از آن لباس صورتی کهنه تا اشتباه پدر بازیکنمان، همه چیز دست در دست هم داده بود تا بیانکونری شویم. گویی سرنوشت هم تقدیرمان را می دانست، می دانست که تقدیرمان راه راه سیاه و سفید یا همان بیانکونری خواهد بود. زمانی که مهم ترین مسابقه فوتبال دنیا، شبیه بازی درون تیمی خودمان شده بود، زمانی که ایتالیا و فرانسه در خاک آلمان همیشه رقیب، به مصاف هم می رفتند، آنقدر بازیکن در دو سوی میدان داشتیم تا که غرق رویا شویم با سرمستی از داشتن چنین تیمی حتی شکست آتزوری هم کاممان را تلخ نمی کرد و در نهایت برنده فینال را تیمی جز "یوونتوس" نمی دانستیم. قهرمانی ایتالیا تیک آخر خوشبختی بود. بعد از آن همه سفیدی و رویاپردازی، تقدیر قسمت سیاه لقبمان رو به رویمان قرار داد. تا که از جایگاه رفیع و پرآوازه خود به آخرین نقطه سری ب پرت شویم. سری ب آغازی بود بر روزهای سیاه و شب آلود تورین.روزگاری که یکی یکی ستاره هایمان خاموش می شدند و از آسمان تورین پر می کشیدند. از ویرا و زالاتانی که به بدترین تیم ممکن {آن هم در روزهای پس از کالچوپولی} رفتند. تا کاناوارو، امرسون و زامبروتا و تورامی که رفتند تا الکلاسیکو هم سیاه و سفید شود. درست در همین لحظات سیاه و تلخ، روزگار اما در حال هک یک جمله بود "یک جنتلمن واقعی هیچگاه بانوی خود را ترک نمی کند" ماندن آله و دوستان آنقدر کاممان راشیرین کرد که خیلی زود رفتن ها را فراموش کنیم. سری ب را که با 9 امتیاز منفی آغاز کرده بودیم با اقتدار قهرمان شویم. قهرمانی که به مانند بوفون، تک تک بیانکونری های دنیا به آن افتخار می کنند. نایب قهرمانی در ایتالیا همراه با آقای گلی آقای تورین ادامه روزهای سفید کمرنگمان بود. اینبار اما سیاهی خیلی زود به سراغمان آمد. هفتمی های لعنتی، چهارتای ناپِ کاوانی و آقایی منفورترین رقیبمان در ایتالیا و اروپا دوباره روزگارمان را تلخ و تاریک کرد. فرارا ، زاکه رونی و دل نری هیچ کدام مرد روشنایی نبودند. تا اینکه نوبت به کاپیتان پرحرارت و چشم رنگی چند سال قبلمان رسید. دون آنتونیو خیلی زود سفیدی و روشنایی را به یادمان آورد. بدون شکست در ایتالیا پیش می رفتیم و لحظه به لحظه رویای مان را پررنگ تر می کردیم. قهرمانی بی شکست در ایتالیا می توانست ما را تا اوج آسمان ها ببرد، جایی به نزدیکی 2006 آنقدر سرمست بودیم که دوست داشتیم فریاد بزنیم"لعنتی ها، یوونتوس زنده است" اما در آخرین گام زهری که از اواسط فصل مزه کرده بودیم اما نمی خواستیم به روی خودمان بیاوریم، تا روحمان پیشروی کرد. اشک های آلساندرو همراه با دور افتخارش، تلخ بود،تلخ تر از سقوط 2006، تلخ تر از هفتمی های لعنتی روزی که جنتلمن را از بانوی خویش جدا کردند، آندره آ و آنتونیو،آن ها فرزندانی بودند که باغبان را از بانویش دور کردند. روزهای بعد از کاپیتان را با هت تریک در اسکودتو ادامه دادیم تا اینبار ثابت کنیم که بازگشته ایم و حالا مرد می خواهیم برای نبرد! اما این بار هم سرنوشت به یادمان آورد که بیانکونری هستیم. تابستان 2014 خبر آمد که دون آنتونیو از پیتزای بانوی پیرِ تورین خسته شده و غذاهای شیک و مدرن روسی روستوران لندنی را ترجیح می دهد. اخراجی شهر میلان که سکان دار کشتی مان شد کاممان را تلخ تر نیز کرد. مارگزیده ای شده بودیم که گمان می کردیم مکس نیز همان زاکه رونی خواهد بود. مستر آلگری اما خیلی زود خود را بالا کشید و لحظه به لحظه روزگارمان را سفید تر کرد. پله به پله چمپیونزلیگ را با آلگری بالا می آمدیم برد دورتموند دوست داشتنی کلوپ، حذف مادرید مغرور و همیشه مدعی،اسکودتو، تکرارِ دوست داشتنی و فتح کوپا ایتالیا بعد از دو دهه کاممان را آنقدر شیرین کرد تا که دیگر کسی فکر رستوران صد دلاری هم نکند. برلین و اشک های جی جی و پیرلو اما نشانمان داد که "داشتن رویا هزینه دارد" رفتن مهندس و آپاچی و جنگجویمان تابستان را سرد کرد. تقدیر سردی که در بهترین فصل مان هم سیاه و سفید بودنش را فراموش نکرد. دوگانه همچنان شیرین داخلی و کامبک بایرن در مقابل بازشگت ما، همراه با دسر اورا خلاصه فصل بدون هافبک مان بود. تابستان 2016 اما باشگاه شلوغ بود و عجیب. پوگبایی که می دانستیم بلاخره می رود، بعد از یک فصل پوشیدن دَهِ آله، نزد آقای خاص رفت تا آنیلی و ماروتا، پیانیچ و هیگوائین را بدون مذاکره با رم و ناپولی بخرند و آتش دشمنی را بزرگ و گسترده تر کنند. امسال اما متفاوت آغاز شد، در ایتالیا همچنان با قدرت گام بر می داشتیم. اروپا را برخلاف عرف، صدرنشین بالا رفتیم تا به ملاقات کاسیاس در دراگون برویم. با کلین شیت مقابل آبی های پرتقال بالا رفتیم و به بندر بارسلون رسیدیم. اینبار اما نوبت حماسه پائولو بود. حماسه ای که سبب شد دوباره همان همیشگی شویم "بانوی پیر اروپا" کلین شیت در مقابل msn کاتالان ها از آن شرط های محالی بود که بوفون بست و خوشبختانه به آن عمل نکرد. در نیمه نهایی با هنرنمایی مرد نه چندان محبوب برزیلی مان، پدیده اروپا را له کردیم. بعد هت تریک در دو گانه داخلی حالا همه منتظر سه گانه بودیم. فینالی که با همه قبلی ها فرق داشت. برای همه ما و کاپیتان ما. کسی که خودش نیز اعتراف کرد یک هفته فقط به آن فکر می کرده و تمرکزش را برای سری آ از دست داده بود. فینال 2017 می توانست به مانند لباس سوم باشگاه، تقدیرمان را نیز یک دست سفید کند. برعکس ما، برای مادرید فینال تفاوتی نداشت. همان همیشگی بودند و ما را له کرد. ما ماندیم و حسرت و حسرت رویایی که در آخرین گام، سیاه شد. فصل جدید اما تفاوت بسیاری دارد. فصلی که از همین حالا می دانیم جزء سیاهی پایانی نخواهد داشت. فصلی به مانند 2012 رقص و دعوا و رفتن ها، بازگشت تیم های شهر میلان، حضور پرخرج مو و پپ در اروپا، بازگشت کونته و چلسی،بارسای جدید و رئال شگفت انگیز و ... تاثیری در فصل آینده تورین ندارد. سال جام جهانی، برای ما خواهد بود، برای تمام کسانی که بر خلاف عموم رویایشان سیاه و سفید است. برای ما که بدور از هیاهو و کل و کل و جام و دربی، تنها از بودن مردی لذت ببریم که عادت کرده ایم به بودنش. تمام دنیای ما در یک سال آینده در هیجده قدم خودمان خلاصه می شود. جایی که آخرین پرواز های سوپرمن را خواهیم دید. برای آخرین بار ها نجات مان خواهد داد و هزاران آخرین بار دیگر...