جان به دنی می گوید که باید به شمال برود تا یک زامبی را به اسارت بگیرد. چند سکانس بعد به یکباره جان را می بینیم که با کشتی خود بیش از هزار مایل را طی کرده و به دیوار رسیده است! برای کسانی که زیاد با جهان آقای مارتین آشنایی ندارند شاید این مسائل زیاد به چشم نیاید.حتما فکر می کنند که وستروس جزیره ای به اندازه بریتانیاست که طی چند روز با پای پیاده یا با کشتی می توان سر و تهش را دور زد! اما مشکل اینجاست که این طور نیست. در قسمت چهار سرسی را در کنار رئیس بانک آهنین دیدیم که گفت می خواهد بر تمام این قاره تسلط پیدا کند. استفاده از لفظ قاره همان طور که در تصویر مشخص است نشان از عظمت وسترس دارد؛ سرزمینی که برای مسافرت از شمالی ترین نقطه تا جنوبی ترین آن باید بیش از سه هزار مایل را طی کنید!با این اوصاف پس مشکل کجاست؟ فصل هفتم که آغاز شد بسیاری لب به تمجید و تحسین سریال پرداختند که آری، بازی تاج و تخت معروف با آن همه شخصیت ها و داستان های جذابش برگشته. اما عده ای بودند که یک سری مسائل برایشان خوشایند نبود. شش فصل بالاخص چهار فصل اول را اگر دیده باشید. شاهد یک درام فوق العاده با داستان های موازی زیادی خواهید بود که واقعا شما را جذب می کند. داستان هایی پر از جذابیت، شخصیت هایی که یک به یک با یکدیگر روابط خوشایند و ناخوشایند زیادی دارند. داستان به طرز فوق العاده ای جذاب است. شما اصلا احساس نمی کنید که در حال تماشای یک فیلم اکشن هستید.روابط افراد آن چنان به زیبایی بررسی می شوند که شما خود را گاه گاه جای شخصیت های داستان قرار می دهید یا اینکه می خواهید از روی ناراحتی حوادث را جور دیگری رقم بزنید. بگذارید برای شما چند مثال بزنم. فصل اول، ند استارک بزرگ و روابطش با رابرت، سرسی و همسرش. دردسر های تیریون در ایری ، روابط جیمی و سرسی، اتفاقاتی که برای آریا، سانسا و دیگر استارک ها رخی می دهد. فصل دوم با آنکه ند استارک دوست داشتنی کشته شده است، اما شما به یکباره تیریون باهوش و زیرک را می بینید که جای او را پر می کند. دعواهای او با جافری از آن دو یک زوج بی نظیر را می سازد. تیریون و بران که به تنهایی بار طنز فیلم را به دوش می کشند. دعواهای او با سرسی. راب استارک جوان که حالا مثل خوره به جان لنیستر ها افتاده، بد شگونی های سانسا و آریا. مثال های زیادی از این دست وجود دارد. اما وقتی به فصل هفتم می رسیم ، انگار همه چیز خلاصه شده است. دیگر خبری از این ها نیست.فیلم انگار از یک درام جذاب تبدیل به یک فیلم هالیوودی شده. یک سکانس در پایتخت، یک سکانس در دراگون استون، یکی در وینترفل و دوباره تکرار! شخصیت ها عمدتا در کنار همدیگر جمع شده اند. بعضی انگار دیگر وجودشان در فیلم اضافی است. واریسی که در فصول قبل نقش اساسی بازی کرده بود، حالا انگار نقش نخودی را بازی می کند! گفته می شود به خاطر مسائل مالی این فصل تنها هفت قسمت دارد. به همین خاطر بسیاری از داستان های فرعی که در کتاب آقای مارتین هست حذف شده اند و بعضا داستان اصلی نیز با آن چیزی که در کتاب است فاصله زیادی گرفته. نویسنده مجبور است در این هفت قسمت همه چیز را سریع رفع و رجوع کند. پس مجبور است فقط به دعوا و جنگ های دنی و سرسی و جان بپردازد. خوب نکته همینجاست! اگر بیاییم و بعد مسافت را در نظر بگیریم همانطور که در فصول قبل تا حدود زیادی رعایت می شد، ما بین این اتفاقات باید به سرگذشت کاراکترها به طور کامل پرداخته می شد و اگر این طور می شد باید حداقل همان 10 قسمت را برای این فصل متصور می شدیم. اما کارگردان وقت این را ندارد! بنابراین شما به یکباره یورون را می بینید که طی چشم به هم زدنی چند هزار مایل را طی می کند، جان را می بینید که سریعا از وینترفل به دراگون استون می رسد و قص علی هذا!اما ارتش مرده ها از فصل دو عاجز از طی دویست مایل مسیر به سمت دیوار هستند! شاید بگویید آن ها منتظر زمستان بودند تا حمله کنند.قبول! اما مرده هایی که حتی شب ها هم نمی خوابند نمی توانستند اندازه یک پنجم مسافتی که جان طی کرد را طی کنند و به دیوار برسند؟! طبیعتا ذهن آدمیزاد می گوید وقتی برای دعواهای قبل زمستان شش فصل سریال ساخته شد باید برای خود زمستان حداقل سه فصل را می دیدیم، اما در کمال تعجب تنها 13 قسمت برای دو فصل هفت و هشت در نظر گرفته شده است!آن هم به خاطر مسائل مالی. ای کاش شبکه HBO به جای پول خرج کردن برای آن همه سریال بعضا بی کیفیت که مدام می سازد و پخش می کند بودجه ای درست و حسابی برای اواخر این سریال در نظر می گرفت تا شاید شاهد این افت محسوس در منطق داستانی سریال نباشیم.