راستش من یکی دو ماهی میشه وارد بیست و نه سالگیم شدم . موقعیت اقتصادیم بدک نیست .ظاهرو تیپم خوبه بقول اطرافیان . شغل ثابتی دارم . شرایط ازدواج کم و بیش برام فراهمه ولی نمیدونم چرا یه مدته نسبت به این موضوع بی انگیزه شدم . مشکل جسمی هم ندارم . قبلنا راجع به ازدواج و تشکیل خانواده خیلی خیالپردازی میکردم تا اینکه تو دو سه سال اخیر به کل دیدگاهم عوض شده .با یکی دو تا از دوستام که خودشون هم مجردن صحبت کردم گفتن ما وارد مرحله بی تفاوتی شدیم . شاید فکر کنید آدم سرد مزاجیم ولی به هیچ وجه اینطوری نیستم . ممکنه یه صحنه کوچیک هم منو تحریک کنه . از سویی خوانواده و اطرافیان خیلی تحت فشارم میزارن . همش میگن ازدواج کن . سالها سرکوب کردن نیازهای عاطفی و جنسی منو به یه مرحله ای رسونده که دیگه عادت کردم به سرکوبشون و حوصله تغییر تحول رو ندارم . ازدواج رو فقط دردسر میدونم و حوصله پذیرفتن مسئولیت یکی دیگه رو ندارم . دو سه سال قبل به اصرار خانواده سه چهار مورد خواستگاری هم رفتم که با توقعات و انتظارات عجیب و غریب دخترا مواجه شدم (مثلا یکیشون خونه چند صدمتری بالای شهر ازم میخواست . اون یکی هزار تا سکه مهریه میخواست و مواردی از این قبیل . حالا کم توقعاش بودن اینا ! ). دیگه حوصله نه شنیدن یا نه جواب دادن رو ندارم . با خودم میگم من که اوج دوران جوانی و نیازام گذشت دیگه واسه بقیش ارزش نداره خودمو تو هچل بندازم . خواستم ببینم دوستانی مثل من که مجردن (خصوصا دهه شصتیا ) همچین حسی رو نسبت به ازدواج دارن !؟ به نظرتون مشکل از کجاست ؟؟