آکیرا کوروساوا برای من جزوه بهترین کارگردانان تاریخ سینما به حساب میاید ، فیلم ها و شاهکار بسیاری ساخته و با بازیگرانی مانند توشیرو میفونه ، تاکاشی شیمورا , تاتسویا ناکادای خاطرات زیادی برای ما ساخته است . Ran (آشوب ) که قرار بود اخرین فیلم او باشد برگرفته از شاه لیر اثر ویلیام شکسپیر است که به سبک ژاپنی تبدیل به تراژدی حتی قوی تر از نسخه اصلی شده . فیلم پر از مکالمات و صحنه های عمیق و احساسی است و بنظر من حرف های زیادی برای گفتن دارد. در پایان فیلم شاهد مکالمه جالبی بین شخصیت ها هستیم که یکی از بهترین دیالوگ هایی است که شنیده ام . "دلقک: ایا هیچ یک از خدایان وجود ندارند ؟ بودایی وجود ندارد ؟ اگر وجود دارید صدای من رو بشنوید ، شما موذی و بی رحم هستین ! ایا اون بالا تا این حد خسته شدید که باید مارا مثل مورچه ها له کنید ؟ ایا دیدن گریه انسان ها انقدر لذت بخش است ؟ تانگو : کافیست ! انقدر کفر نگو ! خدایان هستند که می گریند ، انها مارا میبینند که از بدو پیدایش همواره در حال کشتن یکدیگر هستیم ، انها نمی توانند مارا از دست خودمان نجات دهند ! " سکانس پایانی فیلم شاید نمادی از وضعیت انسان در این دنیای جنون انگیز ، پر از آز و نفرت باشد ، سکانسی که در آن مرد کوری را بر لبه پرتگاه میبینیم در حالی که مجسمه امیدا بودا را که خواهرش به او داده در دست دارد و به انتظار ایستاده ، ناگهان مجسمه از دستش به درون دره می افتد و او عاجزانه به دنبال مجسمه می گردد !