زد. استیونسون شوت زد. سنت جان شوت زد. اسمیت شوت زد. گِرِگ، همه را جمع کرد. نمی شد از آن واژه پناهی پیدا کرد. جایی برای تنفس نمی دادند. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. دقیقه سی و نهم بود که بیرن توپ را به اسمیت داد. اسمیت از دو تکل عبور کرد و چهار گام دیگر برداشت. اسمیت شوت زد. بیست و پنج یارد فاصله داشت. محکم و زمینی شوت کرده بود. توپ از خط عبور کرد و وارد دروازه شد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. اما صدا تمام نشد. صدا، راضی نشده بود. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. صدا، سیر نمی شد و حریص بود. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. در دو دقیقه پایانی بازی، سنت جان بار دیگر شوت زد. گرگ توپ را دفع کرد و توپ به بازی برگشت. بیرن ضربه ای به آن زد و بعد میلن توپ را وارد دروازه کرد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. آن واژه پیروز شد و صدایش در تمام جهان شنیده شد. روز اول سال 1966، لیورپول سی و شش امتیازی شد. آن ها صدرنشین دسته اول بودند.

شنبه بیست و دوم ژانویه، چلسی به آنفیلد آمد. پنجاه و چهار هزار و نود و هفت هوادار هم آمده بودند. بازی در مرحله سوم جام حذفی برگزار می شد. دقیقه دوم راجر هانت گل زد اما دقیقه هفدهم پیتر اسگود گل زد. تامبلینگ هم گل زد. لیورپول دو بر یک به چلسی باخت. در سکوت آنفیلد، مدافع عنوان قهرمانی جام حذفی در همان بازی اول، از مسابقات کنار رفت. در سکوت، چلسی جام قهرمانی مسابقات را از لیورپول به لندن، به لنکستر گیت، به مقر اتحادیه فوتبال انگلستان برد1 تا جایش امن باشد.
بیل شنکلی درِ رختکن را بست. نگاهی به تک تک بازیکنان انداخت. از لاورنس تا لاولر، از لاولر تا بیرن، از بیرن تا میلن، از میلن تا یتس، از یتس تا استیونسون، از استیونسون تا کلگن، از کلگن تا هانت، از هانت تا سنت جان، از سنت جان تا اسمیت، از اسمیت تا تامپسون. سرش را تکان داد و لبخند زد. گفت می دانم که ناامید شده اید پسرها، می دانم که درد کشیده اید. از صورت هایتان پیداست اما شکست است دیگر، نباید بگذارید که آن ناامیدی باعث درد شود. نگذارید آن ناامیدی ایمان شما را ببلعد و اعتماد به نفستان را نابود کند. چون هنوز هم بهترین تیمی هستید که من دیده ام پسرها. شما هنوز هم بهترین تیم انگلستان بعد از جنگ هستید. پس به خود ایمان داشته باشید، باید به هم ایمان داشته باشید و آنگاه است که دوباره برنده می شوید. دوباره و دوباره برنده می شوید. این باید تنها جواب شما به آن ناامیدی باشد. این تنها راه مبارزه با درد است. بردن، پسرها. بردن و دوباره بردن، تا زمانی که لیگ را برنده شوید. تا وقتی که لیورپول بار دیگر قهرمان انگلستان شود. این تنها راه مقابله است پسرها. برای اینکه قهرمان شویم پسرها، دوباره قهرمان شویم.
پس از آن، لیورپول یک بر صفر لسترسیتی را شکست داد. چهار بر یک بلکبرن را برد. چهار بر صفر ساندرلند را از پیش رو برداشت و بعد چهار بر یک بلکپول را برد.
شنبه 26 فوریه 1966 لیورپول به کراون کاتیج لندن رفت. فولهام تیم انتهایی لیگ دسته اول بود. لیورپول در صدر بود. سی و یک هزار و ششصد و بیست و شش هوادار هم آمده بودند. آن ها آمده بودند تا بازی تیم انتهای جدولی خود برابر تیم صدرنشین را ببینند. عصر آن روز، ایان سنت جان با مشت به صورت مارک پیرسون زد. هوک چپ او، در صورت پیرسون جا خوش کرد. سنت جان اخراج شد. لیورپول دو بر صف به فولهام باخت. تیم انتهای جدول، تیم صدرنشین را شکست داده بود.
پس از شکست، در لنکستر گیت لندن، در ساختمان اتحادیه فوتبال انگلستان بودند. بیل و سنت جان از کنار کاپ جام حذفی عبور کردند. جام را برای تماشا گذاشته بودند، آنجا بود تا در امنیت کامل باشد! بیل و ایان از کریدور عبور کردند. بهترین لباس های خود را بر تن داشتند و کرواتی قرمز زده بودند. صدایی گفت بیایید داخل. آن ها کراوات های قرمز خود را مرتب کردند و وارد اتاق شدند. در آستانه در ایستاده بودند که اعضای پنل انضباطی اتحادیه گفتند بنشینید. شنکلی و سنت جان به سمت دو صندلی خالی دور میز طویل رفتند و نشستند. به اعضای پنل نگاه می کردند. رئیس پنل گفت در جواب عمل خشونت باری که انجام شده است، چه چیزی برای گفتن دارید؟ شنکلی گفت چیزهای زیادی. چون مدرکی دارم که به نظرم می تواند بیگناهی بازیکن من را ثابت کند. مدرکی که باعث تبرئه می شود. مدرک در فیلم است. همان طور که می دانید هماهنگ کرده ام تا فیلمی برای شما نمایش داده شود. برای اینکه بی گناهی بازیکنم را ثابت کنم. تا او را از اتهامات تبرئه کنم. رئیس پنل گفت پس شروع کنید. شنکلی، فیلم کوتاهی که می گویی را نشان بده. بیل شنکلی از جایش بلند شد و به سمت دیوار رفت. برق ها را خاموش کرد و به سمت پروژکتور رفت. دکمه استارت آن را زد و فیلم کوتاه آغاز شد. در آن فیلم نشان داد که چطور مارک پیرسون، موهای ایان سنت جان را کشیده است. در فیلم دیده می شد که سنت جان به سوی پیرسون برگشته و او را هل داده است. در فیلم هوک چپ سنت جان هم بود و پس از آن، که داور از وی خواست زمین را ترک کند. بعد از پایان فیلم، شنکلی پروژکتور را متوقف کرد. از کنار دیوار دور شد، برق ها را روشن کرد اما به سمت صندلی خود بانگشت. شروع کرد به راه رفتن در طول و عرض اتاق. حرف هایش را اینطور شروع کرد همانطور که دیدید و مثل روز روشن است، بازیکن من با رفتار زشت و غیرورزشی بازیکن فولهام تحریک شد. می دانم که همه موافق هستید که این رفتار، نباید در زمین فوتبال و به خصوص این دوران مدرن از فوتبال جا داشته باشد. بازیکن من تحریک شد و واکنش نشان داد. پس هرگونه محرومیت برای او ناعادلانه است. تعلیق، رایی مناسب نیست. هرگونه محرومیت برای او، ناعادلانه ترین حکم تاریخ خواهد بود. چون بازیکن من بی گناه است، بی گناه ترین فرد تاریخ. اعضای پنل به سمت بیل شنکلی و ایان سنت جان خیره بودند و سر خود را تکان می دادند. رئیس گفت اتحادیه چنین رفتارهای خشنی را در زمین فوتبال تاب نمی آورد. محرومیت در نظر گرفته شده عادلانه است و او بخشیده نمی شود. در را پشت سرت ببند شنکلی.
آن دو بلند شدند و به سمت در رفتند. از اتاق خارج شدند و در را پشت سر خود بستند. در امتداد کریدور به راه افتادند و از کنار کاپ جام حذفی گذشتند. به خیابان رسیدند و در پیاده رو منتظر ایستادند. ایان سنت جان گفت متاسفم رئیس. بسیار متاسفم. بیل شنکلی گفت باید باشی. دفعه بعد همان اول کار زهر چشم می گیری، در زمانی که داور آن حوالی نباشد. پس طرف مقابل می داند باید از تو دوری کند، چون نمی خواد دوباره مزه آن را بچشد. پس این را یادت باشد پسر. همیشه تو کسی باش که ضربه اول را می زند.
دوشنبه بیست و هشتم فوریه 1966، لیورپول به بروکسل بلژیک و بعد به کلن در آلمان غربی رفتند. سپس راه بوداپست مجارستان را در پیش گرفتند تا با تیم ارتش مجارستان، هونوید بوداپست بازی کنند. همان تیمی که سال 1953 هسته مرکزی آن فرانس پوشکاش، ساندور کوچیس، جوزف بوسیچ، زولتان ژیبور، گیولا لورانت، لاسیو بودای و گیولا گروسیکس بودند. آن ها اعضای اصلی تیم مجارستان بودند، همان تیمی که 6-3 انگلستان را سال 1953 در ویمبلی شکست داد. آن ها یک سال بعد 7-1 انگلستان را در نپستادیون2 بوداپست شکست دادند.
سه شنبه اول مارس 1966 لیورپول به همان ورزشگاه، به نپستادیون رفت. استادیومِ مردم. رفتند تا با هونوید بازی دور دوم جام برندگان را انجام دهند. شانزده هزار و صد و شصت و سه هوادار آمده بودند. زیر نور پروژکتورهای بزرگ و مقابل یک اسکوربرد الکترونیکی، در استادیومی صدهزار نفری، باید مقابل تیمی با استعداد اما بی تجربه از مجارها قرار می گرفتند. در زمینی با کیفیت با لباس های تمام سفید بازی می کردند. بازی صفر صفر تمام شد.
هونوید از یک شهر فوتبال به آنفیلد، شهر فوتبالی دیگر آمد. پنجاه و چهار هزار و ششصد و سی و یک هوادار هم آمده بودند. دقیقه بیست و هشتم، کلگن یک کرنر فرستاد که توپ برگشت داده شد. تامپسون توپ را به تیر کوبید و لاولر در ریباند توپ را وارد دروازه کرد. دقیقه چهل و هفتم و یک کرنر دیگر. باز هم کلگن و این بار پاسی کوتاه به تامپسون. او توپ را سانتر کرد. صف فشرده بازیکنان حریف توپ را بازگرداندند. توپ در زاویه ای خوب روی سر سنت جان فرود آمد و اینطور شد که لیورپول دو بر صفر برنده شد. لیورپول با موفقیت دور دوم جام برندگان را پشت سر گذاشت. آن ها به نیمه نهایی مسابقات رسیدند. رقیب بعدی، سلتیک بود. هواداران امیدوار بودند این بازی، فینال مسابقات باشد. فینالی که رویای آن را داشتند. نبرد بریتانیا، دیداری که همه بریتانیا آرزوی آن را داشتند. بیل شنکلی رویای آن را داشت و برایش دعا می کرد. رویای تک تک بازیکنان بود.
پنج شنبه چهاردهم آوریل 1966 لیورپول به پارکهد گلاسکو رفت. هفتاد و شش هزار و چهارصد و چهل و شش نفر آمده بودند. آمده بودند تا دیدار تیم اول اسکاتلند برابر تیم اول انگلستان را در نیمه نهایی جام برندگان ببینند. هفتاد و شش هزار و چهارصد و چهل و شش نفر فریاد می زدند سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک ...
پیش از سوت شروع بازی، بیل شنکلی به رختکن پارکهد رفت و در را بست. در می لرزید. نگاهی به بازیکنان انداخت. از لاورنس تا لاولر، از لاولر تا بیرن، از بیرن تا میلن، از میلن تا یتس، از یتس تا استیونسون، از استیونسون تا کلگن، از کلگن تا چیسنال، از چیسنال تا سنت جان، از سنت جان تا اسمیت و از اسمیت تا تامپسون. بیل شنکلی ترس را در چشم های آن ها می دید. سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک. گفت نترسید پسرها، از چیزی نترسید. هیچ چیز برای ترس وجود ندارد. اینجا بهشت فوتبال است. چیزی که همه رویای آن را دارند، چیزی که آرزوی آن را داشتید، بازی در پارکهد. پس از آن لذت ببرید. از طعم پارکهد، از طعم بهشت لذت ببرید. چون نباید فراموش کنید که این تنها نیمی از بهشت است. پنج روز دیگر بازیکنان سلتیک به آنفیلد می آیند و روی نیمکت های رختکن ما می نشینند. آنگاه آن ها می لرزند. پنج روز دیگر، سلتیک در بهشت بازی می کند. در آنفیلد، در بهشت ما. سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک.
دقیقه پنجاه و دوم بازی، مورداک توپ را به تیر نزدیک فرستاد. چالمرز توپ را با پشت پا به لنوکس داد و لنوکس دروازه را باز کرد. تمام بهشت، تمام پارکهد یک واژه را فریاد می زد. سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، ...
پس از سوت پایان بیل شنکلی در امتداد خط طولی به حرکت افتاد و به سوی جاک استاین، مربی سلتیک رفت. گفت کارتان خوب بود جان. خوب بازی کردید. البته فکر می کنم که مسئول زمین شما، کمی پیش از بازی روی چمن پولیش کشیده بود. اما کارتان خوب بود جان. سه شنبه بعد تو را خواهم دید. جک استان خندید و گفت ممنون بیل. بله، سه شنبه بعد در انگلستان می بینمت. بیل گفت نه، تو در آنفیلد من را می بینی. آنفیلد در انگلستان نیست، در لیورپول است. لیورپول هم جزئی از انگلستان نیست. لیورپول کشوری متفاوت است جان. کشوری متفاوت با دنیایی متفاوت.
سه شنبه نوزدهم آوریل 1966 سلتیک به آنفیلد آمد. در باران و گل و لای، پنجاه و چهار هزار و دویست و هشت هوادار هم آمده بودند. لیورپولی ها و گلاسکویی ها. هزاران گلاسکویی در استادیوم بودند. با بنرها و پرچم های سبزشان. با صدایی که مرتب می گفت سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک. اسپین کاپ، هواداران سلتیک را می دید. با بنرها و پرچم های سبز و سفید. صدای آن ها را می شنید. صدایی که تکرار می کرد سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک، سل-تیک. و بعد کاپ فریاد می زد رنجرز! رنجرز! رنجرز! بعد فریاد زدند به ایرلند برگردید، به ایرلند برگردید، به ایرلند برگردید! 
کاپ تکان می خورد و موج بر میداشت. هوا پر از بخار و عرق بود. صدای پسران کاپ، سکوها را در می نوردید و به زمین می آمد. در زمین پر از باران و گل و لای، تنها یک صدا بود که به گوش می رسید. فریادی که بانگ می زد: حمله کنید! در میان آن طوفان خشم، در مرکز آن گردباد صدا، در باران و گل و لای، بازیکنان لیورپول حمله می کردند. اما سلتیکی ها دژی نفوذ ناپذیر ساخته بودند. دفاع می کردند و دفاع می کردند. بازیکنان لیورپول بی وقفه حمله می کردند و تهاجمی بی پایان داشتند. شصت و یک دقیقه گذشته بود که اسمیت حرکتی انفجاری را از مرکز زمین آغاز کرد. سه مدافع حریف با هم حمله بردند و او را زمین زدند. اسمیت پشت ضربه خطا ایستاد. از بیست و پنج یاردی، اسمیت شوت زد و توپ گل شد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. پیش از اینکه بازیکنان سلتیک روی پای خود بایستند، در دقیقه شصت و هفتم، استیونسون توپ را به میلن داد. میلن آن را به تامپسون سپرد. از چپ به راست. تامپسون، کلگن را راه انداخت. در فضایی محدود، کلگن سانتر کرد. استرانگ، با وجود غضروفی آسیب دیده، پایی مصدوم، قدرتمندانه بلند شد و توپ را وارد دروازه کرد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. و بعد شعار دادند راحت بود! راحت بود! راحت بود!
اما در میان آن طوفان خشم، در مرکز آن گردباد صدا، در باران و گل و لای در دقیقه هشتاد و هشتم، مورداک توپی را برای مک براید فرستاد. مک براید پنج یارد با یتس فاصله داشت. توپ به لنوکس سپرده شد و لنوکس گل زد. یک گل خارج از خانه. گلی که دو برابر ارزش داشت. گلی که سلتیک را به فینال جام برندگان می برد. فینالی که در همپدن پارک گلاسکو برگزار می شد. اما پرچم بالا رفت و گل مقبول واقع نشد. لنوکس در آفساید بود. بارش بطری ها به داخل زمین و از سمت هواداران سلتیک در جایگاه آنفیلد رود اند آغاز شد. شیشه و فلز به سمت سایر هواداران پرت می کردند. کاپ با خنده فریاد می زد هولیگان ها! هولیگان ها! هولیگان ها. می خواند خودتان را جمع کنید! خودتان را جمع کنید!
داور بازی را متوقف کرد. پلیس به زمین آمد. بازی تا اطلاع ثانوی متوقف شده بود. شیشه ها و بطری جمع شدند. داور دوباره بازی را به جریان انداخت. به ساعتش نگاه کرد و سرانجام در سوت خود دمید. در میان آن طوفان خشم، در مرکز آن گردباد صدا، در باران و گل و لای، سرانجام بازی به پایان رسید. داور و کمک ها با اسکورت، به سوی تونل استادیوم فرار کردند. بیل شنکلی در امتداد خط طولی راه افتاد و به سوی جاک استاین رفت. دستش را به سوی او دراز کرد. استاین به دست های بیل نگاه کرد و با خشم با او دست داد. به آرامی گفت، آن توپ آفساید نبود بیل. یک گل صحیح بود، یک گل خوب. نمی توانستید ما را شکست دهید بیل. داور ما را شکست داد. بیل گفت درک می کنم جان. احساست را می فهمم و بابتش متاسفم. اگر من و تو به زمین برویم و تمام بطری ها را جمع کنیم و برگردانیم3، آنگاه ثروتمند می شویم جان. ثروتمند. استاین سرش را تکان داد و گفت هم همین حالا هم دارا هستی بیل. نیاز به چیز بیشتری نداری، نه حداقل امشب. هرچه که می خواستی را داری بیل. 
یازده روز بعد بازیکنان چلسی برای بازیکنان لیورپول در آنفیلد، تونل افتخار ترتیب دادند. آن ها به افتخار بازیکنان لیورپول دست زدند. دقیقه چهل و هشتم راجر هانت گل زد. دقیقه شصت و نه باز هم هانت گل زد. لیورپول دو بر یک چلسی را شکست داد. بازیکنان لیورپول دور تا دور استادیوم دور افتخار زدند. آن ها جام قهرمانی دست ساز را در آنفیلد گرداندند.
هواداران دست می زدند، جشن می گرفتند. همه با هم سرود می خواندند و این سرود در تمام استادیوم شنیده می شد. صدایی واحد که از حنجره پنجاه و سه هزار هوادار شنیده می شد. همه با هم فریاد می زدند شنک-لی، شنک-لی، شنک-لی، شنک-لی، شنک-لی...
بیل مقابل هواداران دست های خود را بالا آورده بود، تا آن ها را لمس کند تا آن ها را در دست هایش نگه دارد. بیل شنکلی به صورت ها نگاه می کرد، به چشم های مردم. هزاران چشم در برابرش بود. به افتخار او شادی می کردند و چشم هایی خندان داشتند. هیچوقت او را رها نمی کردند. دست هایش را بالا آورد. دعا می کرد. بابت داشتن این بهشت، این بهشت قرمزرنگ شکرگزار بود. برای داشتن آن بهشت، روی زمین ممنون بود.
لیورپول شصت و یک امتیازی شده بود. چهل و دو بازی انجام داده بودند. تامی لاورنس، جری بیرن، ران یتس، ایان کلگن و تامی اسمیت در تمام این چهل و دو مسابقه بازی کرده بودند. ایان سنت جان در چهل و یک بازی حضور داشت. ویلی استیونسون هم چهل و یک بازی انجام داده بود. کریس لاولر و پیتر تامپسون چهل بازی انجام داده بودند. راجر هانت سی و هفت بازی، گوردون میلن بیست و هشت بازی، جف استرانگ بیست و دو بازی، الف ارواسمیت پنج بازی و بابی گراهام یک بازی. لیورپول با چهارده بازیکن، در چهل و دو بازی به میدان رفته بود. آن ها هفده بازیکن خانگی و نه بازی خارج از خانه را برده بودند. دو شکست خانگی و پنج شکست خارج از خانه داشتند. پنجاه و دو گل در خانه و بیست و هفت گل خارج از آن به ثمر رسانده بودند. پانزده گل در خانه و نوزده گل خارج از آن دریافت کرده بودند. لیورپول دوباره قهرمان انگلستان شده بود اما هنوز فصل به پایان نرسیده بود.
پنجم می 1966 لیورپول به همپدن پارک گلاسکو رفت تا با بروسیا دورتموند دیدار فینال جام برندگان را برگزار کند. لیورپول هرگز در یک فینال اروپایی بازی نکرده بود. آن شب، چهل و یک هزار و ششصد و پنجاه و هفت هوادار آمده بودند. سیلوار باران می بارید. استادیوم صد و سی هزار نفری بود و تنها یک سوم سکوها پر بود. بیست و پنج هزار هوادار از چهل و یک هزار نفری که در استادیوم بودند، لیورپولی بودند. باقی آلمانی یا اسکاتلندی بودند. آن ها برد دورتموند، شکست لیورپول را می خواستند. پیش از سوت شروع بازی در رختکن، بیل شنکلی در را پشت خود بست. به بازیکنان نگاه می کرد. از لاورنس تا لاولر، از لاولر تا بیرن، از بیرن تا میلن، از میلن تا یتس، از یتس تا استیونسون، از استیونسون تا کلگن، از کلگن تا هانت، از هانت تا سنت جان، از سنت جان تا اسمیت و از اسمیت تا تامپسون. بیل شنکلی لبخند زد، خندید و گفت صدا را می شنوید پسرها؟ می دانید که چه اتفاقی رخ داده است؟ برخی از هواداران لیورپول شب گذشته از دیوارهای همپدن پارک بالا رفتند، به زمین آمدند و تیرک های دروازه ها را به رنگ قرمز در آوردند. مسئولان زمین تمام روز در حال نقاشی مجدد تیرک ها بوده اند. می توانم به شما بگویم که نیازی نبود که خود را خسته کنند. چون امشب شما دوباره آن تیرک ها را قرمز خواهید کرد. من بازی های زیادی از این تیم آلمانی دیده ام. باید به شما بگویم که آن ها به سختی می توانستند در لیگِ ما حضور داشته باشند. برای بقا در لیگ انگلستان، سختی می کشیدند. مثلا نورتهمپتون تاون می توانست آن ها را به زحمت بیندازد. نورتهمپتون سقوط کرد اما فکر می کنم نورتهمپتون هم آن ها را شکست می داد. اطمینان دارم. پس فکر می کنم که به زمین می روید و آن ها را سلاخی می کنید. و تیرک ها را دوباره قرمز خواهیم کرد. تیرک ها را قرمز کنید پسرها. یک کلمه، یک نصیحت برای بازی امشب دارم: حمله کنید!
در شب گلاسکو، زیر بارانی که شُر شُر می بارید، بازیکنان لیورپول یک سره حمله بودند. در سمت دیگر دورتموندی ها دفاع می کردند. زیر بارانی که همه را خیس کرده بود، بازیکنان دورتموند فشار حمله های حریف را گرفتند. آن ها داشتند نشان می داند که می توانند فوتبال بازی کند. تیلکوفسکی، کیلیاکس، ردر، کورات، پائول، اسائر، لیبودا، اشمیت، هلد، استورم و لوتار امریش4. زیر باران گلاسکو، دورتموند لحظه به لحظه درخشنده تر، سریع تر و قوی تر می شد. با احتیاط اما پیچیده بودند. قدرت آن ها در ظرافت بود. دقیقه شصت و سوم بود که زیر باران گلاسکو، سیگفرید هلد توپ را به امریش داد. امریش توپ را به هلد بازگرداند. هلد، روی سر یتس ضربه سر را زد و توپ را وارد دروازه کرد. دقیقه شصت و هشتم، پیتر تامپسون استارتی طولانی زد و با توپ پیش رفت. او یکی یکی بازیکنان حریف را جا گذاشت و به خط طولی رسید. خط نگهدار پرچم زد. تامپسون سانتر کرد و هانت توپ را شوت زد. توپ وارد دروازه شد. خط نگهدار پرچم را پایین آورد. بازیکنان دورتموند به داور اعتراض کردند. داور سرش را تکان می داد. او مرکز زمین را نشان می داد. خروش هواداران لیورپول شنیده می شد. چند هوادار به زمین ریختند. نیروهای پلیس به دنبال آن ها دویدند و را از زمین بیرونشان کردند. برخی از آن ها بازداشت شدند. در شب بارانی گلاسکو، داور در سوت خود دمید. وقت قانونی به پایان رسیده بود. دقیقه صد و هفدهم سیگفرید هلد توپ را به امریش داد. امریش توپ را به هلد بازگرداند. تامی لاورنس پیش آمد تا زاویه را تنگ کند. هلد شوت زد، توپ به لاورنس خورد و برگشت. در فاصله سی و پنج یارد از دروازه، توپ به رینهارد لیبودا رسید. او توپ را از روی لاورنس عبور داد. زیر باران گلاسکو ران یتس داشت می دوید. زیر باران گلاسکو ران یتس به سختی می دوید. او برای گرفتن توپ شیرجه رفت. توپ به تیر خورد و بعد با سینه یتس برخورد کرد. توپ وارد دوازه شد. 
زیر باران همپدن پارک در گلاسکو، دورتموند دو بر یک لیورپول را شکست داد. آن ها اولین باشگاه آلمانی شدند که جامی اروپایی کسب می کرد. زیر باران همپدن آن ها با جام قهرمانی دور افتخار زدند و توسط برخی هواداران لیورپول هو شدند. هواداران لیورپول بطری های خالی به سمت زمین پرت کردند. برخی از آن ها به دلیل بر هم زدن نظم دستگیر شدند. آن ها از شکست بیزار بودند. آن ها بازنده های بدی بودند، بازنده های بسیار بد. شنکلی گفت به تیمی از مردان وحشت زده باختیم. وحشت زده هایی که دو گل زدند. این برنامه آن ها از ابتدا بود. منتظر هر اقدامی از سوی ما بودند. هیچ برنامه ای برای حمله نداشتند. آن ها دزد هستند. اینطور برنده شدند. شاید برنده شده باشند اما پیروزی را دزدیدند. با خوش شانسی موفق به یک دزدی موفق شدند چون اگر راجر هانت و تامی اسمیت به این بازی می رسیدند، به راحتی برنده می شدیم. آن ها را سلاخی می کردیم چون صادقه بگویم آن ها بدترین تیم این تورنومنت بودند که مقابل ما ایستادند. بدترین تیمی که با آن بازی کردیم. آن ها تنها شانس داشتند.
فصل بیست و دوم: شخصیتِ کاری
در فرودگاه اسپِک5، صبح بعد از شکست، بیل، کارکنان و بازیکنان لیورپول در سکوت از هواپیما پیاده شدند. شهردار لیورپول آنجا بود تا به آن ها ادای احترام کند. او و چهار هوادار آمده بودند. در سکوت. بیل، بازیکنان، مربیان و روسای باشگاه سوار اتوبوس شدند. در اتوبوس تیم بازنده سکوت حکمفرما بود. به آنفیلد رسیدند و در سکوت از اتوبوس پیاده شدند. در سکوت به سراغ ماشین های خود رفتند. در سکوت همه آن ها به سوی خانه های خود به راه افتادند. به خیابان های خالی از جمعیت، خیابان های ساکت آن روز لیورپول. بازنده هایی سوار بر ماشین به سوی خانه های خود می رفتند.
بیل ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. در ورودی را باز کرد و قدم به خانه گذاشت. در را پشت سر بست. چمدان را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت. به نس سلام کرد و گونه او را بوسید. بیل گفت آمدم که وسایلم را بگذارم عشق من. به زودی باز می گردم. نس گفت بسیار خوب عشق من. زیر کتری را روشن می کنم. بیل چمدان را برداشت و پله ها را بالا رفت. به اتاق خواب رفت و چمدان را روی زمین گذاشت. به سمت پنجره رفت. از پشت شیشه و درخت ها، به صبحِ خیابان بلفیلد نگاه می کرد. فصل آن ها هنوز تمام نشده بود. او می توانست بازیکنان اورتون را ببیند و صدایشان را بشنود که آماده می شدند. می دید که برای موفق شدن تمرین می کنند، برای قهرمان شدن. هیجان زده اند و امیدوار. یک هفته بعد، آن ها به ویمبلی می رفتند تا فینال جام حذفی را برابر شفیلد یونایتد برگزار کنند. بیل باور داشت که اورتون برنده می شود. بیل امیدوار بود که اورتون موفق شود؛ به خاطر مردم، به خاطر مردم لیورپول. اما پنجره را بست و پرده ها را کشید. به سمت تخت رفت و نشست. چشم هایش را بست و انگشت ها را به گوش فرو برد. تابستانی طولانی در پیش بود. تابستانی بسیار بسیار طولانی. تابستان 66.
بیل، انگشت ها را از گوش بیرون آورد و چشم ها را باز کرد. به اندازه کافی سرودهای ملی میهنی شنیده بود. به اندازه کافی فوتبال به درد نخور دیده بود. از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت و دوباره پرده را کنار زد. نسیم تابستانی را احساس می کرد. نسیمی در هوای گرم شهر لیورپول. به آن سوی شیشه و درخت ها نگاه می کرد. هنوز تابستان بود و فصلی جدید شروع شده بود. بیل لبخند زد.
روی نیمکت گودیسون پارک، بیل به ران یتس کاپیتان لیورپول نگاه می کرد که جام قهرمانی لیگ را در گودیسون می گرداند. بریالان لابون10 کاپیتان اورتون را هم می دید که جام حذفی را به هواداران نشان می داد. در کنار هم. بیل همینطور راجر هانت و ری ویلسون از اورتون را میدید که ژول ریمه را به هواداران نشان دادند. در کنار هم. 9 دقیقه بعد از شروع بازی، هانت توپ را به کلگن داد. کلگن توپ را به تامپسون رساند. تامپسون توپ را به هانت برگرداند. هانت گل زد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. هشتاد و یک دقیقه آتی، بیل لیورپول را می دید که اورتون را به توپ بسته بود. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. بیل می دید که چطور لیورپول، اورتون را تحت فشار می گذارد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. بیل صدای هواداران را می شنید که شعار می دادند چطور جام حذفی را بردید؟ چطور جام حذفی را بردید؟ بیل به صدای سرودهای آن ها گوش می داد. بیل، دید که لیورپول یک بر صفر اورتون را شکست داد. بیل دید که بازیکنان با چریتی شیلد در گودیسون دور افتخار زدند. بیل لبخند می زد، بیل در راهروی گودیسون لبخند می زد.
در تونل گودیسون، پس از جشن قهرمانی، جو مرسر دست بیل را فشرد. جو برای اورتون و آرسنال بازی کرده بود. او پیش تر سرمربی شفیلد و استون ویلا و حالا سرمربی منچسترسیتی بود. او گفت برای اولین بار پس از سال ها تیمی را دیدم که برای بازی در آن، هیچوقت به اندازه کافی خوب نبوده ام بیل. بیل لبخند زد و گفت این را نگو جو. خواهش می کنم هرگز این حرف را نزن. از تو ممنونم. تو من را می شناسی و می دانی که پیشگو نیستم. اما باور نمی کنم که تیمی به این لیورپول نزدیک بوده باشد. فکر نمی کنم تیمی بتواند به این لیورپول برسد. نه در انگلستان و نه در تمام اروپا. نه این فصل جو. نه این فصل!
در دفتر کار پشت میز، نامه ها را می خواند. صدها نامه، صدها امضا. چند طومار فرستاده بودند. آن ها را مطالعه می کرد. بیل کیسه ای نامه و طومار برداشت و از جایش بلند شد. از پله ها بالا رفت و به اتاق هیئت مدیره رسید. منتظر ماند. صدایی گفت بفرمایید. در را باز کرد و به اتاق رفت. یکی از اعضا گفت بنشینید. بیل به سمت دیگر آن میز بلند رفت، در حالی که کیسه نامه ها و طومارها را در دست داشت. روی هیچکدام از صندلی ها ننشست. به اعضای هیئت مدیره نگاه کرد و منتظر ماند. یکی از آن ها گفت امروز چه کاری می توانیم برای شما انجام دهیم آقای شنکلی؟ بیل نامه ها را روی میز ریخت. صدها نامه. بیل طومارها را روی میز ریخت. هزاران امضا. بیل گفت می توانید این نامه ها را بخوانید. می توانید این امضا ها را بررسی کنید. این کاری است که می توانید امروز برای من انجام دهید. اعضای هیئت مدیره به نامه ها نگاه می کردند، صدها نامه. به طومارها نگاه می کردند، هزاران امضا. سرشان را تکان دادند. یکی از آن ها گفت ما تصمیم خود را گرفته ایم آقای شنکلی. بیل یکی از طومار ها را برداشت. گفت این طومار از طرف کارگران کارخانه ماشین فورد در هیلوود است. ده هزار نفر از کارگران این طومار را امضا کرده اند. آن ها خواسته اند که در زمینه حذف دوربین های تلویزیونی از آنفیلد تجدیدنظر کنید. آن ها گفته اند که اگر تجدیدنظر انجام نشود، بازی های لیورپول را بایکوت می کنند. این طومار، احساس واقعی مردم در مورد این مسئله است.
اعضای هیئت مدیره به نامه ها و طومارها نگاه می کردند. سرشان را تکان می دادند. یکی از آن ها گفت شما دلیل اقدام ما را می دانید. شما می دانید چرا از ورود دوربین ها جلوگیری کرده ایم. ما نگران تعداد تماشاگران و فروش بلیت ها هستیم. ما بسیار نگرانیم. بیل سرش را تکان داد و گفت اما ما تقریبا در همه بازی ها، تمام بلیت ها را می فروشیم. دروازه های استادیوم معمولا ساعت ها پیش از شروع بازی بسته می شود. اگر جا داشتیم می توانستیم دو برابر این تعداد هوادار را داشته باشیم. اما جای بیشتری وجود ندارد. یکی از اعضا گفت اما ما جای بیشتری نداریم. سکوهای بیشتری نداریم. نمی توانیم بلیت های بیشتری بفروشیم. بیل گفت من هم همین را می گویم. صدها بار گفته ام. هزار بار گفته ام. می شود استادیوم دیگری ساخت، استادیوم بزرگتری. استادیومی برای آینده. برای همه مردم. آنگاه همه مردم می توانند بازی های لیورپول را ببینند. نه فقط مردم شهر لیورپول، نه فقط مردم اهل مرسی ساید. اگر مردم بازی های لیورپول را ببنند، هواداران و بازیکنان ما را ببینند، آنگاه به اینجا میآیند. از تمام کشور، از تمام جهان. برای حمایت از لیورپول میآیند، میآیند که بخشی از باشگاه باشند. اما برای اینکه این اتفاق رخ دهد، مردم باید بتوانند بازی های لیورپول را ببینند. در تلویزیون. آن ها می بینند چه تیمی هستیم، چه باشگاهی هستیم. آنگاه است که می آیند. از تمام کشور، از تمام جهان می آیند. به لیورپول، به آنفیلد می آیند. از دور و نزدیک می آیند.
دوباره، هواپیما مرتعش شده بود. لیورپول یازده بازی در فصل جدید انجام داده بود. پنج برد، چهار مساوی و دو شکست داشتند. هواپیما پایین می آمد. لیورپول در رتبه هفتم دسته اول قرار داشت. دوباره دستش را روی دسته های صندلی قفل کرده بود. بیل از هواپیما متنفر بود، بیل از سفر کردن متنفر بود. باید پرواز می کردند. اگر می خواستند فاتح لیگ قهرمانان شوند، باید پرواز می کردند. این را بیشتر از هرچیزی می خواست. می خواست اولین تیم بریتانیایی فاتح اروپا باشند. هیچ تیمی از بریتانیا تاکنون قهرمان اروپا نشده بود. هیچیک از مربیان بریتانیایی قهرمان اروپا نشده بودند. کت به پیراهن. پیراهن زیرپوش و زیرپوش به پوست چسبیده بود. احساس کرد هواپیما در حال فرود است. بیل لبخند زد.
دو هفته پیش باشگاه پترولول پلویشت از رومانی در آنفیلد بازی کرده بودند. چهل و چهار هزار و چهارصد و شصت و سه هوادار آن شب به آنفیلد آمده بودند. در یک شب مهتابی سرد و مه گرفته، لیورپول سراسر قرمز و حریف سراسر زرد پوشیده بود. زیرنورهای پروژکتور، بازی می کردند. حریف هرگز زیر چراغ های بزرگ نور، هرگز در آنفیلد بازی نکرده بود. آن ها با 9 نفر در محوطه جریمه خودی دفاع می کردند. آن ها سراسر طول بازی دفاع می کردند. لیورپول یکپارچه حمله بود. برای ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت دقیقه. در آن شب مهتابی و سرد، به دقیقه هفتاد و یکم رسیدند. سمت چپ ویلی استیونسون سانتری مورب روی دروازه کشید. سنت جان بلند شد و هد زد. توپ وارد دروازه شد. دقیقه هشتادم، بابی گراهام توپ را از دراگومار گرفت و به کلگن داد. کلگن شوتی والی با پای راست زد که به تیر خورد و بعد وارد دروازه شد. لیورپول در شبی مهتابی، سرد و مه گرفته، دو بر صفر قهرمان رومانی را شکست داد. این مسابقه از دور اول لیگ قهرمانان برگزار می شد. دور رفت، مسابقه خانگی.
بیل، صدای باز شدن چرخ های هواپیما را می شنید. صدای برخورد چرخ ها را با زمین شنید. چشم هایش را باز و دسته صندلی هواپیما را رها کرد. در هتل پلویشت پراهووای رومانی بودند. در اتاق روی فرشی مندرس، چمدان خود را بر روی زمین گذاشت. به سمت تخت رفت. ملافه را کنار زد. بالش را برداشت. به زیر بالش نگاه کرد. بیل روی فروش زانو زد و به زیر تخت نگاه کرد. به سراغ زیر میز و صندلی هم رفت. یک صندلی برداشت و به وسط اتاق برد. کفش هایش را در آورد. روی تخت ایستاد. به لامپ که از سقف آویزان بود نگاه کرد. به آرامی رو به سقف گفت می دانم که می شنوی9، می دانم که می بینی. فکر نکن که این را نمی دانم. هرگز اینطور فکر نکن.
در اتاق غذاخوری هتل، بیل به اطراف اتاق نگاه کرد. از لاورنس تا لاولر، از لاولر تا میلن، از میلن تا اسمیت، از اسمیت تا یتس، از یتس تا استیونسون، از استیونسون تا کلگن، از کلگن تا هانت، از هانت تا سنت جان، از سنت جان تا استرانگ، از استرانگ تا تامپسون. به بشقاب های غذا که روی میز مقابل هر نفر بود نگاه می کرد. به لیوان های آب نگاه می کرد. به چنگال هایی که در دست داشتند نگاه می کرد. به لیوان هایی که به سمت دهان خود می بردند نگاه می کرد. فریاد زد بس است پسرها. دست نگه دارید. چنگال ها را زمین بگذارید. لقمه هایتان را نخورید. چیزی ننوشید. همه چیز آلوده و مسموم است.
بیل یک گارسون را صدا زد. از او خواست که به رئیس هتل خبر دهد. رئیس آمد. بیل به سوی او رفت و به وی خیره شد. گفت کنسروهای لوبیای پخته شده ای که به شما دادم کجا رفته؟ آن بطری های کوکا کولا که سفارش دادم، کجاست؟ رئیس گفت ما اینجا خودمان لوبیا می پزیم و بازیکنان شما دارند همان را می خورند. اما ببخشید آقا. در رومانی کوکا کولا نداریم. اینجا آمریکا نیست، اینجا خبری از کوکا کولا نیست. بیل هنوز به چشم های رئیس هتل خیره بود. گفت باور نمی کنم. هیچ کدام از حرف هایت را باور نمی کنم. رئیس، وزنش را از این پا به آن پا منتقل می کرد. گفت عذر می خواهم، اما اینجا کوکا کولا نداریم.
بیل سرش را برگرداند و از سالن غذاخوری خارج شد. به آشپزخانه هتل رفت. کابینت ها را باز کرد. یک جعبه کوکا کولا پیچیده در پلاستیک پیدا کرد. آن را برداشت. با قدمهایی محکم از آشپزخانه خارج شد. به کریدور و بعد به سالن غذاخوری بازگشت. جعبه نوشابه را روی میز گذاشت و پلاستیک را باز کرد. میز به میز می رفت و به تک تک بازیکنان کوکا کولا می داد. می گفت همینجاست پسرها. همین را بنوشید. دوباره سرش را برگرداند. به رئیس هتل خیره بود که عقب عقب از سالن غذاخوری خارج می شد. مچش را گرفت و کجا می روی؟ تو متقلب و دروغگویی. به پسران من و به من گفتی که کوکا کولا ندارید. ما کوکا کولا می خواستیم و پول آن را داده بودیم. تو یک لکه ننگ برای سوسیالیسم هستی. تو یک لکه ننگ برای حزبت هستی. تو فاجعه ای. تو را گزارش می دهم. تو را به کرملین گزارش می دهم آقا! بیل به سوی بازیکنان بازگشت. گفت خارج از کشور هستیم پسرها. در اروپا هستیم و این را یادتان باشد. آن ها همیشه توطئه ای دارند پسرها. همیشه آنها جنگ روانی را آغاز می کنند.
در پارکینگ استادیوم مونیسیپال، بیل و بازیکنان از اتوبوس پیاده شدند و به استادیوم رفتند. به رختکن رسیدند، به رختکن تیم مهمان. چرخی زدند. با رختکنی پر از گِل و کثیفی، با رختکنی پر از باندهای خونی و حوله های کثیف، با رختکنی پر از چسب های استفاده شده و چای های یخ کرده روبرو بودند. درهای توالت ها را باز کردند. بوی ادرار و مدفوع را احساس می کردند. بیل از آن ها خواست که رختکن را ترک کرده و به اتوبوس بازگردند. او رفت و مسئولان استادیوم را پیدا کرد. گفت توالت ها تمیز نشده اند. رختکن تمیز نیست. این وضعیت فاجعه بار است. این موضوع تحقیر آمیز است. اگر رختکن و توالت ها تمیز نشوند، به لیورپول باز می گردیم. باز می گردیم و شما را گزارش می دهیم. پترولول پلویشت را به یوفا و فیفا گزاش می دهیم.
پانزده دقیقه بعد بیل و بازیکنان از اتوبوس پیاده شدند و به رختکن بازگشتند. رختکن و دستشویی ها تمیز شده بودند. بازیکنان لباس ها را تعویض کردند و استوک به پا کردند. روی نیمکت های رختکن نشستند، نیمکت های تیم مهمان. ده دقیقه به بازی مانده بود. در رختکن، برق نداشتند. بیل و بازیکنان ده دقیقه روی نیمکت های رختکنی تاریک نشستند و منتظر شروع بازی ماندند. سی و شش دقیقه از آن بازی فاسد سپری شده بود که مولدوویانو گل زد. پنجاه دقیقه از آن مسابقه فاسد گذشته بود که هانت کار را به تساوی کشاند. دقیقه پنجاه و نهم دریدا گل زد. دقیقه هشتاد از آن بازی فاسد بود که دریدا دوباره گل زد. اما دقیقه نود یتس تکلی موفق روی پای دریدا داشت و سبب شد که گلی دیگر به ثمر نرسد. در یک بازی فاسد در استادیوم مونوسیپال، چهارشنبه دوازدهم اکتبر 1966، لیورپول سه بر یک به نماینده رومانی باخت. در لیگ قهرمانان، گل زده در خانه حریف دو برابر ارزش نداشت. دو تیم باید بازی دیگری برگزار می کردند. دیداری در یک زمین بی طرف.

باز هم خارج از خاک انگلستان بودند. روی نیمکت مربیان در هیسل نشسته بود. بازی در زمین بی طرف، در بروکسل بلژیک برگزار می شد. بیل نگاه می کرد و منتظر بود. سیزده دقیقه گذشته بود که هانت، سنت جان را راه انداخت. سنت جان گل زد. دقیقه چهل و سه، پیتر تامپسون سه نفر را جا گذاشت و به سنت جان پاس داد. سنت جان توپ را به استرانگ داد. استرانگ شوت زد و در ریباند تامپسون به توپ رسید. ضربه او وارد دروازه شد. خارج از انگلستان در زمینی بی طرف، لیورپول دو بر صفر نماینده رومانی را از مرحله اول لیگ قهرمانان شکست داد. لیورپول به دور بعد رسید.
در شبی ساکت مقابل در خانه، بیل در را باز کرد و وارد تاریکی و سکوت خانه شد. در را پشت سر خود بست. چمدان را در هال گذاشت. در سکوت و تاریکی، برق ها را روشن کرد. روی صندلی آشپزخانه نشست. کتری و تابه را دید. فنجان ها و بشقاب ها را دید. گرمایِ خانه را نفس کشید. بیل لبخند زد.
فصل بیست و سوم: توتال فوتبال
شنبه بیست و نهم اکتبر 1966 لیورپول به ویکتوریا گراند استوک رفت. آن ها دو بر صفر شکست خوردند. عصر آن روز، قهرمان انگلستان در رتبه نهم فصل جدید قرار داشت. شنبه پنجم نوامبر ناتینگهام به آنفیلد آمد. چهل هزار و ششصد و بیست و چهار هوادار هم آمده بودند. دقیقه شانزدهم جف استرانگ گل زد. دقیقه شصت و دوم هانت گل زد. دقیقه هفتاد و سوم تامپسون گل زد. دو دقیقه بعد، هانت گل دیگری به ثمر رساند. لیورپول چهار بر صفر برنده شد. چهار روز بعد برنلی به آنفیلد آمد. پنجاه هزار و صد بیست و چهار هوادار هم آمده بودند. دقیقه چهارم لاولر گل زد. دقیقه هشتاد و نهم تامپسون گل زد. لیورپول دو بر صفر برنلی را شکست داد. سه روز بعد به سنت جیمز پارک نیوکاسل رفتند. دقیقه بیست و دوم سنت جان گل زد. دقیقه شصت و پنجم هانت گل زد. لیورپول دو بر صفر نیوکاسل را از پیش رو برداشت. عصر آن روز چلسی بیست و سه امتیازی و در صدر جدول بود. لیورپول بیست و یک امتیاز داشت و به رتبه دوم رسیده بود.
شنبه نوزدهم نوامبر لیدز به آنفیلد آمد. پنجاه و یک هزار و چهارده هوادار هم آمده بودند. دقیقه چهل و سوم لاولر گل زد. دقیقه پنجاه و هفتم تامپسون گل زد. دقیقه هفتاد و پنجم استرانگ گل زد. دقیقه هشتاد و سوم سنت جان گل زد. دقیقه هشتاد و نهم باز هم استرانگ گل زد. لیورپول پنج بر صفر لیدز را شکست داد. دان روی به سختی بلند شد و به سوی نیمکت لیورپول آمد تا با بیل دست بدهد. گفت گل اول که پیش از پایان نیمه اول بود، اتفاقی بود. در زمان گل دوم سرگردان بودیم، بیش از اندازه محو بازی شده بودیم. بیش از اندازه سعی در بردن داشتیم. سه گل بعدی شما، آن ها تصویری غیرواقعی از این بازی بودند بیل. یک تصویر نادرست از این مسابقه. پنج بر صفر نتیجه عادلانهای برای لیدز و لیورپولِ امروز نیست. باید بگویم که امروز بسیار بدشانس بودیم و شما بسیار خوش شانس. بیل گفت خوش شانس؟ فکر می کنی خوش شانس بوده ایم؟ پس فکر می کنم باید به چشم پزشک بروی دان. این که امروز دیدی، شانس نبود. بهترین تیم انگلستان در دوره پس از جنگ بود! بهترین تیم! به خاطر بدشانسی شکست نخوردی دان. توسط بهترین تیم انگلستان شکست خوردی. بهترین تیمی که در انگلستان بوده است. همینطور در تمام اروپا. تمام اروپا! 
چهارشنبه هفتم دسامبر 1966 لیورپول به ورزشگاه المپیک آمستردام رفت. مه غلیظ، انگار که پتویی خیس، روی استادیوم چمبره زده بود. مه از جانب دریای شمال آمده بود. به لباس ها می چسبید و به پوست نفوذ می کرد. بیل شنکلی و رینوس میشل مربی آژاکس، به همراه داور و کمک داوران و ناظر یوفا از تونل استادیوم خارج شدند. آنگاه به تونلی دیگر رسیدند. تونلی صد فوتی از شیشه نشکن. تونلی برای جلوگیری از برخورد بطری ها به بازیکنانی که به زمین وارد می شوند. بیل، میشل، داورو کمک داورها به همراه ناظر یوفا به زمین رسیدند. برای جلوگیری از ورود آنارشیست ها6 از ورود به زمین، دور چمن سیم خاردار کشیده بودند. به مرکز زمین رسیدند. نگاه ها دیگر تا سیم های خاردار دور زمین قد نمی داد. کسی چیزی نمی دید. مه غلیط و مرطوب، روی ورزشگاه المپیک چمبره زده بود. احساس خفگی می کردند.
بیل شنکلی گفت چیزی نمی بینم. هیچ چیزی! بازی نباید برگزار شود. باید به زمانی دیگر موکول شود. نگران این هستم که نتوانیم به خانه بازگردیم. فرودگاه را بسته اند. نمی دانم چطور باید به خانه برسیم. شنبه باید با منچستریونایتد در اولدترافورد بازی کنیم که دیداری مهم و حیاتی برای ماست. نمی خواهم آن بازی به تعویق بیفتد. نمی خواهم بدون آمادگی با آن ها روبرو شویم. پس این بازی باید به تعویق بیفتد. تا هفته بعد. داور به مه خیره بود. به مه غلیظی که همه جا دیده می شد. او گفت اگر بشود دروازه ها را دید، بازی برگزار می شود. اما نمی توانم دروازه ها را ببینم. بازی باید به تعویق بیفتد. اما پیش بینی ها می گویند که مه تمام می شود. پس می توانیم فردا بازی کنیم. فردا به این جا بازگردید. بیل شنکلی گفت چه گفتی؟ به شما گفتم که نمی تواننیم اینجا بمانیم. نمی توانیم یک روز دیگر در آمستردام منتظر بمانیم. شنبه با منچستریونایتد بازی داریم که بازی سرنوشت سازی است. باید همین امشب به خانه بازگردیم. باید به لیورپول برویم...
فردای آن روز، نماینده یوفا سرش را تکان داد و گفت قوانین متفاوتی در هلند وجود دارد. در هلند اگر بتوانی از نیمه زمین، دروازه را ببینی، بازی می تواند انجام شود. این قانون هلند است و من می توانم از اینجا دروازه ها را ببینم. پس بازی به تعویق نمی افتد. بازی می تواند انجام شود. امشب بازی انجام می شود.
پیش از سوت شروع بازی، در رختکن تیم مهمان در ورزشگاه المپیک آمستردام، بیل شنکلی به بازیکنان نگاه می کرد. از بازیکنی تا بازیکن دیگر. از لاورنس تا لاولر، از لاولر تا گراهام، از گراهام تا اسمیت، از اسمیت تا یتس، از یتس تا استیونسون، از استیونسون تا کلگن، از کلگن تا هانت، از هانت تا سنت جان، از سنت جان تا استرانگ، از استرانگ تا تامپسون. بیل گفت بازی به تعویق نمی افتد. عجب احمق هایی! اگر می توانستند ما را ببینند، امکان نداشت از پس مان بربیایند. چون چه کسی تا کنون اسم آژاکس را شنیده است پسرها؟ هیچکس. دو فصل پیش داشتند سقوط می کردند. داشتند به توالت هلندی ها7 سقوط می کردند و من اینطور آن ها را در نظر می گیرم پسرها. آن ها مناسب تمیز کردن توالت های شما هستند. تنها نگرانی و ترس من برای امشب این است که چطور امشب از اینجا خارج شویم. چطور به خانه بازگردیم. شنبه با یونایتد بازی داریم پسرها. پس نمی خواهیم در فرودگاه گیر بیفتیم. باید زمانی برای استراحت داشته باشیم، تا آماده باشیم. پس از این بازی و برنده شدن، باید سرحال تر باشید پسرها. باید برگردیم، باید به خانه برگردیم پسرها. 
پس از سوت شروع بازی روی نیمکت ورزشگاه المپیک، بیل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن و روبن بنت به مه غلیظ خیره بودند. صدای جمعیت را می شنیدند. شصت و پنج هزار نفر به استادیوم آمده بودند، اما آنها را نمی دیدند. گاهی موفق می شدند مرکز زمین را ببینند. اما دقیقه سوم بود که یک هلندی سفید پوش مانند روح از مه در آمد. جسیا سوارت توپ را به هندریک گروت داد. گروت، گورنلیس دی وولف را را دید و سانتر کرد. دی وولف توپ را دید و هد زد. توپ وارد دروازه شد. بیل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن و روبن بنت صدای تشویق را شنیدند اما چیزی در زمین نمی دیدند. تنها چیزی که میدیدند، روحهایی بودند که در زمین تکان می خوردند. دقایقی بعد، سوارت، کلاس نونیگا را دید. نونیگا صاحب توپ شد و دروازه را هم دید. نونیگا شوت زد و لاورنس توپ را دفع کرد. یوهان کرایوف توپ را دید و به آن ضربه زد. توپ وارد دروازه شد. در مه غلیظ ورزشگاه المپیک، بیل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن و روبن بنت صدای تشویق را شنیدند اما هنوز چیزی در زمین نمی دیدند. بیل، به اندازه کافی شنیده بود. در مه، از نیمکت بلند شد و به سمت خط طولی رفت. از خط عبور کرد و وارد زمین شد. به سمت تامی اسمیت رفت. اسمیت او را در زمین دید و از جایش پرید. تامی چیزی که می دید را باور نمی کرد. بیل به او گفت برو و جف را پیدا کن. همینطور ویلی را. به همینجا برگردید. زمان جلسه است، یک جلسه کوچک تیمی. در مه غلیظ، تامی دوید تا جف و ویلی را پیدا کند. آن سه نفر به جای اول بازگشتند. بیل گفت خدای من. مثل دیوانه ها بازی می کنید. پسرها، یک بازی دیگر در پیش داریم. هنوز به نیمه نرسیده ایم. پس همین دو بر صفر را حفظ کنید. به خانه برمی گردیم و آن ها را در بازی برگشت شکست می دهیم. دیگر گل نخورید! 
در مه غلیظ، بیل به سمت نیمکت بازگشت، از خط عبور کرد و روی نیمکت نشست. هنوز به طور کامل مرکز زمین را نمی دید. اما دقیقه سی و هشتم، دوباره روح هایی ظاهر شدند. کرایوف توپ را دید و صاحب آن شد. یتس، کرایوف را دید و روی او خطا کرد. سوارت پشت ضربه آزاد ایستاد. توپ به مدافعان خورد، کرایوف توپ ریباند شده را دید و شوت زد. توپ باز هم به مدافعان برخورد کرد. نونیگا توپ را دید و شوت زد. توپ وارد دروازه شد. روی نیمکت باز هم صدای تشویق را شنیدند. این بار سرودی هم خوانده می شد: ها-ها، لیورپول، ها-ها. لیورپول، ها-ها. دقیقه چهل و دوم بود و روح ها کارشان تمام نشده بود. نونیگا توپ را دید، شوت زد و توپ وارد دروازه شد. روی نیمکت باز هم صدای تشویق و آن شعار را شنیدند. ها-ها، لیورپول، ها-ها. لیورپول، ها-ها. دقیقه هفتاد و ششم هنوز روح ها خسته نشده بودند. در مه غلیظ، گروت پشت ضربه آزاد ایستاد. دروازه را هم می دید. ضربه او وارد دروازه شد. آن صدا حالا بلند تر شده بود. ها-ها، لیورپول، ها-ها. لیورپول، ها-ها. دقیقه آخر بازی بود که لاولر برای لیورپول گل زد. اما در مه غلیظ، تنها آن صدا شنیده می شد. ها-ها، ها-ها. لیورپول پنج بر یک به آژاکس باخت. 
پس از سوت پایان بازی از تونل عبور کردند و به رختکن تیم مهمان رفتند. بیل شنکلی سرش را تکان می داد و لعنت می فرستاد. نتیجه یک اتفاق بود. اینطور بود پسرها. اتفاق ها علیه ما رقم خوردند. پسران عزیز من، آن ها بهتر از چیزی که شنیده بودم، نبودند. البته تیم خوبی بودند پسرها. تیمی بسیار خوب. آن پسر لعنتی کرایوف، بازیکن خوبی است پسرها. بازیکنی با کلاس است. اما بیایید در درگیر توهمات نشویم. اشتباه نکنید. هنوز کاری برای انجام برای هفته آینده داریم. برنامه دشواری پیش روی ماست. اما می توانیم اوضاع را مرتب کنیم. وقتی به آنفیلد بیایند پسرها. آن جا دیگر خبری از مه نخواهد بود. دیگر جایی برای مخفی شدن وجود نخواهد داشت. دیگر نمی توانند از ما مخفی شوند.
سه روز بعد از آن بازی، در دهم دسامبر 1966 لیورپول به اولدترافورد رفت. شصت و پنج هزار و دویست هوادار هم آمده بودند. هواداران لیورپول و هواداران منچستریونایتد. برای نخستین بار، از دوربین های مداربسته استفاده شد. دوربین هایی که روی هواداران دو باشگاه زوم میکردند. پلیس، به طور دقیق حواسش به تمام جزئیات روی سکوها بود. اما عصر آن روز، هیچ مشکلی پیش نیامد. عصر آن روز چیزی جو استادیوم را به هم نزد. دیدار بین مدافع عنوان قهرمانی و صدرنشین لیگ در آن فصل برگزار می شد. دو تیم با استعداد مقابل هم قرار گرفته بودند. استعداد جرج بست مقابل استعداد گوردون میلن قرار گرفته بود.
دقیقه پانزدهم میلن، سنت جان را دید که به چپ رفته است. میلن توپ را به سنت جان داد. سنت جان شوت زد و توپ وارد دروازه شد. دقیقه بیستم، بست توپ را به دست آورد. خود را از فشار آزاد کرد. کنترل خوبی روی توپ داشت و شوت زد. توپ وارد دروازه شد. دقیقه سی ام، یتس روی جیمی رایان در منطقه پنالتی خطا کرد. بست پشت توپ ایستاد و گل زد. دقیقه چهل و پنجم، میلن، لاولر را دید. توپ را به او سپرد. لاولر توپ را به استرانگ داد. استرانگ توپ را به سنت جان سپرد. سنت جان، هانت را دید و به او پاس داد اما ضربه هانت به کرنر منجر شد. کلگن کرنر را سانتر کرد. سنت جان پشت به دروازه صاحب توپ شد. برگشت و شوت زد. توپ وارد دروازه شد. دیدار در اولدترافورد با نتیجه دو بر دو به پایان رسید. صدرنشین و مدافع عنوان قهرمانی با شیوه های درخشان بازی به تساوی رسیدند. با آن تساوی، یونایتد صدرنشین ماند و لیورپول با دو امتیاز تفاوت، تیم سوم بود. 
پس از سوت پایان بازی، بازبی در امتداد خط طولی اولدترافورد به سوی شنکلی آمد و با او دست داد. گفت چه مسابقه ای در آمستردام داشتید. باید تیم قدرتمندی باشند. باید برای چهارشنبه آماده باشید بیل. باید این آژاکس را شکست دهید. بیل سرش را تکان داد و گفت نه مت. ما به مهِ آمستردام باختیم. آن ها به بازی در مه عادت دارند. همین موضوع به آن ها کمک کرد که برنده شوند. اما چهارشنبه شب خبری از مه در آنفیلد نخواهد بود. این را می دانم. در واقع فکر می کنم بتوانیم هشت گل بزنیم. مت خندید و گفت بسیار خوب. گناه نیست اگر به بابانوئل باور داشته باشیم. امیدوارم به اندازه کافی در آنفیلد، دودکش8 داشته باشید.
پیش از بازی برگشت برابر آژاکس در آنفیلد، بیل شنکلی گفته بود که کارمندان پخش شیرِ شهر لیورپول می توانند پنج صفر آژاکس را شکست دهند. گفته بود پستچی های لیورپول می توانند شش صفر آژاکس را شکست دهند. گفته بود بچه های مدرسه های لیورپول می توانند آژاکس را هفت صفر شکست دهند. این را به روزنامه ها گفته بود، به روزنامه های محلی، به روزنامه های ملی گفته بود. گفته بود لیورپول می تواند حریف را پنج صفر، شش صفر، هفت صفر یا حتی هشت صفر شکست دهد. بیل شنکلی این را به هرکسی که دیده بود، گفته بود. این را به هرکسی که می توانست بشنود گفته بود. آژاکس را پنج صفر، شش صفر، هفت صفر یا حتی هشت صفر شکست می دهیم.
در رختکن آنفیلد، بیل این را به تامی لاورنس، کریس لاولر، گوردون میلن، تامی اسمیت، ران یتس، ویلی استیونسون، ایان کلگن، راجر هانت، ایان سنت جان، جف استرانگ و پیتر تامپسون گفته بود. هشت بر صفر. چون می دانم می توانید، چون می دانم می توانیم. به خاطر اینکه پنجاه و پنج هزار نفر امشب به اینجا آمده اند. آن ها می دانند که می توانید. آن ها شما را باور دارند پسرها.
چهارشنبه چهاردهم دسامبر 1966 خبری از مه در آنفیلد نبود. اما غبار و بخار وجود داشت. غباری که از رودخانه مرسی می آمد و بخاری که از سکوها. سکوها، سوزاننده بودند. اسپین کاپ، در بهترین حال خود بود. انگار که دیگ بخاری از اشتیاق، کوره ای از احساسات، منفجر می شد و فریاد می زد. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. کاپ در نوسان بود و موج بر می داشت. غبار و بخار، اشتیاق و فریاد. هل می دادند و به هم می خوردند. دویست نفر از آن ها نیازمند کمک های پزشکی شدند. سی نفر را به بیمارستان بردند. هل می دادند و به هم می خوردند. دیگ بخار، زوزه می کشید. دقیقه چهارم شوت تامپسون به تیرک خورد. پانزده دقیقه بعدی، آژاکس دو بار توپ را به تیرک زد. لیورپول به گل رسید اما آن گل مردود شد. دقیقه پنجاهم پیت کیزر، توپ را به نونینگا سپرد. نونینگا توپ را به کرایوف داد. کرایوف پرواز می کرد. ضربه آرام او، توپ را با تور دروازه آشنا کرد. ده دقیقه بعد، سنت جان، هانت را پیدا کرد. هانت توپ را به گل بدل کرد. اما دقیقه هفتادم باز هم کیزر توپ را به نونیگا داد. نونیگا توپ را به کرایوف داد. کرایوف این بار پرواز نمی کرد. انگار که می رقصید. والس می رقصید. توپ را به گل بدل کرد. دقیقه هشتاد و هشتم تامپسون توپ را به سنت جان داد. سنت جان توپ را به هانت سپرد. هانت گل زد. آن شب لیورپول به تساوی دو بر دو برابر آژاکس رسید. آن ها در مجموع هفت بر سه باختند. آژاکس، لیورپول را در دور دوم لیگ قهرمانان حذف کرد. حذف شدند.
آن شب، هشت تیم به دور بعدی رفتند. سلتیک اسکاتلند. زسکا صوفیه بلغاستان. دوکلا پراگ از چکسلواکی. وویوودینا از یوگوسلاوی. اینترمیلان از ایتالیا. لینفیلد از ایرلند شمالی. رئال مادرید از اسپانیا و در نهایت آژاکس آمستردام از هلند. نه لیورپول از انگلستان. نه آن شب، نه آن بار. پس از سوت پایان بازی، در کریدور به سمت تونل می رفت. از فوتبال دفاعی عصبانی بود و فریاد می زد. از فوتبال منفی متنفر بود. از فوتبال منفی اروپا و باشگاه های خارجی متنفر بود و فریاد می زد. از بدشانسی عصبانی بود. از خوش شانسی هلندی ها عصبانی بود و گلایه می کرد. اما در کریدور، کسی به بیل شنکلی گوش نمی داد. هیچکس آنجا نبود. تنها بیل شنکلی آنجا بود.
پاورقی:
- آن جام به شهر لیورپول بازگشت. اورتون قهرمان آن سال جام حذفی شد.
- اسم آن استادیوم حالا فرانس پوشکاش است.
- نوشابه های شیشه ای و رسم قدیمی که باید شیشه های خالی را باز می گرداندند.
- چهار بازیکن دورتموند و سه بازیکن لیورپول چند ماه بعد در ویمبلی، فینال جام جهانی را در ترکیب یا روی نیمکت بودند.
- حالا به نام فرودگاه جان لنون شهر لیورپول شناخته می شود.
- جنبشی به نام Provo در دهه شصت در هلند قدرت گرفته بود. آن ها عاشق خرابکاری بودند.
- منظور دسته دوم لیگ هلند است، از نظر بی ارزش بودن.
- بابا نوئل از دودکش هدیه می آورد.
- مجارستان آن زمان عضوی از پیمان ورشو و متحد شوروی بود. کمونیسم و کتاب 1984 و همان تحت نظر بودن دائم.
- در واقع لابون هم از سوی الف رمزی برای جام جهانی به اردو فراخوانده شده بود اما این دعوت را رد کرد و دلیل جالب و عاشقانه ای پشت داستان بود. لابون، با پت، نامزدش قرار ازدواج گذاشته بود و جشن، که از مدت ها قبل زماانش مشخص شده بود، در روزهای جام جهانی بود. درخواست رمزی را رد کرد و 23 ژوئن 1966 ازدواج کردند.آن ها بعد از ازدواج برای ماه عسل به اسپانیا رفتند. لابون تا آخرین روزهای حیات خودت، می گفت که پشیمان نشده است.



