زمین های خاکی...دروازه های بدون تور..توپ های پلاستیکی..کفشهایی با انگشت شصت بیرون زده...پنالتی های گرفته نشده...سر زانوهای پاره... پیشانی همیشه ورم کرده... آری این ها تِِئاتر رویاهای ما بود...اینارو میگن نوستالژی ما سرمونو میدادم که نبازیم..به کی نبازیم؟ به همونایی که ده دقیقه قبل یارکشی کرده بودیم ولی حالا چنان تعصبی رو تیممون داشتیم که انگار نه انگار داریم سر هیچی بازی میکنیم و یه ساعت دیگه تیم ما متلاشی شده!!!ما عاشق فوتبال بودیم سخت ترین کار دنیا واسه ما در آوردن عکس آلدایر از پفک اشی مشی و تکمیل آلبممون بود..ما نسل مشت و لگد بابا بعد اذون مغربیم که توله سگ شب شد بیا شامتو بخور درستو بخون فردا مدرسه داری...ما نسل زنگ ورزش و عشق و شور و هیجانشیم...یاد مشت و لگدی که سر یه توپ پلاستیکی از پسرای محله اونوری میخوردیم وبهشون میزدیم به خیر...یاد همسایمون بخیر که خونش سر خیابون بود و هربار توپمون میفتاد تو حیاطش میخاست واسمون 110 خبر کنه ولی شمارشو بلد نبود...هی روزگار پیر شدیم رفت واسه ما از بچگی هامون یه مشت خاطره مونده که اگه فوتبالو از این خاطره ها بگیری یه مشت تصویر تار سیاه سفید نامفهوم باقی میمونه...دم هم محله هامون گرم چه خاطره ها واسه هم ساختیم...