چند سال پیش به درخواست یک دوستی در دبیرستان دخترانه تدریس میکردم...
درس های مختلفی رو میتونستم با توجه به سطح علمی ای که داشتم و مهم تر اینکه بچه ها همشون دوستم داشتن و باهم دوست بودیم و کنار یادگیری لذت میبردن.حتی بارها پیش میومد از بقیه کلاسا هم کلاساشونو میپیچوندن که سر کلاس من باشن.
مدرسه غیرانتفاعی ولی بزرگی بود.حدود 400 دانش آموز در 4 پایه و سه رشته.
اوایل گارد داشتن همه.ولی طوری میشد از آذر ماه به بعد دیگه همه روزشماری میکردن برای دیدار مجدد.
امروز یکی از اونا به همراه دخترش تو خیابون با ماشین زد به من !منو نشناخت بخاطر شکسته شدن تو این سالها...
ولی برام جالب بود اولین جمله ای که وقتی پیاده شد گفت همون جمله ای بود که سرکلاسام ده سال پیش میگفتم به بچه هام.
و این یعنی دنیا رو میشه تغییر داد...
وقتی خودمو معرفی کردم چند دقیقه ای گریه کرد و آخرش گفت شما زندگی خیلی از ماهارو تغییر دادین.سوم ریاضی بودن.و میگفت تمام اون کلاس هرجای دنیا که هستن باهم هنوز در گروه های مجازی در ارتباطن و سالی یک بار همدیگه رو میبینن...
انقدری که ذوق تعریف کردن داشت من هزار برابرش ذوق پنهانی داشتم از اینکه دوستانی دارم بدون اینکه همدیگر را ببینیم در این دنیا برای هم از خدا طلب خیر میکنیم....و مهم تر اینکه تلنگری هستیم برای تذکر و یادآوری برای همدیگه...
سعی کنید با بچه ها (هر سنی که دارید کسایی که سن کمتری دارند) فقط محبت کنید ولا غیر.
محبت تمام طلسم هارو باطل میکنه...
محبت خارهارو گل میکنه چه برسه بچه ها که خودشون گلن!و گل بودنشون رو تثبیت میکنین براشون...