حتما در طول سالیانی که درس خوندین با این عبارت زیاد روبرو شدین: معنی سطرهای زیر را به نثر روان بنویسید! یا مثلا : معنی بیتهای زیر را بنویسید! اصولا شعر در لحظاتی خاص که انسان در آگاهی خاصی هست گفته میشه.و ممکنه بعدها ( حتی ثانیه هایی بعد) حتی خود شاعر هم با اون احساس غریبی کنه.بنابراین احمقانه ترین کار معنی کردن شعر هست! شعر یک توصیف لحظه ای احساس فردیست که دست به قلم شده.و میخواد حروف و بعد کلمات درونش رو توصیف کنه.و قطعا معنی ای برای شعر وجود نداره! ( کاری با شاهنامه ندارم که عاری از هرگونه احساس هست!) مفهوم شعر ممکنه کاملا گنگ و شکننده باشه برای مخاطب.از این لحاظ شکننده که هرآن ممکنه تصور ما از کلمات تغییر کنه.و این معجزه ایه که شاملو بهش میگه باران کلماتی که من تشتمو میبرم زیرش و الهام میگیرم و میارم رو کاغذ!که البته هستند شاعران معاصری که اصلا میز کار دارن.یعنی خودشونو مجبور میکنن برن پشت میز و بنویسن! اما چرا شعر میگیم؟یا بهتر بگم چرا شعر گفتن و میگن؟ درجواب شعر رو به دو دسته تقسیم میکنیم.کهن.نوین. سعدی و حافظ و مولانا و عطار و باقی دوستان!قطعا از لحاظ درک ادمای معمولی ای نبودن!کافیه یک بار بخونین. ( نترسین!نمیخورنتون!) اما این روزا مثلا مونا برزویی ( ترانه سرای موفق ) از هر اتفاق ساده ای شعر میسازن.و دیگه مفهوم شعر عوض شده! شعر باید ریتم داشته باشه.که این روزا ریتم ( به نوعی همان وزن ) با موزیک تلفیق شده.و وقتی شعر هارو میخونی انگار یه مشت کلمه کنار همدیگه ست. رسالت شعر انتقال درونیات به صورت سری و رمزیه!بنابراین قاعدتا نباید مخاطب زیادی داشته باشه. درکل شاعرا آدمای قابل اعتمادی نیستن!چون مناسفانه وارد جلب توجه میشن. حافظ میگه ، حافظ!تو خود حجاب خویشی برخیز از میان! ولی کیه که برخیزه از میان؟ طولانیش نمیکنم خسته نشین.