با چشمانی بسته ... در زمانه ای ناباب ... در ژرفای یک سرداب ... نفس های واپسینۀ یک عقاب ... نحسیِ غریبانۀ یک قاب ... . . . پیریِ یک گرگ ... اسارتِ گرگِ پیر ... غرشی از خشم و عصبانیتِ گرگ پیر ... اصالتِ گرگ پیر ... مرگِ گرگِ پیر ... . . . نه فرسودگی که فرسوده کردنِ بناهای تاریخیِ یک تمدن! نه پوسیدگی که پوسیده کردنِ ستون های یک امپراتوری! دو ستونِ باستانی به سانِ یک دیوار ... دو دیوارِ باستانی در پارینِگی، کهنگی و بی جانی ... سنگینیِ بار، روی دوشِ این دو دیوار ... ریزشِ و ویرانی، ریزشِ دو ستون، ریزشِ دو دیوار ... ریزشِ آوار ... . . . در اوجِ این پایینی و پارینِگی، از طلوع و آغازِ این وادع و واپسینِگی، در تلخیِ دوستی و رفاقت با غروب، غربت و غریبانِگی، در مُدرنیته ای بارز و نمایان از فساد و فرسودگی، و در یک بهار از پاییز و پوسیدگی ... نه پرواز و اوج گیریِ عقاب بر بلندای آسمان فراموش می شود ... نه آرامش و اصالتِ او در رأسِ قلۀ افتخارِ جاودانی ... نه قُرُق کردنِ تاریخیِ جنگل بدستِ گرگِ اصیل ... و نه ایستادگیِ همیشگیِ آن دو ستون و دیوار باستانی ... . . . از ژرفای ویرانیِ بخشی از این تمدنِ تاریخی و از عمقِ قسمتی از خاکسترِ این جنگلِ جاری ... ستون های جدید به سانِ سروِ تناور و صنوبر بر خواهند خواست و تمدنی جدید شکل خواهند داد ... شاهین های جوان خاطرۀ عقابِ پیر را گرامی خواهند داشت ... گرگ های جوان جنگل را قُرُق خواهند کرد ... افعی ها با نیش هایِ شان، از مهاجمینِ متخاصمِ جنگل پذیرایی خواهند کرد ... و شیاطینِ شب از ظلمتِ جنگل حراست خواهند نمود ... . . . با تمّدنی مدرن ... ? در جنگلی جاری ... ? و بر فرازِآسمانی لاجوردی ... ? عقابِ پیر و گرگِ بالان دیده از میانِ امن و امینِ دو دیوارِ باستانی به ما لبخند خواهند زد ... ???? . 23 / آبان / 1396 . . . ?????????????????????????????????