من متوجه شدم که سئوالات من سبب گردیده که شاگردها و استادان طوری دیگر بمن نظر می اندازند و مثل اینکه در صحت عقل من تردید دارند یا اینکه فکر می کنند که من احمق هستم و راجع بمسائل بدیهی توضیح میخواهم. ما هرگز از دارالحیات بیرون نمیرفتم زیرا بقدری کار داشتیم که نمی توانستیم بیرون بـرویم و بعـلاوه، در سـال اول و دوم، خروج از دارالحیات ممنوع بود و نگهبانان بهیچ محصل اجازه بیرون رفتن نمیدادند . ولی از سال سوم محصلین اجازه داشتند که از دارالحیات خارج شوند مشروط بر اینکه لطمهای به تحصیل آنها نزند. سال اول و دوم بر من گذشت سال سوم فرا رسید و در همین سال بود که آن زن یک حلقۀ نقره بمن داد و برای اولین مرتبـه فکر (برای چه) در خاطرم پدیدار گردید. در سال سوم بین تمام محصلین دارالحیات من از حیث بضاعت از همه پست تر بودم و بهمین جهت حمل اجساد بمن واگـذار شد. وقتی سری را میشکافتند و شکمی را میدریدند و آن شخص میمرد من باید لاشه او را از دارالحیات خارج کـنم . ولـی هیچکس غیر از آنهائی که خود کارکنان دارالحیات بودند نمیفهمیدند که من لاشهای را خارج می کنم. زیرا لاشهها را از درب عقب دارالحیات خارج می کردم و بعد از خروج هر لاشه، من در حوض خارجی دارالحیات کـه پ یوسـته آب نیل از روی آن میگذشت خود را میشستم. یکروز بعد از خارج کردن یک لاشه و شست و شو در حوض لباس خود را پوشیدم و خواستم برگردم که یـک مرتبـه صـدای زنی گفت ای پسر جوان و زیبا اسم تو چیست؟ من دیدم زنی که اسم مرا می پرسید جامه کتان در بر دارد و جامه او بقدری ظریف است که سینه او دیده می شود. معلوم بود که زن مزبور ثروتمند است زیرا بیش از ده حلقه طلا و نقره در دست او دیده می شد و لبهای سرخ و چشمهای سیاه داشـت و از موهای سرش که روغن بĤن زده بود بوئی خوش بمشام من میرسید و نمی دانم چرا من، که در دارالحیـات زنهـای زیـاد را دیده بودم که همه بیمار بودند وقتی آن زن را دیدم خجالت کشیدم در صورتیکه زنهای دیگر، که من کـارد سـنگی خـود را روی بدن آنها بحرکت در میآوردم، سبب خجالت من نمیشدند. زن بمن تبسم کرد و گفت چرا جواب نمیدهی؟ و پرسید اسم تو چیست؟ جواب دادم اسمم (سینوهه) است. زن گفت چه نام قشنگ داری، و تو که با سر تراشیده این قدر زیبا هستی اگر موی سر داشته باشی چقدر زیبا خواهی شد. من خیال میکنم بعد از شنیدن این حرف سرخ شدم زیرا اولین مرتبه بود که زنی آن طور با من حـرف میـزد و بـرای اینکـه خجالت خود را پنهان کنم و حرفی بزنم گفتم آیا تو بیمار هستی و آمدهای خود را معالجه کنی؟ زن خندهکنان گفت بلی من بیمار هستم ولی نه بیمار معمولی و چون کسی را ندارم که با او تفریح کنم امروز اینجا آمدم کـه ببینم کدام یک از جوانان این جا مورد پسند من قرار میگیرد. وقتی آن زن این حرف را زد من طوری شرمنده شدم که ترسیدم و خواستم بروم و او پرسید (سینوهه) کجا میروی؟ گفتم کار دارم و باید برگردم. زن پرسید (سینوهه) تو اهل کجا هستی؟ گفتم مـن اهـل همـین جـا هـستم زن گفـت دروغ میگوئی زیرا رنگ بدن و صورت تو سفید است و گوش ها و بینی و دستهای کوچک و قشنگ داری و وقتی من ا ز دور تـو را دیدم تصور کردم که دختری لباس محصلین دارالحیات را پوشیده است. وقتی این حرفها را شنیدم نمیدانم چرا قلبم بطپش در آمد و یک حال غیر عادی و حیرت آور در خود احساس کـردم و زن گفت (سینوهه) آیا تو هرگز لبهای خود را روی لبهای یک زن جوان نهاده ای و میدانی چقدر لذت دارد. گفتم نه... من هرگـز لبهای خود را روی لب یکزن جوان نگذاشتهام. .... زن گفت اسم من (نفر) است و چون همه میگویند که من زیبا هستم مرا باسم (نفر نفر نفر) میخوانند ( کلمۀ نفر در زبـان مصری قدیم یعنی زیبا و نفر نفر نفر که تکرار سه کلمۀ زیبا می باشد مبالغه صفت زیبائی بود و این نوع مبالغه در زبان محاوره فارسی نیز هست مثل این که میگویند (خیلی خیلی باهوش) اما در نوشتن این نوع مبالغه دور از فصاحت است – متـرجم) و من بعد از ورود باینجا، زیبائی تو را پسندیدم و از تو دعوت میکنم که بخانۀ من بیائی تا باتفاق بن وشیم و من بتو یاد بدهم که چگونه باید با یک زن جوان بازی کرد. یادم آمد که پدرم گفته بود اگر زنی بتو گفت که تو زیبا هستی باید از او بپرهیزی زیرا در سینه این نوع زن ها آتشی شعلهور است که تو را میسوزاند و گفتم: نفر نفر نفر (و از تکرار این اسم لذت میبـردم ) در سـینۀ تـو آتـشی وجـود دارد کـه مـرا میسوزاند. زن خندید و گفت که بتو گفت که در سینۀ من آتشی وجود دارد که تو را میسوزاند؟ جواب دادم که پدرم این حرف را زد. دست مرا گرفت و روی سینه خود یعنی روی پیراهن نهاد و گفت آیا تو در این جا احساس وجود آتش می کنـی و دسـت تـو میسوزد؟ گفتم نه.... زن پیراهن کتان خود را عقب زد و دستم را روی سینه خود نهاد و گفت شاید پیراهن من جلوی شعله های آتش را میگیرد.... و دست خود را این جا بگذار و ببین که آیا آتش در سینه من وجود دارد یا نه؟ من نه فقط احساس آتش نکردم بلکه حس نمودم که وقتی دست من ر وی سینۀ او قرار گرفت یک لذت بـدون سـابقه بمـن دست داد و زن که متوجه شد مقاومت من را در هم شکسته گفت (سینوهه) بیا برویم تا بنوشیم و من مثل کنیزی که خود را در دسترس صاحب خود قرار میدهد خویش را در دسترس تو قرار بدهم. من که از پیشنهاد زن جوان ترسیده بودم گفتم: (نفر نفر نفر)، از من صرفنظر کن زیرا من میترسم. زن گفت از چه میترسی؟ گفتم از تو میترسم و بیم دارم که بخانۀ تو بیایم. زن خندهکنان گفت پسر فرعون آرزوی مرا دارد و جوانان ثروتمند به من حلقۀ طلا میدهنـد کـه روزی یـا شـبی را بـا مـن بگذرانند و من درخواست آنها را نم یپذیرم و از این جهت خواهان تو شدم که تو زیباترین جوان مصری هستی، و من هرگـز مردی را به زیبائی تو ندیدهام. گفتم (نفر نفر نفر) بمن رحم کن و راضی مشو که من مثل مردهای دیگر بشوم و طهارت خود را از دست بدهم زیرا مردی کـه با زنی که خدای (آمون) برای او در نظر نگرفته بخوابد، طهارت خود را از دست میدهد زن خنده کنـان گفـت (سـینوهه) تـو بسیار ساده هستی و من حیرت می کنم که زنهای طبس چگونه تا امروز تو را بحال خود گذاشتهاند زیرا محال است یک پسر زیبا مثل تو، در کوچههای این شهر حرکت کند و چند دختر او را تعقیب ننمایند مگر این که پیوسته بـا پـدر و مـادر خـود باشند. آنگاه گفت (سینوهه) اکنون که نمیخواهی بخانۀ من بیائی و بگذاری که من با تو تفریح کنم یک هدیه بمن بده. میخواستم حلقۀ نقره را که زن باردار بمن داده بود بĤن زن بدهم و او گفت این حلقه شایستگی مرا ندارد و تو باید هدیـه ای بمن بدهی که شایسته من باشد. گفتم من یک جوان فقیر هستم و پدر و مادرم نیز فقیر میباشند و نمیتوانم بتو یک هدیۀ گرانبها بدهم. زن گفت در اینصورت هدیهای از من بپذیر. و یک انگشتر از انگشت خود بیرون آورد و من دیدم که روی انگشتر یـک نگـین سبز رنگ وجود دارد و آنرا بمن تقدیم کرد. من خواستم از پذیرفتن انگشتر او خودداری کنم ولی گفت من یک زن ثروتمند هستم و دادن این انگـشتر بتـو بـرای مـن تاثیری ندارد، ولی سبب خواهد شد که تو مرا فراموش نکنی و شاید روزی بیاید که تو این خجلت را کنار بگذاری و نـزد مـن بیائی و در آن روز خواهی توانست در ازای این انگشتر هدایائی گرانبها بمن بدهی. انگشتر را از او پذیرفتم و زن جوان با تبسم مرا ترک کرد و من حس می نمودم که بعد از خـروج از معبـد سـوار تخـت روان خواهد شد و بخانۀ خود خواهد رفت. https://www.tarafdari.com/node/832633 تحصیل در دارالحیات؛بخش دوم https://www.tarafdari.com/node/831859 تحصیل در دارالحیات؛بخش اول مم بعد از این بخش به بخش کتاب رو در دونوبت ساعت ۱۲:۰۰ و ۲۰:۰۰ در سایت قرار میدم.امیدوارم که مورد توجهتون قرار بگیره. با تشکر مصطفی سلگی