مردی که من او را به نام پدرم می خواندم در شهر طبس یعنی بزرگترین و ز یباترین شهر دنیا، طبیب فقرا بود،و زنی کـه مـن
وی را مادرمی دانستم زوجه وی به شمار می آمد .این مرد و زن، تا وقتی که سالخورده شدند فرزند نداشتند ولذا مرا به سمت
فرزندی خودپذیرفتند.آنها چون ساده بودند گفتند مراخدایان برای آنها فرستاده ونمی دانستند که این هدیه خـد ایان بـرای
آنها چقدرتولید بدبختی خواهد کرد.
مادرم مرا(سینوهه) میخواند زیرا این زن،که قصه را دوست می داشت اسم (سینوهه) رادریکی از قصه ها شـنیده بـود .یکـی
ازقصه های معروف مصر این است که (سینوهه) برحسب تصادف، روزی در خیمه فرعون،یک راز خطرنـاک را شـنید وچـون
دریافت که فرعون متوجه گردید که وی از این راز مطلع شده ،ازبیم جان گریخت ومدتی در بیابانها گرفتارانواع مهلکه ها بود
تا به موفقیت رسید.
مادرم نیزفکرمی کرد که من ازمهلکه ها گذشته تا به او رسیده ام و بعد ازاین هم ازهر مهلکه جان به در خواهم برد.
کاهنین مصرمی گویند که اسم هرکس نماینده سرنوشت اوست واز روی نام میتوان فهمید که به اشخاص چه می گذرد .شـاید
به همین مناسبت من هم در زندگی گرفتار انواع مخاطرات شدم و در کشور های بیگانه سفر کردم و به اسرار فرعونها و زنهای
آنها،(اسراری که سبب مرگ میشد) پی بردم.ولی من فکر میکنم که اگرمن اس می دیگرهم می داشتم باز گرفتار این مشکلات
و مخاطرات می شدم واسم در زندگی انسان اثری ندارد .ولی وقتی یک بدبختی،یا یک نیکبختی برای بعضی از اشخاص پـیش
می آید با استفاده ازاین نوع معتقدات ،دربدبختی خود را تسکین می دهند،ودرنیکبختی خویش را مـستوجب سـعادتی کـه
بدان رسیده اند می دانند.
من درسالی متولد شدم که پسرفرعون متولد گردید و زن فرعون که مدت بیست و دو سال نتوانست یک پسربه شوهر خـود
اهداء کند درآن سال یک پسرزایید.ولی پسرفرعون درفصل بهاریعنی دوره خشکی متولد گردید و من درفصل پاییزکـه دوره
آب فراوان است قدم به دنیا گذاشتم 1.من نمیدانم که چگونه وکجا چشم به دنیا گشودم برای اینکه وقتی مـادرم مراکنـاررود
نیل یافت،من دریک زنبیل از چوبهای جگن بودم وروزنه های آن زنبیل را با صمغ درخـت مـسدودکرده بودنـد کـه آب وارد
نشود. خانه مادرم کناررودخانه بود ودرفصل پاییز که آب بالا می آید مادرم برای تحصیل آب مجبورنبود از خانه دور شود.یک
روز که مقابل خانه ایستاده بود زنبیل حامل مرا روی آب دید و میگوید که چلچله ها ،بالای سرم پروازمیکردنـد وخواننـدگی
مینمودند زیرا طغیان نیل،آنها را به خانه ما نزدیک کرده بود .مادرم مرا به خانه برد ونزدیک اجاق قرارداد که گرم ش وم ودهان
خود را روی دهان من نهاد و با قوت دمید ،تا اینکه هوا وارد ریه ام شود ومن جان بگیرم .آنوقت مـن فریـاد زدم ولـی فریـاد
ضعیفی داشتم. پدرم که به محلات فقرا رفته بود که طبابت کند با حق العلاج خود عبـارت از دو مرغـابی و یـک پیمانـه آرد
مراجعت کرد و وقتی صدای مرا ش نید تصورکرد که مادر یک بچه گربه به خانه آورده ولی مادرم گفت ایـن یـک بچـه گربـه
نیست بلکه یک پسراست و توباید خوشوقت باشی زیرا ما دارای یک پسرشده ایم .پدرم بدوا متغیرگردیـد ومـادرم را ازروی
خشم به نام بوم خواند ولی بعد ازاینکه مرا دید تبسم کرد وموافقت کرد که مرا م انند فرزند خویش بداند و نگاه بدارد. روز بعد
پدرومادرم به همسایه ها گفتند که خدایان به آنها یک پسر داده است ولی من تصور نمی کنم که آنها این حـرف را پذیرفتـه
باشند زیرا هرگز بارداری مادرم را ندیده بودند.مادرم زنبیل مزبور را که حامل من بود بالای گاهواره ای که مرا در آن قرار داده
بودند آویخت و پدرم یک ظرف مس برای معبد هدیه برد تا اینکه در عبادتگاه اسم مرا به عنوان اینکه فرزند او و زنش هستم
ثبت کنند.2
آنگاه پدرم چون طبیب بود خود،مرا ختنه نمود زیرا میترسید که مرا به دست کاهن معبد برای ختنـه کـردن بـسپارد زیـرا
میدانست که چاقوی آنها تولید زخمهای جراحت آورمی کند .ولی پدرم فقط برای احترازاز زخم چزکین،مراخود ختنه ننمـود
بلکه ازاین جهت مرا برای مراسم ختان به معبد نبرد که میدانست علاوه برظرف مس برای ختنـه کـردن بایدهدیـه دیگربـه عبادتگاه بدهد زیرا پدرم بضاعت نداشت ویک ظرف مس برایش یک شیء گرانبها بود.واضح است که وقتی ایـن وقـایع روی
داد من اطلاع نداشتم و بعدها از پدر و مادر خود پرسیدم.
تاهنگامی که کودک بودم آنها را پدرومادر خود می دانستم ولی بعدازاینکه دوره کودکی مـن سـپری گردیـد و وارد مرحلـه
شباب شدم و گیسوهای مرا به مناسبت ورود به این م رحله بریدند پدر و مادر حقیقت را به من گفتنـد.زیـرا ازخـدایان مـی
ترسیدند ونمی خواستند که من با آن دروغ بزرگ زندگی نمایم .من هرگز ندانستم که پدر و مادر واقعی من کیست ولـی مـی
توانم از روی حدس و یقین بگویم که والدین من جزوفقرا بودند یاازطبقه اغنیاء ومن اولین طفل نب ودم که اورا به نیل سپردند
وآخرین طفل هم محسوب نمی شدم.درآن موقع طبس واقع درمصر،یکی ازشهرهای درجه اول یا بزرگترین شهر جهان شـده
بود،و در آن شهر کاخهای بسیار ازثروتمندان به وجود آمد .آوازه طبس سبب شـد کـه عـده کثیرازخارجیـان ازکـشورهای
دیگرآمدند ودرطبس سکونت کردند واکثر فقیر بودند و می آمدند که درآن شهرتحصیل ثروت نمایند.درکنار کاخهای اغنیاء
و معبدهای بزرگ،دردو طرف رود نیل، تا چشم کار می کرد کلبه فقرا به وجود آمده بود ودرآن کلبـه هـا یـا فقـرای مـصری
زندگی میکردند یا فقرای بیگانه.بسیاراتفاق می افتاد که زنهای فقیروقتی طفل ی می زاییدند آن را درزنبیلی می نهادند و بـه
دست رود نیل می سپردند.ولی چون یک مصری،کودک خود را بعد ازتولد ختنه می کند،ومن ختنه نشده بـودم،فکرمی کـنم
که والدین من خارجی بودند.
وقتی ازدوره کودکی گذشتم و وارد دوره شباب یعنی اولین دوره جوانی شدم گیسوی مرابریدند و مادرم موهای بریده واولین
کفش کودکی مرا درجعبه ای چوبی نهاد زنبیلی را که من درآن ازروی رود نیل گذشته بودم به من نشان داد .مـن دیـدم کـه
چوبهای زنبیل مزبور زرد شده و بعضی از آنها شکسته وبرخی ازچوبها رابه وسیله ریسمان به هم متصل کرده اند ومادرم گفت
وقتی من زنبیل را یافتم دارای این ریسمانها بود.وضع زنبیل نشان میداد که والـدین مـن غنـی نبـوده انـدزیرا اگربـضاعت
داشتندمرا درزنبیلی بهتر قرارمی دادند وبه امواج نیل می سپردند .امروزکه پیرشده ام،دوره کودکی من، بادرخشندگی،مقابل
دیدگانم نمایان می شود و از این حیث بین یک غنی ویـک ف قیرفرقـی وجـود نـدارد و یـک پیرمـرد فقیـرهم مثـل یـک
توانگرسالخورده دوره کودکی خود را درخشنده می بیند زیرا در نظر همه این طور مکشوف می شودکه دوره کـودکی بهتـراز
امروز است.
خانه ما واقع در کنار نیل نزدیک معبد ،دریک محله فقیرنشین بود،درجوار خانه ما،اسکله ای وجود داشت که کشتی های رود
نیل آنجا بارگیری میکردند یا بارهای خود را تحویل می دادند . در کوچه های تنگ آن محله ده ها دکـه خمرفروشـی وجـود
داشت که ملاحان شط نیل درآنجا خمرمی نوشیدند ونیزدرآن کوچه ها خانـه هـایی بـرای عیاشـی موجودبـود کـه گـاهی
ثروتمندان مرکزشهربا تخت روان برای عیش و خوشگذرانی آنجا میرفتند.در آن محله فقیرنشین برجستگان محـل عبـارت
بودند از مامورین وصول مالیات وافسران جزء و ناخدایان زورق و چند کاهن از کهنه درجه پنجم معبدهای شهر و پدر من هم
یکی از آن برجستگان قوم به شمارمی آمد و خانه ما نسبت به خانه های فقرا که با گل سا خته می شد چون یک کاخ بـود .مـا
درخانه یک باغچه داشتیم که پدرم یک درخت نارون در آن کاشته بود واین باغچه با یک ردیف از درخت های اقاقیا از کوچه
جدا می شد و وسط باغچه ما حوضی بودکه جزفصل پاییز ،یعنی فصل طغیان نیل،نمی توانستیم آب به آن بیاندازیم.خانـه مـا
دارای چهار اتاق بود که مادرم در یکی ازآنها غذا می پخت و یک اتاق هم مطب پدرم به شمار می آمد.
هفته ای دو مرتبه یک خدمتکار می آمد و در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد و هفته ای یک بار زنی می آمد و رختهـای
ما را می برد و کنار رودخانه می شست.3
من روزها زیر سایه درخت مزبور درازمی کشیدم و وقتی به کوچه می رفتم یک تمساح چـوبی را کـه بازیچـه مـن بـود بـه
ریسمانی می بستم و با خود می بردم و روی سنگهای کوچه می کشیدم و تمام اطفال ،با حسرت تمساح مزبور ار کـه دهـانی
سرخ رنگ داشت می نگریستند و آرزو می کردند که بازیچه ای مثل من داشته باشند و من میدانستم فقـط فرزنـدان نجبـا
دارای آن نوع بازیچه هستند موافقت میکردم که بچه ها با آن بازی کنند.وآن بازیچه را نجارسلطنتی به پدرم داده بـود زیـرا
پدرم دمل نجارمزبور را که مانع ازاین می شد که بنشیند معالجه کرد .صبحها مادرم مرا با خود به بـازار میبردوگرچـه اشـیاء
زیادی خریداری نمیکرد ولی عادت داشت که برای خریدهر چیزبه اندازه مدت یک ساعت آبی چانه بزند .4ازوضع حـرف زدن
مادرم معلوم بود که تصور می نماید بضاعت دارد وازاین جهت چانه می زند که صرفه جویی را به من بیاموزد و مـی
گفت که غنی آن نیست که طلا و نقره دارد بلکه آن است که به کم بسازد.ولی با اینکه اینطور حرف می زد من از چشم او که
به کالاهای بازار نظر می انداخت می فهمیدم که پارچه های پشمی رنگارنگ را دوست میدارد و از گردنبندهای عاج و پرهـای
شترمرغ خوشش می آید. ومن تا وقتی که بزرگ نشدم نفهمیدم که مادرم دوست می داشت وهمه عمر درآر زوی آن بود ولی
چون زن یک طبیب محلات فقیرشهر محسوب می گردید ناچار به کم می ساخت.
شبها مادرم برای من قصه میگفت، فراموش نمی کنم که درهوای گرم تابستان ،وقتی ما درایوان می خوابیدیم و مادرم قصه ای
را شروع می کرد پدرم اعتراض می نمود که برای چه فکر این بچه را پرازچ یزهـای بیهـوده مـی کنی؟مـادرم ب راثراعتـراض
پدرسکوت می نمودولی همین که صدای خرخر پدرم بلند میـشد،مادرم دنبالـه قـصه ناتمـام رامـی گرفـت .گـاهی راجـع
به(سینوهه) و زمانی در خصوص فرعونها ودیوها و جادوگران حکایت می کرد ومن اینـک مـی فهمـم کـه خـود اوازذکـرآن
داستانها لذت می برد.من این قصه ها را ازاین جهت دوست میداشتم که وقتی می شنیدم فکر می کردم در مکانی غیر از آن
کوچه های کثیف پر از مگس و زباله زندگی می کنم .ولی گاهی باد بوی چوبهای سبزو زرین درخت را که ازکشتی خـالی مـی
کردند به مشام من می رسانند وزمانی ازتخت روان یک زن که عبور می نم ود بوی عطر به مشام من میرسید . غـروب آفتـاب
وقتی کشتی زرین خدای ما آمون (مقصود خورشید است- مترجم)بعد ازعبورازروی نیل و گذشتن از جلگه های مغرب قـصد
داشت، که در پایین تپه ها ناپدید شود از خانه های واقع در ساحل نیل بوی نان تازه و ماهی سرخ شده به مشام من میرسـید
و من این رایحه را در کودکی دوست داشتم و امروز هم که پیر شده ام دوست می دارم.
اولین مدرسه ای که من در آن درس زندگی را فرا گرفتم ایوان خانه ما بود .شب،هنگام صـرف غـذا مـا در ایـوان خانـه روی
چهاپایه ها می نشستیم و مادرم غذا را تقسیم می کرد و مقابل ما می گذاشت و قبل از اینکه پدرم شروع به صرف غذا کنـد
آب روی دست او می ریخت.
گاهی اتفاق می افتاد که یک دست ملاح مست که شراب یا آبجو نوشیده بودند از کوچه عبور مـی کردنـد و زیـر درختهـای
اقاقیای ما برای رفع احتیاجات طبیعی توقف می نمودند .5پدرم که مردی با احتیاط بود درآن موقع چیـزی نمـی گفـت ولـی
وقتی آنها می رفتنداظهارمی کردفقط یک سیاهپوست یا یک سریانی در کوچه احتیاجات طبیعی خود را رفع می کند و یـک
مصری، پیوسته در خانه احتیاجات خود را رفع می نماید .ونیزمی گفت هرگاه یک کوزه شراب بنوشند در جوی آب می افتنـد
ووقتی به خودمی آیند می بینند که لباس آنها به سرقت برده اند. گاهی بوی یک عطرتند ازکوچه به ایوان میرسید وزنی کـه
لباس رنگارنگ پوشیده وصورت ولب ومژگان را رنگ کرده وازچشمهای او یک حال غیرعادی احساس میشد از مقابل خانه ما
می گذشت و من می فهمیدم که زنهایی که آنطورهستند و با زنهای عادی فرق دارند از خ انه هایی که مخـصوص عیاشـی بـه
وجود آمده،خارج می شوند و پدرم می گفت از زنهایی که به تو می گویند که یک پسر قشنگ هستی بر حذر بـاش و هرگـز
دعوت آنها را نپذیر و به خانه های آنها نرو زیرا قلب آنها کمینگاه است و درسینه این زنها آتشی وجـود دارد کـه تـو را مـی
سوزاند.و بر اثراین حرفها من ازکودکی از کوزه شراب،واز زنهای زیبایی که شبیه به زنهای عادی نبودند می ترسیدم.
ازکودکی پدرم مرا به اتاق مطب خود می برد تا اینکه من طرزمعالجات او را ببینم.و من بـه زودی باتمـام کاردهـا وگازانبرهـا
ومرهمهای پدرآشنا شدم و وقتی اودرصدد معالجه یک مریض برمی آمد من به او دوا و نوار و آب و شراب می دادم .مادرم مثل
تمام زنها از زخم و دمل و جراحات می ترسید و هرگزبه مطب پدرم نمی آمد مگر وقتی که پدرم او را برای بعضی از کارها صدا
می زد.
من متوجه بودم که پدرم به بیماران سه نوع جواب میدهد ،به بعضی ازآنها می گوید که بیماری شما معالجه میشود و به بعضی
می گوید درمان بیماری شما محتاج قدری وقت است وبه برخـی دیگـرهم یـک قطعـه پـاپیروس (کاغـذ معـروف مـصری-
مترجم)می دهد و می گوید این را به بیت الحیات ببرید تا درآنجا شما را معالجه کنند وبیت الحیات جایی بـود کـه بیمـاران
سخت را درآنجا معالجه می کردند و هر دفعه که یکی ازآنها را روانه بیت الحیات می نمودند پدرم با قدری تأثر می گفـت (ای
بیچاره). پدرم با اینکه طبیب فقرا بود گاهی بیماران با بضاعت نزد او می آمدند و بعضی از اوقات ازمنازل مخـصوص عـیش و
طرب،کسانی به پدرم مراجعه می کردند که لباس گرانبهای کتان در برداشتند.
وقتی به سن هفت سالگی رسیدم مادرم لنگ (با ضم لام)طفولیت را به من پوشانید ومرا به معبد (آمون) بزرگترین وزیباترین
معبد خدایان مصری برد تا اینکه درآنجا یک قربانی را تماشاکنم. یک خیابان طولانی که دو طرف آن ابوالهول در فواصل معین نشسته بود ت ا معبد کشیده می شد و وقتی به معبد رسیدیم من
دیدم که به قدری حصارمعبد بلند است که من بالای آن را به زحمت می بینم .وقتی وارد صحن معبد شدیم فروشندگان کتاب
اموات(قدیمی ترین کتابی که در جهان نوشته شده کتاب اموات مصر است- مترجم) کتاب خود را به مادرم عرضه می داشتند
ولی ما در منزل یک کتاب اموات داشتیم و محتاج خرید آن نبودیم.مادرم یک حلقه مس از دست خـود بیـرون آورد و بـرای
حق حضوردرمراسم قربانی پرداخت و من دیدم که کاهنین معبد لباس سفید دربردارند و سر های تراشیده و روغـن خـورده
آنها برق میزند و می خواهند گاوی را ذبح نمایند و وسط دوشاخ گاو مهری آویخته بود که نشان می داد در تمام بدن آن گـاو
یک موی سیاه وجود ندارد.من دیدم که وقتی گاو را ذبح میکنند چشم مادرم اشک آلود شد لیکن من توجهی به کشتن گـاو
نداشتم بلکه ستونهای بزرگ معبد،وتصاویرجنگها راکه روی دیوارها نقش کرده بودندتماشا می ن مودم.بعـد ااینکـه از معبـد
خارج شدیم مادرم کفشهای مرا از پایم بیرون آورد و کفش های نو به من پوشانید و وقتی به خانه رسیدیم ،پس ازصرف غذای
روز،پدرم دست را روی سرم گذاشت و پرسید تواکنون هفت ساله شـده ای وبایدشـغلی انتخـاب نمایی ،بگوچـه میخـواهی
بشوی؟من گفتم که قصددارم سربازبشوم زیرابهترین بازی،که من درکوچه با بچه ها می کردم بازی سربازی بود ومی دیدم که
سربازهااسلحه درخشنده دارند و ارابه های آنها با صدای زیاد از روی سنگفرش کوچه ها عبور می کند و بالای ارابه ها ، بیـرق
رنگارنگ آنها در اهتزاز است. دیگر اینکه می دانستم که سربازاحتیاج به خواندن و نوشتن نداردومن ازاطفال بزرگترکـه بـه
مدرسه می رفتند سرگذشتهای وحشت آورراجع به شکنجه خواندن و نوشتن شنیده بودم ومـی گفتنـد کـه معلـم موهـای
سرطفلی را که از روی غفلت لوح خود را شکسته ، یکایک می کند.پدرم ازجواب من متفکرو متأثر شد وبعد به مادرم گفت که
سبوی سفالین به او بدهد و مادرم سبویی به او داد و پدرم دست مرا گرفت و دردست دیگر سبو ،مرا کنار نیل برد و من مـی
دیدم که عده ای ازباربران مشغول خالی کردن محمولات کشتی هستند یک مباشربا شلاق بر پشت آنها میکوبد و آنها عـرق
ریزان و نفس زنان،بارها را خالی می کنند.پدرم گفت نگاه کن،اینها که می بینی باربر هستند و پوست بدن آنها آنقدر آفتاب و
باد خورده که از پوست تمساح ضخیمتر شده و ناچارند که تا غروب آفتاب یر شلاق زحمت بکشند و شب که بـه کلبـه گلـی
خود میروند غذای آنها یک قطعه نان و یک پیازاست .وضع زندگی زارعین نیز همینطور می باشد و به طور کلی هرکس که بـا
دو دست خود کارمیکند این طور زندگی می نماید .گفتم پدرم من نمی خواهم باربر و زارع شوم بلکه قصد دارم که یک سرباز
باشم و سربازان اسلحه درخشنده دارند و در گردن بعضی از آنها طوق طلا دیده مـی شـود و از جنـگ زر و سـیم و غـلام و
کنیزمی آورند و مردم شرح جنگها و دلیریهای آنان را به یکدیگر می گویند.
پدرم چیزی نگفت و مرا با خود برد وازآنجا دورشدیم و سبویی را که در دست داشت پر از شرابی که ازیـک شـراب فروشـی
خریداری کرد نمود و به راه افتادیم تا به یک کلبه گلی کنارنیل رسیدیم و پـدرم سـررا درون کلبـه کـرد و بانـگ زد(ایـن
تب)...(این تب).مردی پیر وکثیف که بیش ازیک دست نداشت و لنگ اوازفرط کثافت معلوم نبود چه رنـگ داشـته از کلبـه
خارج شد ومن حیرتزده گفتم پدر آیا(این تب)سرباز معروف وشجاع همین است؟پدرم به پیرمرد سلام داد وآن مـرد دسـت
خود را بلند کرد و با سلام سرباز ی جواب گفت و چون مقابل کلبه او نیمکت و چهار پایه نبود ما روی زمین نشـستیم وپـدرم
سبوی شراب رامقابل پیرمردنهادووی سبورا با یگانـه دسـت خودبـه لـب بـرد وبـاحرص زیـاد نوشـید.پـدرم گفـت(ایـن
تب)پسرمن(سینوهه)میل داردسربازشود ومن او را نزد توآوردم تا اینکه تو را که یگانه باز مانده قهرمانـان جنگهـای بـزرگ
ماهستی ببیند و شرح این جنگها را از زبان تو بشنود .(این تب)سبوی شراب را از لبها دور کرد وبا نگاهی خشمگین و دهـانی
بی دندان و قیافه ای دژم و ابروهایی سفید و انبوه خطاب به من گفت تو را به (آمون)سوگند مگر دیوانه شده ای.بعد با دهـان
بدون دندان خود،خنده ای مهیب نمود وگفت اگرمن،برای هرنفرین وناسزا که حواله خودکردم که چراسربازشدم یـک جرعـه
شراب دریافت میکردم،با آن شرابها نه فقط می توانستم دریاچه ای را که فرعون برای تفریح زن خود حفرکرده پرکنم ،بلکـه
قادربودم تمام سکنه شهرطبس را تامدت یک سال،با شراب سیر نمایم.من گفتم شنیده ام که شغل سربازی بـا افتخـارترین
شغلهای دنیا میباشد.(این تب)گفت افتخار وشهرت سربازی در این کشورعبارت از زباله و فضول حیوانات اسـت کـه مگـس
روی آن جمع میشوند وتنها استفاده ای که من ازافتخارات خود کرده ام این است که امروز باید آنها را برای دیگران نقل کنم
تا یک لقمه نان و یا یک جرعه شراب به من بدهند وآن هم ازصد نف رفقط یک نفرمی دهـد و لـذا مـن بـه تـو میگـویم ای
پسر،دربین شغلهای دنیا هیچ شغلی بدترازسربازی نیست و پایان تمام افتخارات سربازی،این زندگی من است کـه
مشاهده می کنی.بعد(این تب) سبوی شراب را تا قطره آخرنوشید وحرارت شراب صورتش را قدری سرخ کرد سررا بلند نمود
و گفت آیا این گردن لاغر و پراز چین مرا می بینی ،این گردنی است که روزی پنج طوق ازآن آویخته بود و خود فرعـون ایـن
طوقها رابه گردن من آویخت ووقتی من ازمیدان جنگ ب رمی گشتم آنقدردستهای بریده می آوردم که مقابل خیمه من انبـوه
میگردید.ولی امروزازآن همه افتخارات و طلاها هیچ چیز برای من باقی نمانده است .طلاهـای مـن از بـین رفـت و غلامـان و
کنیزانم از گرسنگی مردند یا گریختند و دست راست من درمیدان جنگ باقی ماند .تا وقتی جوان بودم روز و شب در بیابانهـا
با گرسنگی و تشنگی میدان جنگ،مبارزه می کردم واینک پیرشده ام بازگرسنه و تشنه هستم .اگراز پدرت بپرسی که وقتـی
دست مجروح یک سربازرا قطع می کنند وبازمانده آن را درروغن داغ فرومی نمایند چه حالی به او دسـت مـی دهـد او کـه
طبیب است این موضوع را برایت شرح خواهد داد.هر قطعه از گوشت بدن من در یک میدان جنگ بـاقی مانـده و دنـدانها و
موهای سر را از دست داده ام وامروز اگر مردانی خیرخواه مثـل پـدر تـو گـاهی بـه مـن کمـک نمـی کردند ،بایـد مقابـل
معبد(آمون)گدایی نمایم.
بعدازاین حرفها(این تب) نظری به سبوی شراب انداخت وگفت متاسفانه تمام شد .پدرم یک حلقه مس ازمچ بیرون آورد و بـه
او داد که خمرخریداری نماید و(این تب) بانگی ازشعف زد وطفلی را طلبیـد وحلقـه مـس را بـه او داد وگفـت ایـن سـبو را
ببروشراب خریداری کن وبه فروشنده بگو که لازم نیست شراب اعلی بدهد بلکه با شراب وسط ،سبورا پرنماید وبقیه مـس را
برگرداند.طفل رفت و من گفتم فایده سربازی این است که یک سربازاحتیاجی به خواندن ونوشتن ندارد ونباید زحمت رفـتن
به مدرسه را تحمل کند.(این تب)گفت راست میگویی ویک سرباز محتاج خواندن ونوشتن نیـست وفقـط بایـد بجنگـد ،ولی
اگرسواد داشته باشد،به سربازان دیگر حکم فرمایی میکند و دیگران تحت فرمان او خواهند جنگید.محـال اسـت کـه یـک
بیسوادصاحب منصب شود و حتی یک دسته صدنفری رابه کسی که نمیتواند بنویسد واگذارنمی نمایند 6 وپیوسته اینطوربوده
و بعد ازاین هم چنین خواهد بود . بنابراین ای پسر،اگر تو میخواهی درآینده بـه سـربازان فرمانـدهی کنـی بایـد نوشـتن را
بیاموزی و آن وقت کسانی که طوق طلا دارند مقابل تو سرتعظیم فرود خواهند آورد و در موقع جنگ ،سـوار تخـت روان مـی
شوی وغلامان تو را به میدان جنگ خواهند برد . طفلی که رفته بود شراب خریداری کند با سبوی پراز شراب مراجعـت کـرد
وچشمهای پیرمرد از مسرت برق زد وسرباز قدیمی گفت : پدر توهرگز جنگ نکرده و نمی تواند زه یک کمان را بکـشد ویـک
شمشیر را ازنیام بیرون بیاورد ولی چون می تواند بنویسد امروزبه راحتی زندگی می نماید و نظر به اینکه مـردی نیـک نهـاد
است من به او رشک نمی برم.
من وقتی دیدم که پیرمرد سبوی شراب را بلند کرداز بیم آنکه مستی او در ما اثر کند و ما در جـوی آب بیـافتیم و دیگـران
لباس ما را به یغما ببرند آستین پدرم را کشیدم که از آنجا دور شویم و وقتی ما دور می شدیم (این تـب) یکـی ازسـرودهای
جنگی را می خواند و طفلی که برای او شراب خریداری کرده بود می خندید.
ولی من که (سینوهه) هستم ازتصمیم خود که سربازشوم منصرف گردیدم و روزبعد مرا به مدرسه بردند.
پانوشتها
1 -رودخانه نیل که مصررا مشروب میکرد (و میکند)برخلاف رودخانه های شمال آسیا واروپا(از جملـه ایـران) درفـصل پاییزطغیـانمینمایـد ومـردم مـصرآغازطغیان رود نیـل
رادرپاییزجشن میگرفتند زیرا زمینهای کشاورزی را مستوراز آب میکرد ویک طبقه کودطبیعی به جامیگذاشت که خیلی از لحاظ فزونـی محـصولات کـشاورزی مفیـدبـودوحتی
امروزهم کشورمصر فقط با رود نیل مشروب میشودولی ازوقتی که سدالعالی درجنوب مصرساخته شده آب نیـل درفـصل پاییززمینهـای کـشاورزی را نمـی پوشـاند ودرایـن دوره
اراضی کشاورزی مصر را با کود شیمیایی رشوه میدهند.- مترجم.
2 -پدرانباسواد ما درایران وقتی دارای فرزندی میشدندتاریخ تولداو را پشت قرآنمینوشتند که فراموشننمایند .اما رسمبه ثبت رسانیدننام نوزادانبـه طـور رسـمی در مـصر
ابتکار شد و آنگاه آن رسمبه اروپا سرایت کرد و دراروپا پد ومادرمکلف شدند که تاریخ تولد و اسمنوزاد خود را دفترکلیسا به ثبت برسانندو ادرات ثبـت احـوال رسـمی در همـه
جای دنیا از این رسمبه وجود آمد و به طوری که دراین کتاب میخوانیماین رسماول در کشور مصرمتداول شد و باز به طوری که در همین جا می خوانیماجـرای رسـم ختـان در
مرداننیز در کشور مصر معمول گردید.- مترجم.
-تمام اطلاعاتی که در این کتاب راجع به وضع زندگی یک خانواده متوسط الحال شهر طبس و چیزهای دیگرمی خوانیدمستندبه مدارک تاریخی و پاپیروسها یعنی اسناد مکتوب
مصری است و تصور نکنید که نویسنده به تقلید وضع زندگی امروز،اینها را جعل کرده است.- مترجم.
4 -ساعت آبی کاسه ای بود دارای یک سوراخ کوچک که آن را روی تشتی پرازآب مینهادندو آب ازسوراخ کوچک وارد کاسه میشد وآن را پر می کرد و هربار که کاسه پـراز
آب میشدیک ساعت طول می کشید و کاسه را خالی می کردند و دوباره روی آب می گذاشتند و تا 65 سال قبـل سـاعت آبـی در شـهر طـبس واقـع درجنـوب خراسـانمتـداول بـود .-
مترجم.
5 -خانه های فقرا درطبس به وسیله دیوار از کوچه جدا نمی شدبلکه به وسیله نرده ای از نی از کوچه جدا می گردید.- مترجم.
6)-میکا والتاری) این کتاب را ازروی اسناد تاریخی که روی کاغ ذ(پاپیروس) نوشته شده به رشته تحریـردرآورده واسـنادی کـه نویـسنده فنلانـدی ازآنهااسـتفاده کـرده لااقـل
مسبوق به یک هزار و پانصد سال قبل ازمیلاد مسیح است ودرسه هزاروپانصد سال قبل در کشور مصرتا کسی سواد نمی داشت صاحب منصب ارتش نمیشد ولی دروطـن مادرگذشـته
عده ای بالنسبه زیاد ازصاحب منصبانارتش سواد نداشتند وخود من دو نفر ازآنها را می شناختم که یکی از آندو به بالاترین مقام نظامی رسـید ولـی مردانـی وطـن پرسـت و باایمـان
بودند.- مترجم
در ضمن عذر خواهی می کنم بابت تاخیر در ارائه مطلب ...کار واجبی پیش اومده بود..
ارادتمند شما مصطفی سلگی