چهار سال قبل از طرف چند دانشگاه دعوت شدم در کلاس هایشان حضور پیدا کنم برای تعیین سطح کلاس ها و به اصطلاح نظر خواهی! سعی میکردم بصورت ناشناس حضور پیدا کنم و بعنوان یکی از دانشجویان با استاد کلاس وارد برقراری دیالوگ بشوم.اما امروز میخواهم خاطره ی حضورم در دانشگاه *** را مرور کنم. پاییز بود و هوا فوق العاده جذاب!وقتی میگویم جذاب برای منی که در تهران هستم و با اولین سرما همهجا سیاه می شود ، جذاب معنی خاصی دارد! وقتی وارد کلاس شدم دختر و پسرها در حال شیطنت بودند.خیلی سریع در میانشان نشستم که خیلی متوجه اختلاف سنی نشوند.نگا های همراه با شیطنت همگی کمی معذبم میکرد.استاد با نیم ساعت تاخیر آمد و وقتی آمد نصف کلاس رفته بودند!و در کمال ناباوری استاد از بچه ها خواست به تمایشان زنگ بزنند و بگویند اگر نیایند حذف می شوند! بعد از 15 دقیقه همگی باهم آمدند.از صحبت هایشان فهمیدم همگی باهمرفته بودند قلیان بکشند! گذشت و کلاس شروع شد. مبحثی که استاد داشتند در موردش بحث میکردند داشتن سبک شخصی در نوشتن بود.یا همان به اصطلاح داشتن قلم شخصی و یا تولد فکر مولد در هر شخص. قرار شد هرکس در 4 دقیقه یک اتود بزند.بعد از گذشت 4 دقیقه چیزهایی که نوشته شدند هیچ کدام اتود نبودند!و این برای دانشجویان ارشد واقعا دردناک بود! و عمق فاجعه به اینجا ختم نشد!خود استاد یک چیزی نوشته بود ( و برای 45 دقیقه در برابر من ازش دفاع میکرد!) که هرگز هیچ تنه و ریشه ای نداشت.و هرگز نتوانسته بود شخصیتی را معرفی کند و ماقبل عبارتِ ساده بود حتی!!! و درنهایت وقتی دید نمیتواند در بحث منطقی شکست بدهد از آخرین حربه اش استفاده کرد و مرا به پایین کلاس و در برابر دیدگان همه برد و از من خواست تا طرحم را بخوانم. طرح من که در 2 دقیقه و 45 ثانیه نوشته شده بود این بود : "- آره عزیزم چک رو نقد کردم و الان میرم که قرار داد خونه رو بنویسم و بعد زنگ میزنم که ماشین بیاد برای اسباب کشی - . - چی؟ صدات نمیاد قطع و وصل میشه! و صدای تصادف آنقدر بلند بود که موبایل از دستش افتاد.برای منی که شاهد اتفاق بودم کمی خنده دار بود.البته اگر بعد از شنیدن آن صدای بلند توانایی جمع کردن حواسم و خندیدن را داشتم.خم شد و موبایل را برداشت.فوری نگاهش کرد که شکسته یا نه؟همزمان نیم نگاهی به در محل تصادف کرد و زیر لب غرغری کرد.به خودم که آمدم دیدم دارم ناخواسته به سمت تصادف میروم.عجیب بود از این عادتها نداشتم!ولی صدا به قدری دلخراش و گوش خراش بود که نتوانستم تحمل کنم!ناگهان چشمم به کالسکه ی صورتی و چرک مرده ی معلقی افتاده که تمام وسایلش پخش زمین شده بود!ناخودآگاه آهی بلند کشیدم و دادی زدم از روی جوب بلندی پریدم و خودم را با چشمانی که خیلی سریع خیس شده بودند به دنبال نوزادی میگشتم که هر لحظه قلبم داشت برای اتفاقی که برایش افتاده بود میترکید!هرچه گشتم پیدا نکردم.ناگهان باخودم گفتم خب نوزاد که تنها نمی آید بیرون!پس باید به دنبال مادری گریان و زخمی میگشتم!که شیون کنان به دنبال نوزادش میگشت! اما هرچه گشتم این هم نبود!دوباره مردِ مستاجر را دیدم.و بعد از چندلحظه تمام مساله هایی که در ذهنم طرح شده بود حل شد.مادری که نوزادش را در آغوش گرفته و گریه نمیکند!نوزادی که ارام است.و تکه ی آخر پازل جعبه عقب بازی بود که کالسکه از آن افتاده بود..." بعد از خواندن من ، کلاسی که تا قبل از شروع من غرق در هیاهو بود ؛ در سکوت دست و پا میزد.بعضی چشم ها خیس شده بودند.چرا؟نمیدانم.چشم ها ساکن و خیره به من بود.باخودم گفتم بیچاره ها آنقد شر و ور شنیده اند که این 4 خط هم برایشان عجیب بود؟ استاد صدایش میلرزید چندباری تلاش کرد صافش کند ولی نتوانست.و در نهایت به سختی هوارا از گلویش بیرون داد و گفت : شما دانشجوی کجا هستید؟مهمان هستید؟ من محو تماشای دانشجویان بودم. دوباره سوالش را با سرفه ای تکرار کرد.نگاهی کردم و آرام زیر لب گفتم ؛ کلاس هایتان تعلیق هم بشود ، مشکلی را حل نمیکند. مشکل سیستمی است که به شما و این دانشجویان اجازه ی حضور در این محیط را می دهد و امثال شاملو حتی دیپلم هم نمیگیرند برای دهن کجی به شماها! آرام کیفم را برداشتم و به بیرون رفتم...