به وضوح مثل یک جنگ نابرابر بود:بزرگتر ها مقابل یک بچه کوچک،نامردی بود.
تنها راهی که میتوانستم از خودم دفاع کنم این بود که کارهایی کنم که همه حیرت کنند.دقیقا چیزی که آنها مرا به خاطر آن سرزنش می کردند.حامل نشان گناهی ناکرده بودم ولی توسط زرهی نامرئی محافظت می شدم.زرهی که همیشه نمی توانست مرا در برابر خنجر ها و تیر های زهر آلود دشمنان محافظت کند.
تمام آنها در آن بعد از ظهری که 14 ساله بودم و برای جوانان برشیا بازی می کردم به من ضربه زدند.گفتم که برای آنها بازی می کردم ولی در حقیقت آنها در برابر من بازی می کردند.
«توپ رو پاس بده به من»
سکوت.
عجیب بود:بلند فریاد میزدم و ایتالیایی ام هم خیلی خوب بود.
«بچه ها توپ رو پاس بدین به من!»
هیچی.چنان سکوتی که میتوانستم اکوی صدایم را بشنوم.
«اینجا خبریه؟؟»
دوباره سکوت،همه طوری رفتار میکردند که انگار کر هستند.
هیچ کس توپ را به من پاس نمیداد.هم تیمی هایم با یکدیگر بازی می کردند و من را کاملا از بازی خارج کرده بودند.آنجا بودم ولی آنها نمی توانستند مرا ببینند.
یا بهتر،من را می دیدند ولی وانمود می کردند که حضور ندارم.حتی با من حرف هم نمی زدند،نگاه هم نمی کردند مطلقا هیچ چیز.
«توپ رو به من میدین یا نه؟»
سکوت.
بغضم ترکید و شروع به گریه کردم.همانجا درست وسط زمین،در مقابل بیست و یک حریف.
آن لحظات با ارزشی از دوران حرفه ایم بود و در نهایت به انتخاب راه درست ختم شد.باید یکی را انتخاب میکردم:عصبانی و متوقف شوم،یا عصبانی شوم و به بازی ادامه دهم...
.
می اندیشم پس بازی می کنم
آندره پیرلو