شکوفه های گیلاس
به قلم علی قنبری راشنانی
امشب فیلم خواهر کوچکمان رو دیدم فیلمی که خیلی شبیه حال وهوای خودم و زندگیم بود
بخصوص این روزها که واقعا لحظه لحظه اش واسم جان سوزو دردناک میگذره
اینکه روز به روز بدتر شدن بیماریتو به چشم ببینی وبا گوشت و پوستت لمسش کنی
قابل وصف نیست امروز عصر توی خواب چنان نفسم گرفته بود که با خودم گفتم دیگه آخراته
آره عمر دست خداست و نبایدناامید شد شکی نیست اما آدم خوبه واقع بین باشه
ترحم به هیچ وجه نخواستم تو کل زندگیم از اینجا به بعدشم نمیخوام
اما اون چیزی که میخوام بگم اینه که تو فیلم آدمای زیادی به پایان عمرشون نزدیکن اما
با نهایت شور و عشق و لذت از تک تک لحظه هاشون انتهای این مسیر ناگزیر رو طی کردن
دقیقا عین من که قلبم روز به روز بزرگتر میشه از لحاظ ابعاد و نفس کشیدن برام دشوارتر
ولی همیشه شاد و پر حرارت زندگی کردم و انگار هرگز نخواهم مرد
سکانس آخر فیلم همه میگن که به نظرشون سکانس پایانی زندگیشون چه چیزی خواهدبود.
آیا با تلخی جهان رو ترک میکنن یا با شرینی وچه لحظه ای هست.
به نظر من سکانس پایانی زندگی من وقتی خواهد بود که دارم سر به سر یه کسی میزارم و
قاه قاه میخندم همون لحظه هم یکی از بازیکنای محبوبم یه گل میزنه مثل کینگ یا دی بروینه
شایدم وقتی من خواستم برم مسی بازنشسته شده باشه خدا می داند فقط.
شمام بگید حس و نظرتون رو هم راجع به حرفام هم راجع به سکانس پایانی زندگیتون.
فیلم رو حتما ببینید.