آنگاه زني که کودکي در آغوش داشت گفت اي پيامبر با ما از فرزندان سخن بگو. و او گفت : فرزندانِ شما فرزندان ِشما نيستند. آن ها پسرها و دختران ِخواهشي هستند که زندگي به خويش دارد. آن ها به واسطه ي شما مي آيند ،اما نه از شما ، و با آن که با شما هستند ،‌اما از آنِ شما نيستند . شما مي توانيد مهرِ خود را به آنها بدهيد، اما نه انديشه هايِ خود را ، زيرا که آنها انديشه هاي خود را دارند. شما مي توانيد تنِ آنها را در خانه نگاه داريد ، اما نه روحشان را ،‌ زيرا که روح ِآنها درخانه ي فرداست ،‌که شما را به آن راه نيست ، حتي در خواب. شما مي توانيد بکوشيد تا مانندِ آنها باشيد ، اما مکوشيد تا آنها را مانندِ خود سازيد. زيرا که زندگي واپس نمي دهد و در بندِ ديروز نمي ماند. شما کماني هستيد که فرزندتان مانندِ تيرِ زنده اي از چله ي آن بيرون مي جهد. کمانگير است که هدف را در مسيرِ نامتناهي مي بيند ،‌و اوست که با قدرتِ خود شما را خم مي کند تا تيرِ او را تيز پر و دور رس به پرواز در آوريد. بگذاريد که خم شدنِ شما در دستِ کمانگير از روي شادي باشد؛ زيرا که او هم به تيري که مي پرد مهر مي ورزد و هم به مکاني که در جا مي ماند.