یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش مرگ گفت:الان توبت توئه که ببرمت طرف یه کم آشفته شد و گفت:داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذارواسه بعد مرگ:نه اصلا راه نداره،همه چی طبق برنامست،طبق لیست من الان نوبت توئه اون مرد گفت:حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره،توی شربت2تا قرص خواب قوی ریخت مرگ وقتی شربتو نوشید به خواب عمیقی فرورفت،مرد وقتی مرگ خواب بود لیست رو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت اخر لیست و منتظر شد مرگ بیدار شه،مرگ وقتی بیدار شد گفت:دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! به خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم! :/