اختصاصی طرفداری- خیلی قدیم تر مرسوم بود آدم ها طلا، جواهرات و کلیه دارایی های ارزشمندشان را زیر خانه در خندقی دفن می کردند. احتمالا لفظ دفینه که امروزه به گنج اطلاق می شود هم باید ربطی به همین مسئله داشته باشد. از پچ پچ های دورهمی هفته قبل فهمیدم یکی از آشناها همه عمر به دنبال گنج بوده، عکسی دیدم از جوانی ترکه ای با عرق گیر توی گودالی از جواهرات که باورم شد این حرف ها قصه نیست. تیغ حریق، آتش قبیله ای گرسنه یا همسایه ای بدخیم قدیمی ها را سخت بار آورده بود. سخت با زندگی و سخت تر با خودشان. این عادت عجیب البته با سختی های محیط تشدید هم می شد، محصولاتی که زیر آب می رفت یا مازاد تولیدی که به باد می رفت همه و همه باعث می شد تا آدم ها نسبت به حفظ داشته هایشان با وسواسی باورنکردنی رفتار کنند. این عادت ها البته هنوز آن قدر قدیمی نشده اند که ابرویی را بالا ببرند. مثلا به شخصه خاطرم می آید همین چند سال پیش مادربزرگی را که از توی صندوقش تکه پارچه ای یا خلعتی چیزی را به تازه واردی می بخشید. انگار سنت پنهان کردن ارزشمندترین ها و انتظاربرای تقدیم آن ها به ارزشمندترین ها عادتی همیشگی است. گاه در خندقی زیر خانه گاه در گنجه ای کنج خانه. اینجور موقع ها می گویم خوش به حال قدیمی ها چه گزینه ها داشتند برای ثبت ابدی خاطره هاشان. خوبی این محرومیت و سختی هم این است که مثلا اگر قرار بود یاد خاطره ای شیرین را برای همیشه پهلوی خود نگه دارند دسترسی روزانه به آن دشوار بود و بد به حال ما که با این همه ابزار دست ما هنوز خالی است. راستی ما باید خاطراتمان را کجای ذهنمان پنهان کنیم که دست و ذهن هیچ بنی بشری به آن ها نرسد و همچنین مثل آینه دقی هر روز جلوی چشم ما نباشند؟

 البته این را هم می دانم که بدی این خاطره ها آن است که مثل جوشی می مانند روی پیشانی که خبر از عفونتی در معده آدم دارد. خاطره هایی که بی اختیار و بی هوا یک روز یک جا طوری که فکرش را هم نمی کنیم بیرون می زنند و بی آبرویمان می کنند. خودمان را پیش خود ما لو می دهند به یادمان می آورند که بودیم و که می خواستیم باشیم و که هستیم. کافی است همین حالا چند لحظه از سر و صدا و ترافیک تلگرام و اینستاگرام برگردیم به فیسبوک و ببینیم حس و حال چند سال پیش مان، فکرها، رویاها و ترس هامان که جملگی امروز با آن ها بیگانه ایم. و آنها چگونه و با چه صلابتی جلوی پلک های تر، دستان لرزان و نگاه های خیره ما رژه می روند انگار که همین دیروز همه این روزهای خوب رخ داده اند و در دنیایی موازی تمامی این سال ها در کنار ما زندگی کرده اند.

من استقلالی ام این را می گویم و خاطر نشان می کنم داستان فوتبال برای تماشاگر ایرانی تفاوت بنیادینی با هوادار آن ور آبی دارد. خیلی سال پیش خاطرم هست وقتی محمود فکری دروازه ساشا ایلیچ را باز کرد در جواب این سوال که چرا خوشحالی نکردی گفت به خاطر هواداران پرسپولیس، البته اعتراف می کنم که انتظار این نگرش را از کاپیتان آن سال های آبی ها با آن سیمای نتراشیده و آن تکل های نخراشیده نداشتم ولی از آن سیاق که برای خیلی از ما عشق فوتبال های وطنی از تمام زندگی نود دقیقه استقلال نود دقیقه پرسپولیس (و تو جایش بگذار رئال/بارسا/منچستر/...) مانده حکم هوادار وطنی عجالتا با آن ور آبی ها خیلی فرق دارد و این حرفش عجیب به دلم نشست. تفاوتی به فاصله بین تفریح با نیاز، دسر با گرسنگی و اندکی با همه هست میان ما و آنها برای همین هیچ وقت نپسندیده ام که فرهاد مجیدی برای پرسپولیسی ها چهار نشان دهد، طارمی سکوی استقلالی ها را به سکوت دعوت کند، میناوند خاطری را بیازارد یا کسی خراشی روی صورت احساس کسی دیگر به جا بگذارد. نه به آن معنی که با هم شام بخوریم، شوخی های مضحک کنیم و از رفاقت های کذایی حرف بزنیم و البته این را هم می دانم که این اداها حکما در فوتبال جایی ندارد و منطق درست فوتبال همان است که حرمت میزبانی و احساسات و فاولا و پابرهنه ها و کودکان بی سرپرست برازیلیا و آن بنده خدا پیرمردی که ماکت کاپ را توی آغوش داشت نشناسد و در بلوهوریزنته برزیل را قصابی کند ولی خوب ما هم کجای کارمان استاندارد و بین المللی بوده که این یکی باشد و فاصله مان همین جاست تا خود آلمان از حافظ تا نیچه از سعدی تا هگل.

 حال و روز استقلال خوب نیست اما یادداشت را برای هواداران استقلال ننوشتم. ننوشتم که بگویم وزارت ورزش فلان کرد و مدیریت وقت چنان! آن طرف تر خیلی وقت است که حال و روز لیورپول هم خوب نیست و همین چند شب پیش مثل آب خوردن اولین جام از دست قرمزها پرید. فکر نمی کنم توی لیگ برتر هم چیز خاصی عایدشان شود. با کسی حرف می زدم که می گفت کلید این قفل لای انگشت های جرارد می چرخد، به گمانم این هم از آن حرف هاست، یک جور خودارضایی است. حواله دادن خودمان به فردایی نامعلوم است که دوستش ندارم، یک نوع وام گرفتن از ایمان، به ضمانت گذاشتن عشق، به گرو گذاشتن تعهد سایه می زند زیر این فرار. کاش می دانستیم چقدر این سراغ گنجه رفتن ها خطرناک است، می گویند خیلی از این گنج ها طلسمی دارند که باطل کردنشان کار هر کسی نیست. این دست امیدها خیلی خطرناک است،  درست مثل از پس صندوق درآوردن عصای یادگاری اجدادی مان که بزنیم وسط دریا و نصف شود، اگر نشد چه؟ چه بر سر آن همه ایمان می آید همان بلایی که سر خاطره هامان توی فیسبوک آمد؟ بهتر نیست ایمانمان را بگذاریم همان زیر خانه بماند و در دنیای موازی مان تنفس کند؟ کمی آن طرف تر از جزیره، رئال مادرید هم فصل را خوب شروع نکرده، درست فصلی که به خیال همه قرار بود فصل ترکتازی کهکشانی ها باشد و جوی خون راه بیفتد شده آینه دق آنها. دو هفته پیش دوستی می گفت این تیم شب هایی برای من ساخته که این شب ها پیش شان ثانیه ای است. دیشب می گفت خوابم نمی برد و از زیدان می نالید. این هم احتمالا یک نوع تناقض است، عشق و رئال! رکورد آن همه بازی در مقابل بتیس شکست، در برنابئو باختند و بعد سه بازی در خانه پیروز نشده اند. البته مثلا افت استقلال را می شود با چرخه تطور ابن خلدونی توجیه کرد که علی الحساب هر بالایی یک پایینی دارد و مثل چند سال پیش پرسپولیس حالا نوبت استقلال شده و پشت بندش هم نتیجه گیری کرد که فردا نه پس فردا خورشید از سمت ما بالا می آید. ولی مثلا به فرض اگر همین فردا فاتح تریم بیاید و استقلال را قهرمان کند یا پس از سال ها لیورپول بشود آقای جزیره یا چه می دانم سند لیگ قهرمانان را تا صد سال آینده بزنند به نام رئال مادرید چند سانتی متر از دلتنگی های ما آب می رود؟

قبول دارم که برای گفتن چیزی که می خواستم بگویم به لکنت افتادم از خیلی جاها کندم و اینجا چسباندم که بگویم حال ما خوب نیست. بی حوصله شدیم و بی معنا، توی دوری باطل از عادت ها افتادیم. سرسره ای که دور خودش می چرخد. کوفته ای وا رفته شدیم. کلمه ای را با خودتان بیست بار تکرار کنید برای بار بیست و یکم و معنایش را نمی دانید، حتی نمی دانید چرا به فلان چیز می گویند فلان چیز آن کلمه دقیقا دقیقا خود زندگی ماست که هر روز هزار بار تکرار می شود. دست به دست دهان به دهان از توی تاکسی تا سر ساختمان می چرخد و دست آخر جویده و لهیده می افتد توی دست خودمان تا سنجاقش کنیم به دیوار بالای تختمان تا قبل خواب خوب ببینیم و بفهمیم چقدر تنها ماندیم. این همه بی معنایی و بی هدفی را هفته به هفته به خیالمان با فوتبال می شوییم و پایین می بریم. چند ماه قبل گفتم لعنت به این همه وابستگی، پس کجاست فوتبال چرا نمی آید، امروز می بینم چیزی از دلتنگی هایم کم نشده است. تازه برنامه این فصل جذاب تر هم هست. در لیگ1 فرانسه بازی های پاری سن ژرمن را می گذارند جمعه شب، شنبه و یکشنبه هم که داستانش معلوم است یک هفته در میان هم که وسط هفته بازی هست، پس این دلتنگی دیگر چیست؟ شاید اصلا ما اشتباه قضیه را فهمیدیم و نباید انتظار معجزه ای داشت اصلا مقصودی که دنبالش هستیم همین موجودی است که داریم. دوست لیورپولی ام سال هاست بی هیچ کم و کاستی پیگیر قرمزهاست. آبی ها هر چقدر هم که خالی کنند باز هم دیوانه هایی از ایرانشهر و عجب شیر هستند که برایشان به آزادی بیایند. تازه ما روشن فکر ها که سر عقل آمدیم و فهمیدیم که چیزی از این ها به ما نمی ماسد و رفتیم پی زندگی مان بعد هر باخت هر قدر هم که بگوییم گور پدرشان خوب می دانیم جایی از خاطرمان در تسخیر استقلال و پرسپولیس است. هر قدر هم که تناقض آمیز باشد همنشینی کهکشانی ها با عشق، مهتاب شب دلگیری رئالی ها چیزی کم از شب بارانی منچستر ندارد. شاید من اشتباه می کنم و انتظار چیزی بیهوده را می کشیم. اصلا خود این روزها اصل ماجراست، جایی اشو گفته بود همواره حرکت کن اگر رنجوری با رنج هایت به پیش برو، اینکه همین بالا و پایین بودن ها زندگی است به قول کوئلیو پرهیز از مواجهه با ناملایمت های زندگی پرهیز از خود زندگی است. شاید درستش خود همین خاطره هایی است که از کف فیسبوک صید می کنیم و با پلک ترمان پاکشان می کنیم همین ها که اول قصه اشتباهی گفتم آینه دق ما هستند. اصلا لعنت به هر که برد و باخت را یادمان داد، شاید حق با حسین منزوی است:

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

که آنچه زنده و زیباست، نفس این سفر است