طرفداری- بعد از اینکه کارمان تمام می شد، آقای رناتو، همسایه مان، ما را برای تماشای بازی ها دعوت می کرد. چیز زیادی در مورد او به یاد نمی آورم، فقط اینکه در آن زمان که خیلی کوچک بودم، جثه خیلی بزرگی داشت. بازنشسته نیروی هوایی یا چنین جایی بود و برایمان سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه می خرید. آن موقع این اتفاق کوچکی نبود. نمی توانستیم زیاد چنین غذاهایی بخوریم. چنین چیزهایی هستند که خاطره ها را در ذهن تان ماندگار می کنند: سیب زمینی و نوشابه، نشستن کنار دوستان مقابل تلویزیون برای تماشای فوتبال و رویا پردازی در مورد اینکه شاید یک روز شما جای آنها باشید، شاید یک روز شما هم یک فوتبالیست حرفه ای شوید.

در بنتو ریبریو بزرگ شدم که یکی از شهرک های حاشیه ای در شمال ریو دو ژانیرو و ساکنان آن طبقه زیر متوسط هستند. خبری از زاغه نشینی یا خانه های تلنبارشده کنار هم مثل چیزی که تلویزیون نشان می دهد، نیست. آن جا خانه مان بود و هیچ روزی بدون فکر و خیال در مورد فوتبال، شب نمی شد. صادقانه بگویم که از همان پنج سالگی، تمام زندگی ام حول فوتبال می چرخید. نمی دانم چطور شرح اش بدهم، ولی خیلی سریع با این ورزش ارتباط برقرار کردم. آن را در درونم داشتم. صحبت در مورد این وقتی جوان هستید، خیلی راحت است. بزرگی مساله را درک نمی کنید. وقتی رویاپرداز و کوچک هستید، نمی توانید به طور کامل حقیقت را درک کنید.

مطمئنا هم وقتی تنها 5 ساله بودم و قلم موی نقاشی را وارد قوطی رنگ می کردم، این مساله را درک نمی کردم. وقتی رنگ آبی روی مچ دست و بازویم می ریخت و آنجا در خیابان کنار دوستانم جست و خیز می کردم و پرتره جدید زیکو بالای سرم خودنمایی می کرد، نمی دانستم فوتبال قرار است مرا تا کجا پیش ببرد.  

به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)

 نمی دانستم همه چیز قرار است چقدر سریع پیش برود و یک رویا چقدر زود به زندگی تبدیل می شود. در آن زمان تنها یکی از پسربچه های شهرمان بودم که صبح تا شب در کوچه و خیابان فوتبال می کرد. شاید هم همین تفاوت بین من و سایر کودکان محله بود. من فقط رویاپردازی نمی کردم و واقعا به برآورده شدن آن باور داشتم. مطمئن بودم یک روز به یکی از بهترین بازیکنان تاریخ تبدیل می شوم.

وقتی به آن فکر می کنم، خنده ام می گیرد، چون نمی دانم از کجا آمد یا اصلا از کجا شروع شد، فقط اینکه زندگی ام از اولین ضربه ای که به توپ زدم، همین بود. حتی اولین باری که به همراه پدرم به یکی از بازی های فلامینگو رفتم هم یادم نمی آید. عجیب است، شاید فقط بتوانم آن را با راه رفتن مقایسه کنم. خب ممکن است در برهه ای نتوانید راه بروید، ولی زندگی بدون آن معنا ندارد و من هم زندگی بدون فوتبال را نمی شناسم.

حتی اولین لقبم هم از زمانی می آید که به یاد نمی آورم. هر وقت برابر برادران بزرگترم گل می زدم، آنها فریاد می زدند: "دادادووووووووووو!" داستان این است که وقتی کوچک تر بودم، در تلفظ رونالدو به مشکل می افتادم و آن را شبیه دادادو ادا می کردم و همین شد که دادادو شدم!

وقتی برادرانم خسته می شدند و داخل می رفتند، من بیرون می ماندم و به توپ ضربه می زدم. پای راست، پای چپ، دوباره پای راست و پای چپ. از بازی در حیاط خانه مان لذت می بردم. خانه بزرگی نداشتیم و من معمولا روی کاناپه می خوابیدم، ولی خوبی اش آن بود که خانه مان روی یک دشت قرار داشت و این همه آن چیزی بود که من نیاز داشتم: جایی برای فوتبال کردن. همانند خیلی از نقاط برزیل هم خانه با درختان میوه ای مثل مانگو، گواوا و انگور برزیلی احاطه شده بود. برای همین وقتی برادرانم تنهایم می گذاشتند، شروع به دریبل زدن درخت ها می کردم. وقتی آن بیرون بودم، با خودم فکر می کردم قرار است یکی از بهترین فوتبالیست های تاریخ شوم.

به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)

به هر موقعیتی به عنوان یک فرصت برای تبدیل شدن به یک فوتبالیست حرفه ای نگاه می کردم. شبیه یک تهدید در ذهنم بود، نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم و این در حالی بود که والدینم می خواستند حواسم را جمع درس هایم بکنم. بعد از آن یک سال اول در فوتسال، انگار همه چیز سر جایش قرار گرفته بود. بخشی از آن مربوط به شانس بود، ولی بیشترش به پشتکار برمی گشت. سال بعد شروع به تمرین با سائو کریستووائو کردم و وقتی 13 ساله بودم، باشگاه ها به دنبالم می آمدند. برای همین به عنوان اولین باشگاه، به بلوهوریزونته رفتم و برای کروزیرو بازی کردم. وقتی هم 15 ساله بودم، اولین بار برای تمرین به تیم ملی دعوت شدم. وقتی 16 ساله شدم، اولین بازی حرفه ای ام را برای کرزیرو انجام داد و سال بعد دز 1994، برای اولین بار به همراه تیم ملی به جام جهانی رفتم. همان طور که گفتم، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)

با اینکه تمام این اتفاقات را با تمام وجودم می خواستم، از یک سو هم شوکه هم شده بودم. نمی داستم سیر نرمال تبدیل شدن به یک فوتبالیست حرفه ای چیست. هیچ برنامه یا کتاب راهنمایی وجود ندارد. بعضی اوقات این طور به نظر می رسید که از بازی در حیاط مدرسه یا خانه، به تمرین کنار به به تو رسیده ام.

بعد نوبت به جام جهانی رسید. چطور می توانم جام جهانی 1994 یا آن تیم را توصیف کنم؟ خب بگذارید این طور بگویم. هاروارد دانشگاه بسیار معتبری در آمریکا به شمار می رود. درست است؟ آن تیم هم هاروارد تیم های فوتبال بود. کلاسی با سطح جهانی و سطح آموزشی فوق العاده بود؛ آنجا شما نه تنها یاد می گرفتید چطور فوتبال بازی کنید، بلکه می آموختید که چطور یک فوتبالیست باشید، چطور یک قهرمان جهان باشید.

حتی یک دقیقه هم در آن تورنمنت بازی نکردم، ولی تماشا کردم و هر چقدر می توانستم یاد گرفتم. یادداشت برداشتم و اطلاعات جمع آوری کردم، چون می دانستم دوباره بازخواهم گشت.

به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)به قلم رونالدو نازاریو؛ زندگی دادادو (قسمت اول)

ادامه دارد...