زندگی همینه دیگه ، یه روز با همه خوبی و همه دوستت دارن ، یه روزم نه.همه میخوان حالتو بگیرن و بهت بخندن. سخت نگیر. میگذره.اینو یادته ؟ میگذره.میگذره.میگذره. یادته ؟
نتونستم جلوی خندمو بگیرم.قهقهه زدم و گفتم آره دلقک! باشه کافیه.
با نگاهی معنی دار پرسید دلـــــــــــــقک؟! یه ابروشو بالا انداخت.
گفتم اره ولی منظورم دلقک بد نبود.ازین دلقک خوبا!
بازم به تن صداش حالت خاصی داد و گفت دلقک بدم داریم مگه؟
حوصله نداشتم دیگه به این بحث ادامه بدم.میخواستم زودتر باهاش یه بحث جدی رو شروع کنم.میدونستم وقت زیادی ندارم.و خیلی زود تر از چیزی که فکرشو کنم ملاقات امروزمونم تموم میشه.اشک تو چشمام جمع شد.نمیتونستم تحمل کنم این روزا رو. بغضمو قورت دادم ولی باز صدام یکم میلرزید.با شوق تصنعی از تو کوله پشتیم شالی که به زور و بدبختی بافته بودمو نشونش دادم.برای این میگم به زور و بدبختی چون واقعا دست و پا چلفتی بودم تو بافتن!فقط چند روز طول کشید بتونم میله هارو بگیرم تو دستم!و نندازمشون! با شوق و صدایی لرزون گفتم یوهو!ببین چی دارم! دستمو دراز کردم.گذاشتمش کنار صورتش.صورت همیشه زیباش.همیشه ساده ش.همیشه مهربان و همیشه پناه دهنده ش.بغضم ترکید.اینبار خودمو کنترل نکردم.زار زدم.به حال خودم بعد از رفتنش...اشکهام از پهنای صورتم میریخت رو تخت و دستاش که حالا دیگه روی صورتم بود و با خنده ای از ته دل میگفت : ... بس کن دیگه عر نزن آبرومون رفت و بعد قش قش میخندید .
اون میخندید و اروم بود.ولی من همین الانم عر میزنم.عر زدن جزئی از شخصیتم شده.
چشماشو دیدم.کمی مات شده بود و کمتر زلال بود.بخاطر داروهایی بود که باید مصرف میکرد ولی یواشکی و با شیطنت میرختشون دور و میگفت این اشغالا رو نمیخوام...
وقتی اروم شدم سرم تو بغلش بود و همش اروم میزد رو سرم میگفت خجالت بکش بزرگ شدی و قش قش میخندید.و من دوست نداشتم هیچوقت تموم شه...
شال رو پیچیدم دور صورت مهربونش.با هر بدبختی ای بود صدامو از ته گلوم که میسوخت و ملتهب شده بود دادم بیرون و گفتم صورتی بهت میادااااا خندش قطع شد و با مهربونی گفت ، مخصوصا صورتی ای که تو بافته باشی عزیزم.لبخندش ثابت ترین تصویریه که تو ذهنم دارم.یادم اومد الان دیگه نمیذارن بیشتر بمونم.فورا دلم تنگ شد.
یهو گفت راستی قرار بود کاری کنی بذارن بریم خونه چی شد پس؟میخوام خودم اشپزی کنم.خسته شدم از بس دستپخت تورو خوردیم و دوباره از ته دل خندید.به زلالی و صمیمیت و خنده ی ساده و بی قل و غش اش حسودیم میشد.
نگاهمو ازش دزدیدم و گفتم حرفارو زدم مونده چندتا امضا.سعی کردم باز بخندونمش گفتم میدونی دیگه از این کاغذ بازیای آلمانیه.دندوناشو دیدم.
پرستار اومد.زبانِ خشنِ آلمانیشو سعی کردم بی محل کنم.بازم تکرار کرد...دلم میخواست خفه ش کنم.فرق نمیکرد زبونش.مهم این بود مفهوم حرفش اینه که نمیخواد بیشتر اینجا باشم.چشمای ارغوانو دیدم که داشت میخندید.حتی چشماشم میخندید.اینهمه انرژی رو از کجا میاره؟
به پرستار گفت این آقا بچه ی منه و قش قش خندید.پرستار نخندید.برای اینکه تو ذوقش نخوره بلند بلند خندیدم.حتی یه لحظه حس کردم مصنوعی شده.
امروزم تموم شده بود.محکم بغلش کردم.ضعیف شدنش مشهود بود.از خودم متنفر شدم.تصمیم گرفتم هرطور شده بیارمش خونه و همین الان برم با مدیر بیمارستان صحبت کنم
ناراحت بودم.مدیر دفترش خارج از بیمارستان بود.
نمیدونم چطور باید این رو توصیف کنم ولی فقط ای آهنگ تو گوشم ، ذهنم ، دلم و سرم تکرار میشد.حتی رنگ کلماتش رو میتونستم مزه کنم.با تمام 5 حس بویایی شنوایی لامسه چشایی و بینایی حسش میکردم...
بارون گل شد خواب ستاره
به انتظار بغض ابر پاره پاره
تا قلب آسمون میبارم با تو تنها فصل من و تو باز رسیده روی ابرا
کنار تو آروم میام پا میذارم
چراغی تو دست شبا جا میذارم
که روشن بمونه آسمون بی ستاره
به شوق تو عهدی با چشمات میبندم دوباره به این عشق به این دل میخندم
قصه ی عشق بازی چرخ روزگاره...
(عارف)