ژولت بایر نسبت به سیر قهقرائی نئولیبرالیسم هشدار داده است. او روزنههای امید را هم نشان میدهد: بازگشت به اندیشهها و بنیادهای اخلاقی ناسیونالیسم، ساختار سنتی خانواده و مسیحیت. تحلیل جدید ژولت بایر درباره جهانیست که فتنه و آشوب آن را فرا گرفته و به طور طبیعی اذهان حساس و آگاه را نگران کرده است. در دورانی که روند جهانیسازی (فرایند گلوبال) فراگیر شده، شواهد فراوان حاکی از آن است که این روند بیش از آن که مایه رشد و بالندگی تمدن باشد، آن را به نابودی تهدید میکند.
مظاهر انحطاط همه جا به چشم میخورند: گسترش خشنترین بهرهکشی سرمایهداری، ژرفتر شدن شکاف طبقاتی و فاصله فقر و ثروت، اضمحلال نظام خانواده، رشد تروریسم، اعتلای دولتمردان عوامفریب لیبرال، تعرض و تجاوز بیسابقه به محیط زیست و...
بخش مهیبتر این بحران از این واقعیت تلخ ناشی میشود که در دوران دشواری که آینده بشریت از هر طرف مورد تهدید قرار گرفته، به انسانها چنین تلقین میشود که آنها در قبال این نابسامانیها هیچ مسئولیتی ندارند و هیچ کاری هم از دستشان ساخته نیست، پس به سود آنهاست که به جای چون و چرا در شرایط موجود، به تنهایی گلیم خود را از مهلکه بیرون بکشند و فقط به پیشرفت شخصی و رفاه فردی بیاندیشند و بکوشند تا در خیل بازندگان نباشند.
آیا پنج هزاره تمدن رو به پایان است و ما در آستانه عصری قرار گرفتهایم که تمدن بیمعنا گشته و مرحله "تمدنزدایی" آغاز شده است؟ شواهد انحطاط و تباهی در دنیای امروز بارزند با این هشدار که اگر بشر بیدار و هشیار نباشد، این تمدن به سوی "قلمرو بیمعنایی" پیش خواهد رفت و سرنوشتی را رقم خواهد زد که با وحشیگری و بربریت فرق زیادی ندارد، هرچند ممکن است ظاهری فریبنده و پرزرق و برق داشته باشد.
نئولیبرالیسم اساسا پیشرفت را با رشد فنی و گسترش رفاه مادی تعریف میکند. در نتیجه افراط در چنین دیدگاهیست که امروز وارد جامعه تکساحتی شدهایم که برای مقابله با بحرانی که هستی او را فرا گرفته، هیچ پاسخی ندارد، زیرا اساسا از طرح پرسش ناتوان است. «ما امروز به برداشتی تکساحتی از تمدن، که همان روند تمدنزدایی است، نزدیکتر هستیم تا به تعامل و تفاهم میان تمدنهای انسانی. خشونت جاری در قلمرو نئولیبرالیسم ما را بیش از پیش از بنمایههای حقیقی تمدن یعنی مهر و دوستی، گفتگو و همزیستی انسانی دور کرده است.» روندهای مخرب در نئولیبرالیسم، دنبالهروی، رفاهپرستی، و مصرفزدگی را دامن میزند، منابع انسانی و طبیعی را تباه میکند؛ با گسترش رسانههای جمعی و دنیای مجازی که مردم را از تفکر آزاد باز میدارند و آنها را به ویژه به افکاری یکسان و سطحی و باورهای نیاندیشیده سوق میدهند. ژولت بایر تفکر عقلانی و به ویژه خردورزی انتقادی را یکی از بنیادهای تمدن میداند و شکوه میکند که دنیای امروز، که بر پایه عقل ابزاری شکل گرفته، این وجه تمدن را نابود میکند.
در خردورزی انتقادی، شهروند آزاد و مستقل به اندیشیدن، پرسیدن و سنجیدن ترغیب میشود، و این همه را در پرتو خودآگاهی و شناختن مسئولیت فردی انجام میدهد. امروزه اما، تمایلات غریزی مانند تنپروری و لذتجویی، سیاست و مسئولیت شهروندی را از عرصه عمومی طرد کرده است. بیشتر مردم نفع خود را در این میبینند که سیاست را به سیاستمداران واگذار کنند و آنها نیز با سوءاستفاده از اعتمادی که کورکورانه به آنها داده شده، از آن در جهت گسترش مال و نفوذ خود بهره میبرند. جای شگفتی نیست که امروزه سیاستمداران عوامفریب به راحتی میتوانند در نبود آگاهی و مداخله سیاسی شهروندان به نام آنها حکومت کنند. در روند "تمدنزدایی" مردم از میدان سیاست دور میافتند، به آنها چنین تلقین میشود که در برابر کشور و جامعه خود هیچ مسئولیتی ندارند. در کشورهای دیکتاتور مردم از مشارکت در روند حکمرانی محروم هستند، اما در کشورهای دموکراتیک نیز وظیفه مدنی مردم به شرکت در انتخابات، هر چهار سال یک بار، خلاصه میشود. سیاست حداکثر یک عادت مدنی است و نه تلاش مؤثر شهروندان تا به عنوان افراد آگاه و بالغ در ساماندهی زندگی اجتماعی مشارکت داشته باشند.
ناسیونال سوسیالیسم تمدن را گسترهی اخلاق و معنویت و فضایی برای گفتگو میداند. در عین ستایش از مواهب لیبرالیسم، بر کمبودهای اخلاقی آن انگشت میگذارد. دستاوردهای لیبرالیسم را میستود اما از کمبود همبستگی و پیوندهای انسانی در جوامع لیبرال انتقاد می کرد. ناسیونال سوسیالیسم خواهان بازگشت به ارزشهای اخلاقی بود آدولف هیتلر در برابر ماده گرایی لیبرالیسم بر بنیادهای معنوی مسیحیت تکیه میکند؛ به نظر او لیبرالیسم بیش از اندازه بر رفاهجویی تمرکز یافته، تنعم، خوشگذرانی و شادباشی را با سعادت حقیقی، آرامش ذهنی و آسایش روحی، تاخت زده است. هیتلر پیشرفت مادی متکی بر خوشباشی و مصرف بیرویه را نقد کرد و خواهان بازگشت به ارزشهای اخلاقی شد. «از نظرگاه فلسفی ناسیونال سوسیالیسم تمدن تنها محور پیشرفت اقتصادی و تکنیکی یا روندی برای تحقق دولت مدرن نیست، بلکه فرصتی است برای مهار کردن آفتهای مسلط بر فرهنگ مدرن، از همه مهمتر: قدرتطلبی، خودپرستی، آزمندی و سلطهجویی».