طرفداری- سردردهای شبانه احمدرضاعابدزاده تمامی نداشت. سردردی که وقتی هرشب به جان و سرِ عابدزاده چنگ می‌زد، دیگر آن لحظات هیچ شباهتی به مردی که در طوفان ملبورن با «یک دست» توپ را از زیر طاق می‌گرفت و می‌خندید و آدامسش را می‌جوید نداشت. کجا بودند آن خنده ها و خونسردی هایی که یورگن کلینزمن افسانه ای هم تور دروازه ات را رها نکند. فریادهایت را باید وقتی می‌شنیدند که جلوی "هیتاندو" با کتفی شکسته شیرجه رفتی و توپ رو از روی خط برگرداندی. فریادهای تو را باید وقتی می‌شنیدند که با لباس های مشکی برای گرم کردن زودتر از همه پا به چمن می‌گذاشتی تا با همان خنده ها و سرتکان دادن هایت برایت می‌خواندند: «یه شیر داریم تو دروازه» و آن طرف می ایستادند و با رگ‌هایی که از گردنشان بیرون می‌زد با فریاد جواب می‌دادند «احمدرضا عـابدزاده». که اگر همان لحظه گرم کردن‌هایت فوتبال برای همیشه تمام می‌شد هم خوش بود. فریادهای عابدزاده را نباید اینگونه از درد شنید. ساعت از نصفه‌های شب گذشته بود که آخرین فریادهای احمدرضا این بار نه از درونِ محوطه بر سرِ بازیکن‌ها، بلکه بر سر  این دردی که نه آغازی داشت نه انتهایی به آسمان بلند شد. به یک‌باره عقاب بر زمین افتاد و با چشم های نیمه باز از هوش رفت؛ «سکته مغزی». نیمه های شب احمدرضا را دوان دوان با صورت‌های گریان با همان چشم‌های نیمه بازش به بیمارستان ایرانمهر بردند. جلسه فوری بیمارستان تشکیل شد. بعد از معاینات، رییس بیمارستان سرش را پایین انداخت و خبری آورد که باور کردنی نبود «احمدرضا را ببرید، نمی‌خواهیم او در این بیمارستان بمیرد، او را ببرید».  احمدرضا را با «دستور فوری آقای خاتمی» به بیمارستان کسری بردند. سرش را تراشیدند و سر و صورتِ کاپیتانی که همیشه از شیرجه هایش خیس عرق بود پُر شده بود از سیم های رنگی و لوله های تنفسی. شب به صبح نرسیده بود مردم آمدند. کسی باور نمی‌کرد ملافه را روی سرش می اندازند. «احمدرضا مُرد؛ احمدرضا زنده است» خبری که ساعت به ساعت موها و گیسوانِ فوتبال مان را سپید می‌کرد. جوانی با پیراهن استقلال آمده بود و با ضجه هایش بیمارستان را تحت تاثیر قرار داده بود، فریاد می‌زد: «بلند شو». دستان و سینه اش غرق خون بود. همسر  عابدزاده بعدها تعریف می کرد روی دستانش به شکل دلخراشی با چاقو نوشته شده بود «عابدزاده دوستت دارم »، جوان از هوش رفت و او هم بستری شد. مردم داعیه قیامت را برپا کرده بودند. خودزنی ها؛ شیون، دعا برای احمدرضایی که دکترها هم اکراه داشتند برای انداختنِ آخرین ملافه بر سر  مَردی که سرش را جلوی استوک های سامی جابر گذاشته بود. چگونه باید از یاد برد آن روزی را که مقابل «طوفان زرد» یکی پس از دیگری پنالتی ها را مهار می کرد تا حیثیت‌مان را در پکن بخرد. خبرِ آخر را وقتی آوردند جلوی کسری مردم سجده کردند؛ «اگر تا فردا انگشت های پای احمدرضا تکان نخورد می‌میرد».  چندروز گذشت و احمدرضا میله های تخت را مُشت می زد و سیم ها را از سرو صورتش در می‌آورد؛ پنجعلی را هُل می‌داد و با تکلمی درهم شکسته که به سختی می‌شد فهمید می‌گفت: «منو ببرید خونه».  دکترها می‌گفتند یک جراحی دیگر انجام می‌دهیم یا می‌میرد یا برای همیشه امکان دارد روی ویلچر بشیند و تکلمش را ازدست بدهد.


تاریخ همواره بزرگ ترین رویدادها را در خود ثبت کرده، هیچ قدرتی هم نتوانسته جلوی بازگویی حقیقت را بگیرد و آن را وارونه جلوه دهد. حقایقی که گاهی به ذائقه مان خوش نمی آید. نمونه اش سرنوشت هادی نوروزی  بود. تلخی اش آنقدر زهرمار بود که رقبا هم میلی برای بازگویی اش نداشتند. اما حقیقت آن بود هادی نوروزی هرگز آنگونه که باید حمایت نشد، هرگز باند نداشت، و هرگز با عوام فریبی کاپیتان نشد. درست در هفته های ابتدایی دو فصل پیش بود که هادی نوروزی از سوی تماشاگران نه تنها تشویق نمی‌شد بلکه مورد شماتت قرار می‌گرفت، حتی نگه داشتن نوروزی هم در تیم به ذائقه هواداران و حتی روزنامه پیروزی هم خوش نیامده بود. به هانی گفته بودند پای بابا  هادی شکست. هانی وقتی که به خانه می‌آید و شلوغی خانه را می‌بیند می پرسد: «این هـمه مردم برا شکسته شـدنِ پای بابام اومدن؟». دو سال پیش در چنین روزی، دل های هواداران سرخابی با یک خبر که روی خروجی ها قرار گرفته بود «دوباره»به هم نزدیک شد. خبر همان اندازه که باورنکردنی بود همان اندازه هم راست بود. هادی نوروزی بازیکن محجوب و کاپیتان پرسپولیس ناباورانه مُرده بود. استقلالی ها مانند روزهای به کمارفتنِ عابدزاده دستی بر سر می‌کشیدند و آن افراطی ها هم دیگر حالی برای کُری خواندن نداشتند. تا روزی که دربی آغاز شد. نکته زیبا زمانی بود که در دقیقه 24 بازی از تاب افتاد، آنور پرسپولیسی ها با چشمانی خیس فریاد می‌زدند «نوروزی» آبی ها می ایستادند و با فریادی بلندتر می‌گفتند «روحش شاد». اما چند اتفاق ساده دوباره همه چیز را بر باد داد. اتفاقاتی که زیبنده نیست در این یاداشت به آنها اشاره شود. هوادارانِ دو تیم از هیچ روزنه ای برای تمسخر و بی احترامی نگذشتند؛ دوباره بی اخلاقی ها به اوج رسیده بود.  از فحاشی ها به خانواده  بازیکن‌ها تا اتهام  زننده به هادی نوروزی که محجوب ترین فوتبالیستی بود که دو سال پیش آرزو کردم: «کاش پاش می‌شکست».

فصل گذشته در  هفته های اخیر که پرسپولیس شرایط ممتازی در جدول داشت و فقط قهرمانی اش روی کاعذ مسجل نشده بود خیلی از هواداران در تصورِ قهرمانی پرسپولیس به خواب می رفتند. در فکر جشنی باشکوه بودند که ورزشگاه جای سوزن انداختن نباشد، مهدی طارمی اقای گل می‌شود،  برانکو با همان شیک پوشی به سمتِ سکو می آید و در میانِ آتش بازی هانی نوروزی روی دوشِ کاپیتان به سمت سکو می آید، هانی جام را می‌گیرد و با کمک کاپیتان آن را بالای سر می‌برد، در همین تصورات هم اگر فوتبال تمام می‌شد خوش بود. همه چیز شبیه به تصورات مان بود. آنگونه تفاوتی نداشتند. هواداران بودند، تشویق ها همانطور که باید بود، بازیکنان با تشویق‌هایی به سبکِ آلمانی می آمدند روی سکو, بعضی بازیکنان با بچه هایشان آمده بودند، همه چیز خوب بود. برانکو هم آمده بود. کاپیتان هم آمد. آقای گل هم آنجا بود. اما هرچه نگاه می کردیم خبری از هانی نبود، قابی از هادی هم نبود. جام در دست های بازیکنان بود تا بالای سر ببرند. متصدیان جشن آماده آتش بازی شده اند، جام بالای سر رفت و خبری از هانی نبود. بازیکن هایی هم که با فرزندانشان آمده بودند با یک دست جام را بالا می بردند با دست دیگر فرزندانشان را. کمال فرزندش را به همتیمی هایش سپرد تا جام را به تنهایی بالا بگیرد. علیرضا بیرانوند چندباری فرزندش را به بالا پرتاب می‌کرد،‌ فرزند علی علیپور خواب مانده بود، ماهینی خوشحالی گهواره را انجام می‌داد. همه با جام می‌دویدند و خوش بودند اما خبری از هانی نوروزی نبود. محسن، فرشاد و مهدی گوشه ای زمین با هواداران خوش بودند، بازیکنانی دیگر با هواداران آواز می خواندند، بازیکنانی دیگر سلفی می‌گرفتند، اما  خبری از هانی نبود. لحظاتی بعد اخبار روی خروجی ها قرار  گرفت. تصاویری بود از هانی که اشک می ریزد. یک تصویری هم بود که از اتاق گزارشگری به پدرانِ پرسپولیسی  نگاه می‌کرد،‌ پدرانی که نه پای عهدشان مانده بودند و نه پای رفاقت شان. وقتی که اعتراض مردم به بازیکنان پرسپولیس شدت گرفت بازیکنان یکی پس از دیگری به بهانه هایی می‌گفتند شرمنده هستیم، خودشان می‌گفتند شرمنده خانواده نوروزی شدیم و از شرایطی که پیش آمده بود گله می کردند. آن روز فقط نوشتم "باشد فقط اگر باز خوابِ هادی را دیدید کاش بگویید یادم تورا فراموش". یادگارِ هادی با دنیایی از حسرت، به همان خانه ای برگشت که برای گل قهرمانی پرسپولیس از روی کاناپه هایش می‌پرید. هانی پس از جشن قهرمانی در صفحه شخصی اش نوشت یا برایش نوشتند: «هرکی بابا داشت اون بالا بود»، در میانِ ناراحتی مردم خصوصا هواداران پرسپولیس، علی کریمی پاسخی را به هانی داد که می‌توان ساعت ها به آن فکر کرد. جای شرمندگی های نمادین، جای ناز دادنِ هانی برایش مردانه نوشت «خودت تلاشت را بکن تا به هرچی می خوای برسی تا محتاج کسی نباشی». جوابی که از علی کریمی خواندم درست ترین پاسخ ممکن بود. نمی‌دانم آن روز یگان ویژه مقصر بود یا مدیران باشگاه. اما هنوز برایم عجیب است چگونه چندتا مرد نمی توانستند دست یک بچه را بگیرند و به سکو ببرند اما اشخاصی که هویت‌شان آنگونه مشخص نبود درون زمین با جام می‌دویدند. نمی‌دانم اسی بوقی ممدبوقی چه بودند، طوری حق به جانب بودند که انگار حقشان بیشتر از سایرین بود. انگار فقط هانی نوروزی مشکل امنیتی و اخلاقی داشت که نمی توانست درمراسم شرکت کند. یعنی چندتا مرد نمی توانستند به حرمت تمام آن دقایق بیست و چهاری که هواداران استادیوم ها روی سرشان می‌گذاشتند،‌ فرزند کاپیتان شان را برای یک عکسِ یادگاری ناقابل بیاورند؟ کدام سازمانی شهامت داشت تا جلوی بازیکنانی که یک بچه را طلب می کنند تا به سکو ببرند بایستد؟ مضحک بود، مسخره بود، احمقانه بود.

چندساعتی از مرگ هادی نوروزی نگذشته بود که تصویری از هادی دست به دست می‌شد، آن تصویر، آن عکسِ هادی و بچه‌هایش در زمین مسابقه نـبود که تیتر زده شده بود «پرسپولیس هادی نداره». آن تصویر، آن عکسی هم نبود که هانی دنبال هادی می‌دوید و زیرش نوشته شده بود «دیگه هرچقدر بدویی به بابایی نمیرسی»، آن تصویر حتی آن عکسی هم نبود که هانا روی سینه هادی خوابیده بود و زیرش نوشته شده بود «آخرین عکس هادی با هانا». تصویری که دست به دست‌مان شده بود تصویری بود از گور،  که سرِ هادی بیرون از کفن مانده بود و در گور گذاشته می شد. تصویری بود  از بی‌فرهنگیمان،  از بی حیایی‌ هایمان. هنوز  به چهلم نرسیده بودیم که تصویری از نامه‌ای باز دست به دست می‌شد. دروغ پراکنی و اتهام های بی اساس به هادی نوروزی، باشد عیبی ندارد. این سال‌ها بی شرمی زیاد دیده‌ایم، بسیار شنیده‌ایم. اما  بخشی از این قهرمانی متعلق به مادری است که با هانی و هانا سر می‌کند و روزگار بی وفا را طوری برایشان زیبا تعریف می‌کند تا از پدرشان یک قهرمان واکاوی کنند، پدری که یک تنه پدر همه تیم‌ها را در می آورد، پدری که همیشه یکی از بهترین‌ها بود، پدری که حتی دوست داشتنی‌ترین کاپیتان تاریخ بود. مساله اینجاست این رویای بچه‌هایی است که دیگر چیزی به اتمامش نمانده است، و بعد از دوسال  زندگی هانی و هانا پوست می اندازد و قدم برمی‌دارند به سوی واقعیت، به زندگی بی پدر، به اتمام رویا و دل کندن از تهران و زندگی در کپورچال، و به خاطراتی که از ما مردم خواهند شنید. پس دیگر دست خودمان است که چه تصاویری را دست به دست کنیم و چه خاطراتی را به گوش هانی و هانا برسانیم.

سیروس پشت فرمان رنو نشسته بود، دست کرد توى جیبش، پول درآورد و به راستین داد و گفت: «پسرم، آب که خوردى این پول را هم توى آن صندوق بینداز» . لحظاتی بعد راستین گفت: «بابا چقدر خنک شدم» . قبل از اینکه من بیهـوش بشوم، دقیقا یادم نمی آید. فقط یادم هست که یک «خاور» از روبرو در حالِ حرکت بود.یک خاور با سرعت می آمد. نمی‌دانم چه شده بود، بیهوش مرا به بیمارستان بردند, با ضربه هایی به صورتم لحظه ای بیدار شدم و می‌گفتم «سیروسم راستینم کجا هستند؟ من باید بروم پیششان». مردم مدام جواب می‌دادند: «سیروس نورِ چشمِ ایران است خیالتان راحت، حال سیروس و راستین خوب است» . نمی دانم چندساعت شده بود. به هوش آمدم. مرا سوار پیکان کردند و با سرعت به انزلی می بردند. در مسیر مردمِ رشت و انزلی را می دیدم که بر سرشان می زنند. از پشتِ شیشه می دیدم همه ی شهر بر سر و صورتشان می زدند و گریه می کردند. باور نمی‌کردم سیروس و راستینِ من مرده باشند. 

چندخطی از صحبت های تکان دهنده همسرِ سیروس قایقران را خواندید. همانطور که همسرِ عزیز سیروس قایقران هنوز اکراه دارد برای حرف زدن، همسر هادی نوروزی هم اکراه داشت برای چندخط مصاحبه. آن روز هم مردم همان حرف هایی را می‌زدند که این روزها می‌زدند. همه چیز شبیه به هم بود. پس از بیست سال به همسرِ سیروس قایقران قولی که داده شده بود مبنی بر استخدام شدنش، هنوز انجام نشده. امروز هم  عهدی که با خانواده نوروزی و یادگار کاپیتان هادی بسته شده بود فراموش شده است. احساس خانواده نوروزی را فقط خانواده قایقران می‌فهمند. تردید ندارم هانی آن روز خیلی بزرگ شد، درسی که آموخت چکیده این زمانه بود. حادثه ای که کوه را هم فرو می‌ریزاند اما یک بچه نه ساله را عجیب بزرگ خواهد کرد، آنقدر بزرگ که اگر منتظر  تماسی از بهشت هم بماند، دیگر به علف های هرز دل نخواهد بست.

هادی نوروزی  آن روز همانند عابدزاده به بیمارستان رسید، اما طاقت نیاورد. مساله اینجاست هادی نوروزی هرگز ستاره نبود، حتی بازیکن بسیار محبوبی هم میان هواداران نبود، اما امروز که از سطحی نگری عبور می کنیم به راحتی در میابیم که هادی نوروزی بدون شک در اخلاقیات و تعصب یک ستاره بود، یک الگو برای تازه به دوران رسیده ها بود. یک الهام و تلنگر  برای بازیکنان فعلی پرسپولیس بود. دو سال از درگذشت هادی نوروزی گذشت و او همچنان نماد یک آپاچی بود.  با جمله ای از رضای احدی  که مناسب این روزهای بدون هادی  است این سطور را به پایان می رسانم: «من فقط زمانی عزیز می‌شوم که جنازه‌ام دور امجدیه بچرخد و استخوان‌هایم زیر خـاکِ سرد بپـوسد، راستی دیشب ناصرخان آمد به خوابم و گفت ناراحت نباش رضا، به خانه‌ام که بیایی دُردانه می شوی».  و تو هم دو سالی است که دردانه شده ای آقای هادی نوروزی.