"بازی دوستانه برابر رئال مادرید بود که او یک گل زیبا به ثمر رساند. به خودم گفتم خاویر؛ رونالدوی جدید، او اینجاست! قدرت، تکنیک، دریبل، سرعت، هدزنی.
.
آدری از یک محله ی فقیرنشین از برزیل (که اهالی این محل ها در زبان پرتغالی به Favelas معروفاند) بود. این همون چیزی بود که من رو می ترسوند. فاوِلاس ها را میشناختم. آنها در آرژانتین هم بودند. من اینجا بود که خطر رو حس کردم. این که قبلا تو هیچی نداشتی و حالا غرق در پولی میتونست براش بد تموم بشه. هر روز بعد از تمرین از او میپرسیدم که کجا قراره بره و چکار میخواد بکنه. میترسیدم که برای خودش دردسر درست کنه.
.
آدریانو پدری داشت که خیلی بهش وابسته بود. پیش فصل بود و ما در مسابقات TIM Troffeo شرکت کرده بودیم که اتفاقی وحشتناکی افتاد. از برزیل به او زنگ زده بودند؛ آدری... پدر مُرد! خودم رو به اتاقش رسوندم. گوشی رو پرت کرد و شروع به داد زدن کرد. شما هیچوقت نمیتونید تصور کنید چجوری فریاد میزد. از اون روز به بعد من و موراتی مثل یک برادر بزرگتر مراقب او بودیم.
.
از اون روز او به تمرین پرداخت، گل میزد و به آسمان نگاه میکرد. از بعد اون تماس هیچ چیز مثل قبل نبود.
.
ایوان کوردوبا یک شب را با اون گذراند و او را نصیحت کرد! 《آدری؛ تو میکسی از ایبراهیموویچ و رونالدو هستی. میخوای فرصتِ بهترین بازیکن جهان شدن رو از دست بدی؟!》
.
ما موفق نشدیم او را از افسردگی نجات بدیم. و این بزرگترین شکست من در زندگی فوتبالیام بود. هنوز هم وقتی که به اون قضیه فکر میکنم از ضعف خودم در کنترلِ او حسرت میخورم!