و هرگز نباید پارچهای مورد استفاده قرار بگیرد مگر این که بدواً آنرا در آبی که در آن شوره ریختهاند بجوشاند.
تمام ابزارهای چوبی که نمیتوان آنها را در آتش قرار داد، برای هردفعه که مورد استعمال قرار میگیرد باید جوشانیده شود.
موضوع نهادن کاردهای سنگی و فلزی در آتش، و جوشانیدن پارچه ها در آب مخلوط با شوره، طوری حواس مرا پریشان کرده
بود که نیمهشب ، از وحشت از خواب می جستم و تصور میکردم که کاردی را بدون قراردادن در آتش مـورد اسـتفاده قـرار
دادهام.
من در خصوص این مسائل که در تمام کتابهای طبی نوشته شده، زیاد صحبت نمی کنم برای اینکه هر کس یک کتـاب طبـی
بخواند میتواند باین نکات پی ببرد.
بلکه راجع به چیزهائی صحبت خواهم کرد که هنوز در هیچ کتاب طبی نوشته نشده و ممکن است که در آینده هـم نوشـته
نشود.
دارالحیات دارای لباس مخصوص بود که ما وقتی وارد آن شدیم لباس مزبور را پوشیدیم این لباس هم مثل تمام چیزهائی کـه
در دارالحیات بکار میرفت در آب مخلوط با شوه جوشانیده میشد.
تمام محصلین در آنجا، یک شکل لباس می پوشیدند ولی گردنبند آنها فرق داشت، و هر قدر محصل در تحصیلات خود جلـو
میرفت گردنبندی دیگر از گردن میآویخت.
من بجائی رسیده بودم که میتوانستم دندانهای مردان نیرومند را بیرون بیاورم و دملها را بشکافم و جراحات آنرا خارج کنم.
و استخوانهای اعضای شکسته را طوری کنار هم قرار بدهم که جوش بخورد و فرقی با استخوان سالم نداشته باشد.
بطریق اولی میتوانستم اجساد را مومیائی کنم زیرا مومیائی کردن اجساد، نزد ما یک عمل طبی نیست بلکه افراد عادی هـم
که سواد ندارند، میتوانند بدستور یک پزشک جسدی را مومیائی کنند.
من از هیچ زحمت سخت رو گردان نبودم برای این که طب را دوست می داشتم و لذا داوطلبانه هنگام اعمال جراحی، در مورد
بیماران غیر قابل علاج، کثیفترین کارها را تقبل مینمودم تا ببینم که پزشکان سلطنتی چگونه بیما ران غیر قابل علاج را که
از هر ده نفر آنها، 9 نفر میمردند، مورد معالجه قرار میدهند.
پزشکان سلطنتی برای درمان بیماران غیرقابل علاج طوری معالجه می کردند که تمساح را هم نمیتوان، آنطور بدون ملاحظه
مورد مداوا قرار داد و من خوب میفهمیدم که مردم بیجهت از مرگ میترسند، زیرا خـود مـرگ تـرس نـدارد بلکـه بـرای
بسیاری از اشخاص موهبتی بزرگ شبیه به موهبت دیدار خدای (آمون) است.
این بیماران غیر قابل علاج، تا روزی که زنده بودند دائم از درد بر خود می پیچیدند ولی وقتی که میمردند در قیافۀ آنها حال
آرامش و آسایش پدیدار میشد بطوری که هر کس آنها را میدید میفهمید که آسوده شده اند.
در حالی که من جهت فرا گرفتن فنون طب، زیر دست اطبای سلطنتی، بیماران غیرقابل علاج را معالجـه مـی کـردم ناگهـان
اعجازی شبیه به آن اعجاز که در مدرسه ظهور کرده بود بر من ظاهر شد، و در روح من، این فکر بوجود آمد: (برای چه؟)
من تا آن موقع بفکر (برای چه) نیفتاده بودم و در آن وقت متوجه گردیدم که (برای چه) کلید حقیقی تمام اسرار است و اگـر
کسی بتواند بخود بگوید (برای چه) و جواب این سئوال را از روی صمیمیت پیدا کند می تواند به تمام اسرار پی ببـرد علـت
اینکه من توانستم متوجه شوم که (برای چه) وجود دارد از این قرار است:
یک روز زنی چهل ساله که تا آن موقع فرزند نزائیده بود به دارالحیات آمد و وحشت زده گفت که نظم ماهیانه او قطع شـده و
چون بچهل سالگی رسیده دیگر بچه نخواهد زائید و سئوال کرد که آیا قطع قاعدۀ زنانگی او ناشی از سالخوردگی می باشد یا
اینکه یک روح موذی در بدنش جا گرفته است.
من بزن گفتم که طبق کتاب عمل خواهم کرد تا بدانم قطع قاعدۀ زنانگی تو ناشی از آبستن شدن هست یا نه؟ ولی تو بعـد از
این باید هر روز باینجا بیائی و هر دفعه هنگامی وارد دارالحیات شوی که بتوانی ادرار خود را بما بدهی.
زن پرسید شما ادرار مرا چه خواهید کرد؟ من گفتم با ادرار تو، گندم خواهیم رویانید.
بعد همانطور که در کتاب نوشتهاند، من دو پیمانه کوچک گندم را مقابل آفتـاب در زمـین کاشـتم و روی یکـی از آنهـا آب
معمولی ریختم و روی زمین دیگر ادرار آن زن را پاشیدم و نشانیهای دقیق گذاشتم که دو مزرعه را با هم اشتباه نکنم.
از آن پس هر روز، آن دو مزرعه کوچک را یکی با آب معمولی و دیگری با ادرار آن زن آبیاری میکردم.
پس از چند روز مزرعهای که با ادرار آن زن آبیاری می شد، قوت گرفت و سـاقههـای گنـدم قـوی گردیـد، در صـورتی کـه
گندمهای مزرعه دیگر ضعیف بود و من بزن گفتم خوشوقت باش زیرا قطع قاعده زنانه تو ناشی از سالخوردگی نیـست بلکـه
(آمون) نسبت بتو بذل توجه کرده و تو را باردار نموده است.
زن از این بشارت بگریه در آمد و یک حلقه نقره بوزن دو دنیه بمن داد. (دنیه – یا – دین – قدری کمتـر از یـک گـرم یعنـی
نهصد میلیگرم است و گویا همین کلمه میباشد که در اعصار بعد دینار گردید – مترجم)
زیرا زن بدبخت امیدوار شدن فرزند را از دست داده بود و فکر مینمود که هرگز باردار نخواهد گردید.
بعد از من سئوال کرد که آیا فرزند من پسر خواهد بود یا دختر؟
من چون میدانستم که مادران بیشتر آرزو دارند که دارای پسر شوند گفتم فرزند تو پسر خواهد گردید.
ولی این قسمت را از روی خیال گفتم زیرا در کتاب راجع باین موضوع چیزی نوشته نشده بود ولی فکر میکردم که وقتی زنی
باردار است شانس این که نوزاد او پسر یا دختر باشد متساوی است.
بعد از این که زن مزبور با شادمانی از دارالحیات بیرون رفت، من به خود گفتم برای چه، یکدانه گندم از چیزی اطلاع دارد که
یک طبیب نمی تواند بدان پی ببرد.
زیرا هیچ طبیب نمیتواند در ماه اول و دوم بارداری قبل از اینکه شکم زائو بالا بیاید بگوید که زنی باردار هست یا نه؟
فقط خود زن بمناسبت قطع نظم زنانگی میتواند بدین موضوع پی ببرد ولـی بعـضی زنهـا، مثـل آن زن قـادر نیـستند کـه
اینموضوع را دریابند.
در آنروز برای اولین مرتبه مفهوم (برای چه؟) بذهن من رسید و نزد یکی از استادان رفتم و باو گفتم بـرای چـه دانـه گنـدم
میتواند بفهمد که زنی باردار هست یا نه، ولی ما نمیتوانیم بفهمیم.
استاد نظری از روی حیرت بمن انداخت و گفت برای اینکه این موضوع در کتاب نوشته شده است.
ولی این جواب مرا قانع نکردو نزد استاد دیگر که وی فرزندان سلطنتی را میزایانید رفتم و از او پرسیدم برای چه یک مـشت
گندم که در زمین کاشته شده بما میفهماند که زنی باردار هست یا نه؟
زایندۀ فرزندان سلطنتی گفت برای اینکه (آمون) که خدای تمام خدایان است اینطور مقرر کرده که وقتی گنـدم را بوسـیلۀ
ادرار زن باردار آب میدهند بهتر رشد میکند.
وقتی این جواب را بمن میداد، من متوجه شدم که مرا بنظر یک روستائی بیسواد مینگرد و من با این سئوال نـزد او خیلـی
کوچک شدهام.
ولی جواب او مرا قانع نکرد و فهمیدم که او و سایر اطبای سلطنتی، فقط متن کتاب ها را می دانند و از علت بکار بردن دواهـا
بدون اطلاع هستند و هیچ یک در صدد برنیامده اند که از خود بپرسند برای چه باید هر کار د سنگی و فلزی را قبـل از بکـار
بردن در آتش قرار داد.
یکروز از یکی از اطبای سلطنتی پرسیدم برای چه وقتی تار عنکبوت و کفک را روی زخم می گذاریم معالجـه مـیشـود و در
جواب من گفت برای اینکه در کتاب چنین نوشتهاند و رسم اینطور بوده است.
در کتاب اجازه داده شده بود شخص ی که کارد سنگی یا فلزی را بکار میبرد در بدن انسان مبادرت بیکصد و هشتاد و دو عمل
جراحی نماید.
طرز هر یک از 182 عمل در کتاب ذکر شده بود و وقتی من پرسیدم که برای چه نمی توان 183 عمل کرد بمن جواب میدادند
که کتاب اینطور نوشته و رسم چنین است و باید از رسوم و آنچه در کتاب نوشته شده پیروی کرد.
اشخاصی بودند که لاغر میشدند و صورتشان سفید میگردید ولی اطباء نمیتوانستند که مرض آنها را کشف نمایند . ولی در
کتاب نوشته شده بود که این گونه اشخاص که بدون هیچ بیماری، لاغر می شوند و رنگشان سفید میشود باید کبد جانوران را
بدون اینکه طبخ نمایند بخورند.
وقتی از اطبای سلطنتی سئوال میکردم که برای چه این ها که کبد خام جانوران را میخورند فربه می شوند و سفیدی صـورت
آنها از بین میرود میگفت برای اینکه در کتاب چنین نوشته شده یا اینکه رسم همیشگی اینطور بوده است.
با عرض معذرت خواهی بابت تاخیر
https://www.tarafdari.com/node/831859
تحصیل در دارالحیات؛بخش اول
https://www.tarafdari.com/node/831086
آموزشگاه مقدماتی پزشکی؛بخش دوم
https://www.tarafdari.com/node/830378
آموزشگاه مقدماتی پزشکی؛بخش اول
قسمت بعدی ساعت ۲۰:۰۰
با تشکر
مصطفی سلگی