امروز داشتم دنبال یکی از آهنگای نسبتاً قدیمی توی پلی لیستم میگشتم... نبود و به ظاهر مدت ها پیش پاک شده بود. اسمش رو یادم نبود... ولی میدونستم از بهترین کارای لینکین پارکه.یه قسمت هایی رو هم ازش یادم بود،پس با یه سرچ ساده توی گوگل پیاده شد.و وقتی پخش شد یه حس قدیمی و پر از حسرت و غم عمیق بهم داد... درست لحظه ای که چِستر فریاد میزد:« I know what it takes to move on !»... آره،چستر لعنتی چند ماه پیش خودش رو دار زد...زندگی و مرگ رو با هم شکست داد و رفت... چیزی که
فریادش رو برام غم انگیز تر کرد، یادآوری ناگهانی این موضوع بود که راجع به این آهنگ توی طرفداری صحبت کرده بودیم... و تلخ تر این بود که حالا به جز یکی دو نفر،کسی از شرکت کننده های اون گفت و گو توی سایت نمونده بود.و من به گذشته پرتاب شدم...چند روز بعد از جام جهانی 2014 برزیل... اون روزا شبکه های اجتماعی توی ایران محدود به "ویچت" و "وایبر" و چند تا برنامه کم کاربر دیگه می شد.البته عدّه ای هم فیسبوک داشتن...!! درمجموع همگی بیشتر برای مقاصد مشترک و مشخصی استفاده میشدن !!! اون تابستون من با یه جستجو توی گوگل به طور تصادفی با دنیای عجیب طرفداری آشنا شدم... و کاربرای جالب و البته خاصی که بهم ثابت کردن :«واوو این سایت فوق العاده س...». روزایی که اینترنت پر سرعت نداشتم و همیشه باز شدن یه صفحه جدید توی مرورگر موبایل برام خوشایند بود!من عاشق سینمای کلاسیک بودم و همیشه در جستجوی یه فیلم جدید ! و معتقد بودم بدون آرمان و رویا زندگی ممکن نیست... فکر میکردم قراره آینده ی عجیب و متفاوتی داشته باشم! میدونین چیه؟ دنیا مثل یه جادوگر پیر و زشت میمونه که اولش خودش رو یه همبازی مهربون و دوست داشتنی نشون میده،دستامون رو میگیره و میچرخونه و ما میخندیم...ولی یه کم بعد چهره زشت و خشمگینش مشخص میشه و دیوانه وار مارو دور خودش میگردونه و شکنجه میده و ما میترسیم ولش کنیم،چون دورمون تاریکیِ محضه...فکر می کنم آخرین حضور آرمانهای من مربوط میشه به چند ماه قبل... و آخرین حضور اون کاربری که با همه دعوا میکرد و فحش میداد و با پست های حمایت از داعش به سایت حمله میکرد،اون کاربری که انگار بازمانده ارتش نازیا بود،اون کاربری که عاشق انیمه های ژاپنی بود،اون کاربری که موزیکای فوق العاده پیشنهاد میداد مربوط میشه به چند سال قبل... البته احتمالاً الان جای دیگه ای آنلاین هستن...!! خیلی سعی کردم به تصاویر روزمرگی های یخ زده مردم و نمایش مضحک شاد بودن و جشن و توهم شاعر بودن و شاعری که گداییِ توجه میکرد،خوشبین باشم...ولی نظرم راجع به "تهوع آور" بودنشون تغییر نکرد! ما اینجا از فوتبال حرف میزدیم و کمی هم از چیزایی که حالمون رو خوب میکردن... یادمه وقتی محل زندگیم تغییر کرد و دسترسی به اینترت برام سخت شد،بیشتر به کتاب پناه آوردم... گاهی برای باز شدن یه صفحه نیم ساعت تلاش میکردم و اون موقع برام زجرآور بود...یه کم بعد که به اینترنت پر سرعت دسترسی پیدا کردم،دلم میخواست برمیگشتم به گذشته و مدت ها منتظر میشدم ! یه حسایی هیچوقت تکرار نمیشه... موزیکایی که تو مقاطع مختلف زندگیمون گوش میدیم،اون احساسات رو توی خودشون ذخیره میکنن... اینو وقتی میفهمیم که بعد از مدت ها سراغشون میریم! حالا میفهمم چرا اون آهنگ رو فراموش کرده بودم... میخواستم اون حسای قشنگی که توش ذخیره شده با حال بد این روزام خراب نشه...که آخرِش همینطور شد!
البته اون کاربری که بارسایی متولد شده بود و معروف بود به ترور کردن روحی و روانی و شخصیتی طرفدارای رئال و کلّی روزنامه و دفتر پر از اتفاقا و عکسا و خاطرات گذشته بارسلونا داشت،هنوزم هست.یه دوست خوب که هیچوقت فراموش نمیشه !