کاهن پرده مزبور را عقب زد و آنوقت برای اولین مرتبه چشم من به خدای (آمون) که شبیه به انسان بود افتاد و چون جـوان بودم و اعتقاد به خدای (آمون) داشتم بدنم لرزید. من دیدم که (آمون) لباس در بر دارد و چراغهائی که اطراف او نهاده انـد، زر و سـنگهـای گـران بهـای سـر و گـردن او را میدرخشاند. کاهن گفت شما باید امشب در اینجا تا صبح بیدار با شید و عبادت کنید که شاید خدای آمون با شـما صـحبت نمایـد و اگـر صحبت کرد دلیل بر این است که شما را برای ورود به دارالحیات لایق می داند و هرگاه لایق ورود به دارالحیات شـدید، فـردا صبح باتفاق من (آمون) را شست و شو خواهید کرد و لباس او را عوض خواهید نمود و آنگاه به دارالحیات میروید. بعد از این سخنان کاهن مزبور پرده را مقابل آمون کشید و بدون اینکه دست ها را روی زانو بگذارد و سر فرود بیاورد از اطاق خارج شد و در را بست. بمحض اینکه کاهن از اطاق خارج شد شاگردهائی که از نظر سن بزرگتر از من بودند شروع بصحبت و خنده کردند و ا ز جیـب خود گوشت و نان بیرون آوردند و به خوردن مشغول شدند. یکی از آنها هم بیرون رفت و بعد شاگردان گفتند که او باطاق کاهن می رود که در آنجا غذا بخورد و شب را نیز آنجـا خواهـد خوابید زیرا نمیتواند این جا روی سنگ بخوابد. ولی من روزه داشتم و حاضر نشدم که از غذای دیگران بخورم و خوردن غذا را در حالی که (آمون) در پس پـرده اسـت کفـر میدانستم. جوانان دیگر بعد از غذا خوردن به بازی با استخوان (مقصود قاپبازی است – مترجم) مشغول شدند و آنگاه هر یـک از آنهـا روی سنگهای مسطح و صیقلی کف اطاق دراز کشیدند و بخواب رفتند. ولی من نمیتوانستم بخوابم و دائم در فکر (آمون) بودم و اوراد مذهبی خودمان را می خواندم و گوش فرا میدادم چـه موقـع صدای (آمون) را خواهم شنید. تا این که سپیده صبح دمید ولی من صدای آمون را نشنیدم و نزدیک طلوع فجر بطرزی مبهم حس کـردم کـه پـرده ای کـه مقابل آمون بود قدری تکان خورد. در بامداد نگاهبانان معبد بوق زدند و درها باز شد و مردم وارد معبد گردیدند و من صدای آنها را مثل همهمۀ امواج دریا که از دور بگوش برسد میشنیدم. وقتی آفتاب طلوع کرد کاهن باتفاق همان جوان که شب رفته بود در بستری راحت بخوابد وارد اطاق گردید و من از قیافه هر دوی آنها فهمیدم که شراب نوشیدهاند. کاهن خطاب بما گفت ای کسانی که آرزو دارید وارد دارالحیات شوید آیا دیشب بیدار بودید و عبادت کردید؟ ما به یک صدا گفتیم بلی. کاهن گفت آیا (آمون) با شما صحبت کرد و صدای او را شنیدید؟ قدری سکوت برقرار گردید و بعد یکی از شاگردان بنام موسی گفت بلی او با ما صحبت نمود. سایر شاگردان هم این حرف را تکرار نمودند ولی من چیزی نگفتم برای اینکه (آمون) با مـن صـحبت نکـرده بـود و حیـرت مینمودم چگونه دیگران جرئت میکنند دروغ بگویند. جوانی که شب باطاق کاهن رفته، آنجا خوابیده بود، با وقاحتی حیرت آور گفت (آمون) بر من هم آشکار شد و اسراری را بمـن گفت ولی تاکید کرد که به هیچکس بروز ندهم و من از شنیدن صدای آرام و با محبت او لذت میبردم. موسی گفت وقتی من (آمون) را دیدم او دست روی سرم گذاشت و گفت ای موسی، من بتو و خانواده ات برکت میـدهم و تـو روزی یکی از اطبای معروف مصر خواهی شد. بعد از موسی یکایک شاگردان، داستانی راجع به این که (آمون) را دیدند و وی با آنها صحبت کرد جعل نمودند تـا ایـن کـه نوبت به من رسید و کاهن گفت (سینوهه) آیا تو (آمون) را دیدی و او با تو صحبت کرد؟ گفتم نه... من نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم و فقط نزدیک صبح حس کردم که قدری پرده تکان میخورد. کاهن نگاهی تند به من انداخت و سکوت برقرار شد. یکی از جوانها که از بدو ورود به مدرسه با من دوست شده بود دست کاهن را گرفت و او را کناری برد و بعد آهـسته بـا وی صحبت کرد و وقتی آن سه نفر مراجعت کردند کاه ن با لحن خشمآلود گفت (سینوهه)، چون در عقیدۀ صـمیمی و پـاک تـو هیچ تردید وجود ندارد ممکن است (آمون) با تو صحبت کند. و آنگاه به اشاره وی همان جوان پرده را عقب زد و مرا مقابل مجسمه (آمون) برد و وادارم کرد که طبق معمول سر بـر زمـین بگذارم و بهمان حال گذاشت. یک مرتبه، صدائی در اطاق پیچید و خطاب به من گفت سینوهه ... سینوهه... من دیشب میخواستم با تو صحبت کنم ولی تـو که تنبل هستی خوابیده بودی. من سر را بلند کردم و متوجه شدم که صدا از دهان (آمون) خارج میشود و بعد همان صدا گفت (سینوهه) من (آمون) هستم و بجرم غفلتی که دیشب کردی میباید تو را در کام خدای بلع کننده بیندازم ولی چون میدانم که بمن اعتقاد داری این مرتبه تو را میبخشم و.... من دیگر متوجه نشدم که آن صدا چه گفت زیرا فهمیدم صدای مزبور که من تصور میکردم صدای (آمون) میباشـد غیـر از صدای همان کاهن نیست و از استنباط این موضوع یک حال نفرت و خشم و عبرت شدید بمن دست داد. تا این که کاهن آمد و مرا از زمین بلند کرد و گفت بیا و در شست و شو و تجدید لباس (آمون) شرکت کن. من درست نمیدانم چگونه برای شستن و خشک کردن و تجدید لباس مجسمه (آمون) با دیگران کمک کـردم زیـرا حواسـم پریشان شده بود و حس مینمودم که یک ضربت بزرگ و غیر قابل جبران به اعتقاد من وارد آمده است. آن روز روغن مقدس بر سر من و دیگران مالیدند و یک پاپی روس (کاغذ مصری – مترجم) بمن دادند که حکم ورود مـن بـه دارالحیات بود و وقتی تشریفات ورود من به دارالحیات در آن روز خاتمه یافت و من از معبد خارج گردیدم که بخانه بـروم از فرط نفرت و تاثر دچار تهوع شدم. https://www.tarafdari.com/node/830378 آموزشگاه مقدماتی پزشکی؛بخش اول https://www.tarafdari.com/node/829673 ورود به مدرسه؛بخش دوم https://www.tarafdari.com/node/828955 ورود به مدرسه؛بخش اول با تشکر مصطفی سلگی