روایت بغض آلود یک خبرنگار از دکتر دادگان:
روز، روز تلخی بود... نگهبان دانشگاه با او تماس گرفت: ببخشید دکتر مزاحم شدم، یکی از کارکنان آشپزخانه همین الان میخواست با یک کیسه مرغ از در دانشگاه خارج شود که جلویش را گرفتیم! بلافاصله در جواب این تماس تلفنی به نگهبان دانشگاه گفت: هیچ اقدامی نکنید! همین الان او را به دفتر من بفرستید! مردی جاافتاده با سری پایین و شرمنده در حالی که عرق میریخت، وارد اتاق شد. کیسه مشکی کوچکی در دست او دیده میشد که ظاهراً مرغ را داخل آن پنهان کرده بود... دکتر پرسید: فلانی! هر روز این کار را میکنی؟ طرف با شرم پاسخ داد: نه آقای دکتر! هفتهای یک بار برای زن و بچهام مرغ میبرم و میدانم کار زشتی انجام دادم. شما به بزرگواری خود ببخشید. انتظار هم ندارم اجازه بدهید سر کارم برگردم. فقط آبروی مرا حفظ کنید تا بیسروصدا بروم... دکتر حرف او را قطع کرد و گفت: کجا بروی؟ از این به بعد به جای یکی، هفتهای سه تا مرغ برای زن و بچهات ببر! داخل نایلون سفید هم بگذار نه مشکی! مرد میانسال دعاگویان و خوشحال اتاق معاون دانشگاه را ترک کرد و... آخر هفته دوباره همان نگهبان دانشگاه تماس گرفت: آقای دکتر! همان فلانی دوباره مرغ از آشپزخانه دزدیده و به جای یکی، سه تا هم برداشته که بیرون ببرد که ما او را گرفتیم! این مرتبه دکتر با عصبانیت بر سر نگهبان دانشگاه فریاد میکشد: «شتر با بارش را جلوی چشمانت میبرند و نمیبینی! آنوقت به یک آشپز بینوا پیله کردی که هر روز جلوی اجاق گاز گرمای وحشتناک را تحمل میکند ولی نمیتواند شکم زن و بچهاش را با حقوق این کار سخت پر کند. خودم اجازه دادم هفتهای سه تا مرغ برای خانوادهاش ببرد و دیگر حق ندارید جلوی او را بگیرید. این را به بقیه همکارانت هم بگو!»