هفت سین مادرم را، سیه چرده طفلی صفای دیگر دارد، همه خندیدند و من فغان سر دادم، آری انگار همین دیروز بود... هنگامی که تمنای کودکی ام برای خرید یک اسباب بازی اوج می گرفت، صدای متینت آرام می گرفت که، پدر نداشتن بسوزد، مادر. انگار همین دیروز بود که کهکشان سیاه فقر پدر را با حبه ذلال انگوری تاخت می زدی و بر لبان پر مهرت گل واژه قناعت جاری بود، انگار همین دیروز بود. انگار همین دیروز بود، ترکه ای چوب بلند، که رخش آرزوهایم را با آن می راندم، به وقت شادی اسب نصیب تنهایی ام بود و به وقت خشم، عاملی گوش به فرمان در تحویل ادب. انگار همین دیروز بود... پدر که قهرمان بود، در خانه نبود تا ببینمش. کار و کار، کار... و تو مادرانه، مردانه با من، انگار همین دیروز بود. انگار همین دیروز بود ک کودکی ام گم شد و مردانگی اجباری نوجوانی ام را بلعید. مرگ زود، هنگام پدر را می گویم، مادر، قهرمانِ کم دیده ام. در لا به لای کار و کار، قهرمان، کم دیده ام. انگار همین دیروز بود، انگار همین امروز است... " پرده را برداریم. بگذاریم که احساس هوایی بخورد. بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند. بگذاریم غریزه پی بازی برود. کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاریم که تنهایی آواز بخواند. چیز بنویسد. به خیابان برود. ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت. کار ما نیست شناسایی " راز " گل سرخ. کار ما شاید این است که در " افسون" گل سرخ شناور باشیم." " پیش کش، به تمام پدر و مادران بزرگ سرزمینم؛ سال نو مبارک..."