من اگر پیشانی خود را بشکافم تو خواهی دید که اسرار زیاد در این پیشانی انباشته شده است آیا تو هرگز بفکر افتاده ای که
برای چه همۀ زنهای فرعون همواره دختر میزایند نه پسر.
گفتم نه من در این خصوص فکر نکردهام (پاتور) گفت این فرعون که ما اکنون سرش را شـکافتیم در جـوانی خـود بـیش از
پانصد شیر و گاو جنگلی در جنوب سودان شکار کرده است و مردی بود قوی که در طبس هر روز با یک دختر بسر مـی بـرد
معهذا از تمام این دخترها، غیر از دختر متولد نشد و فقط از ملکه یک پسر آورد که اکنون ولیعهد است و آیا تو این موضـوع
را یک امر عادی میدانی؟
علت این که هرگز از این فرعون جز دختر متولد نگردید این بود که ملکه بوسیله اطبای سلطنتی مانع از ایـن مـی شـد کـه
پسرهائی که متولد میشوند زنده بمانند و هر دفعه که پسری متولد میگردید او را بمحض این که بـدنیا مـیآمـد، بـه قتـل
میرساندند.
بعد (پاتور) چشمکی زد و گفت ولی ای (سینوهه) تو باین شایعات اعتناء نکن برای اینکه ملکه یکی از رئوف تـرین و بهتـرین
زنهائی میباشد که در مصر بوجود آمده است.
ما مدتی مشغول خوردن و آشامیدن بودیم و من از خوردن اغذیه سلطنتی لذت میبردم چون ذائقه من حکم میکـرد کـه آن
غذاها را طوری طبخ میکنند که لذیذتر از غذاهای دارالحیات است.
یک وقت متوجه شدیم که شب فرا رسیده است.
(پاتور) گفت سینوهه دست مرا بگیر و مرا از کاخ بیرون ببر، زیرا آشامیدنی گرچه دل را شادمان می کند ولی ماهـا را مـست
مینماید و من بدون کمک تو ممکن است که در راه بیفتم.
من دست او را گرفتم و از کاخ بیرون بردم و وقتی بخارج رسیدیم من دیدم که روشنائی های شهر در طرف مشرق، آسـمان را
روشن کرده است.
و نظر باینکه من هم بیش از حد عادی نوشیده بودم، در خود احساس طرب میکردم و قلب من خواهان یک زن بـود و گفـتم
(پاتور) من باید بروم و در یکی از خانههای عیاشی یک زن را بدست بیاورم و او را خواهر خود بکنم.
(پاتور) گفت هر مرد جوان هنگام شب وقتی کار روزانه او تمام میشود بفکر عشق میافتد ولی عشق وجود ندارد.
گفتم آیا تو منکر وجود عشق هستی؟... پس این چیست که اینک مرا بسوی خانههای تفریح میکشاند؟
(پاتور) گفت اینکه اکنون تو را بطرف آن خانه ها میکشاند احتیاجی است که تو بزن داری زیرا مرد، اگر نتواند زنـی جـوان را
بدست بیاورد و او را در کنار خویش بخواباند غمگین می شود لیکن بعد از اینکه آن زن، خواهر او شد، بیش از گذشته غمگین
میشود.
گفتم برای چه اینطور است و چرا مرد بعد از اینکه زنی را خواهر خود کرد بیش از گذشته غمگین میگردد.
(پاتور) گفت این سئوال که تو از من میکنی پرسشی است که خدایان هم نتوانسته اند بĤن جواب بدهند. تا دنیا بـوده چنـین
بوده و بعد از این هم چنین خواهد بود و هر دفعه که مرد با زنی معاشرت میکند و آن زن خواهر او میشود، بـیش از سـاعاتی
که هنوز خواهر وی نشده بود دچار اندوه میگردد.
گفتم (پاتور) آیا تو هرگز عاشق نشدهای؟
(پاتور) گفت اگر بخواهی راجع به عشق با من صحبت کنی، مرا وادرا خواهی کرد که سر تو را نیز مانند سر فرعون بشکافم تا
اینکه بخارهائی سوزان که در سرت جمع شده خارج شود زیرا آنچه سبب میگردد که تو راجع به عشق فکر میکنـی همـین
بخارها میباشد که در سرت جمع شده ایت . زیرا عشق وجود ندارد و آنچه بنام عشق خوانده میشود احتیاجی است کـه زن و
مرد به یکدیگر دارند تا اینکه خواهر و برادر هم بشوند.
بعد (پاتور) که زیاد نوشیده بود ابراز خستگی کرد و گفت مرا ببر و در اطاقی که در کاخ سلطنتی برای من تعیین شده اسـت
بخوابان و تو هم در همان اطاق بخواب زیرا ما امشب باید در این کاخ باشیم تا این که هنگام مرگ فرعون، خروج پرنـده را از
بینی او ببینیم.
گفتم (پاتور) از مردی مانند تو پسندیده نیست که مهمل بگوئی (پاتور) گفت آیا من مهمل میگویم؟
گفتم بلی زیرا در موقع مرگ پرنده از بینی انسان خارج نمی شود بدلیل اینکه خود من، قبل از ورود بـه دارالحیـات و بعـد از
ورود به این مدرسه عدهای کثیر را دیدم که مردند و از بینی هیچ یک از آنها پرنده خارج نشد و بعلاوه علم طب میگوید کـه
در وجود انسان، فقط یک موضع است که یک جاندار می تواند در آن زندگی کند و آنهم شکم زن، در دوره ی بارداری میباشد
و جز شکم زن، هیچ نقطه در بدن وجود ندارد که یک جانور در آن زندگی کند و در آین صور ت چگونه پرنده میتواند در بدن
انسان زندگی نماید که سپس از راه بینی او خارج شود.
(پاتور) گفت ای (سینوهه) با این که بر اثر این نوع ایرادگیری ها، ترقیات تو در دارالحیات مدتی طولانی متوقف شد، باز از این
ایرادها دست برنداشته، متنبه نشدهای و بدان که فرعون چون پس ر خدا میباشد غیر از دیگران است و هنگام مرگ از بینـی
او پرنده خارج میشود و این پرنده روح اوست که بعد از مرگ فرعون زنده میماند.
یکمرتبه دیگر (پاتور) چشمکی بمن زد و گفت اگر میخواهی که طبیب بشوی و بتوانی مردم را معالجه کنـی و اکثـر بیمـاران
خود را بقتل برسانی و از این راه ثروت گزاف و غلامان زیاد و کنیزان بدست بیاوری و در طبس صاحب شهرت شوی و هر شب
در ساختمان خود ضیافتی بر پا کنی، باید اعتقاد داشته باشی که هنگام مرگ از بینی فرعون پرنده خارج میگـردد . دیگـران
هم مثل تو هستند و خوب میدانند که بین مرگ فرعون و پست ترین گدایان شهر از نظر مختصات جسمی تفاوت وجود ندارد
ولی آنها زر وسیم و غلام و کنیز زیبا و غله و گوشت میخواهند و سپس این طور نشان میدهند که براستی قبـول دارنـد کـه
فرعون پسر خدا است و بعد از مرگ از یبنی وی پرنده خارج میگردد.
ولی اگر تو فردا در دارالحیات بگوئی که امشب من این حرف را بتو زده ام من انکار خواهم کرد و خواهم گفت که تو بمن بهتان
میزنی و مطمئن باش که حرف من پذیرفته خواهد شد و تو را بجرم متهم کردن یک طبیب سـلطنتی و اسـتاد دارالحیـات از
مدرسه بیرون خواهند کرد بدلیل اینکه تمام اعضای سلطنتی که در دارالحیات کار میکنند ، مثل من، علاقه بزر و سیم و غـذا
و زنهای زیبا دارند.
بیا ای (سینوهه) و مرا بغل کن و باطاقم ببر که در آنجا بخوابم و تو هم بخواب زیرا در بامداد فردا، باید ناظر خـروج پرنـده از
بینی فرعون باشیم و با خط خود بنویسم که پرنده را دیدیم که از بینی او خارج شد و بپرواز در آمد و به آسمان رفت.
من مثل یک غلام که ارباب خود را بغل می کند، و او را از نقطهای به نقطه دیگر منتقل مینماید آن پیرمرد را کـه سـبک وزن
بود در بغل گرفتم و بکاخ سلطنتی بردم و در اطاقی که برای وی تعیین کرده بودند خوابانیدم.
ولی خود نمیتوانستم بخوابم زیرا جوانی مانع از این بود که بخواب بروم و از کاخ خارج شدم و مقابـل قـصر سـلطنتی، درون
گلها، ایستادم و به تماشای روشنائی شهر طبس و ستارگان آسمان مشغول گردیدم و در حالی که بـوی گلهـا را استـشمام
مینمودم بیاد آن زن زیبا افتادم که روزی بدارالحیات آمد و خود را باسم (نفر نفر نفر) معرفی کرد و از من درخواست نمود که
به خانهاش بروم ولی من نرفتم زیرا بیم داشتم که آن زن با من کاری بکند که خواهران با برادران خود میکنند.
ولی در آن شب آرزوی آن زن را در دل می پرورانیدم و بخود میگفتم چقدر خوب بود که وی نزد من میĤمـد یـا اینکـه مـن
میدانستم که خانه او کجاست و اکنون بخانهاش میرفتم.
با تشکر
مصطفی سلگی