گذشت محمد ثقفی شنیدنی است. او در زندگی اش از جسارت، شقاوت، بی رحمی، گناه گرفته تا معرفت، مردانگی، ایمان، اراده و... را تجربه کرده. ریشه خانوادگی ثقفی ها به یکی از روستاهای آمل مربوط می شود. علی اصغر، پدر محمد از سال ها قبل برای کار بهتر راهی تهران می شود و بعد از آنکه مدتی در لحاف دوزی مشغول به کار بوده به استخدام شهربانی درمی آید و بعد از بازنشستگی بار دیگر به زادگاهش برمی گردد. اما او در همین مدت زمان سختی ها و مشقت های زیادی را به دوش کشید. آنها از سال ۵۷ در کیانشهر تهران زندگی کرده و ۲۵ سال هم در آنجا بودند که بعدها به دلیل مشکلات مالی و فشار زندگی مجبور شدند خانه را بفروشند. پدر محمد شش فرزند داشت. سه پسر و سه دختری که در این مدت بزرگ شده و دخترها جهیزیه می خواستند و پسرها سرمایه ای برای شروع کار نیاز داشتند. به همین دلیل پدر محمد بخشی از مبلغ فروش خانه را برای دخترها جهزیه تهیه می کند و بخش دیگری را برای کمک به پسرها در اختیارشان می گذارد و باقی مانده پول آنقدر کم است که تنها یک خانه ۶۰ متری می توانند بخرند و با هم در آن زندگی کنند.جربه مصرف سیگارش مربوط به ۹ سالگی است و مصرف مواد مخدر را هم در ۱۲ سالگی تجربه می کند. آن هم در سفری که سرنوشت او را به کلی عوض کرد و می گوید: «از زمانی که به یاد دارم و بچه بودم دوست داشتم بزرگ باشم و به همین دلیل با بزرگ تر از خودم همیشه می گشتم. ۹ سالم بود که اولین تجربه مصرف سیگار را داشتم. مادرم یک قلکی داشت که در آن سکه ها را جمع می کرد تا وقتی جعفر، برادرم سربازی اش تمام شد برایش گوسفند بکشد. من ته قلک را شکافته بودم و از زیر آن پول بیرون می کشیدم. یک بخشی از آن را سیگار می گرفتم و بخش دیگرش را سرمایه قمارم کرده بودم. پولی که می بردم یک بخشی اش را داخل قلک می ریختم و باقی را باز سرمایه قمار می کردم. چند سال گذشت تا اینکه ۱۲-۱۳ سالم شد. یک پسردایی داشتم او ۱۵-۱۶ سال از من بزرگ تر بود. در آن زمان مسافر دربستی داشت. مسیر هم جایی بود که زمستان یک متر برف می بارید. من هم برای اینکه پسردایی ام تنها نباشد با آنها همراه شدم. این یک سفر ناگهانی و سرنوشت ساز برای من بود. برف شدیدی بارید و از سرما جانی برایمان نمانده بود. آنها برای اینکه بتوانند سرما را تاب بیاورند شروع کردند به تریاک کشیدن. دیدم که آنها دیگر سردشان نیست. به من هم گفتند توام می خواهی سردت نشود چند پوک بکش. ۴-۵ پوک که کشیدم دیدم چه حال خوبی دارم و متوجه شدم این همان چیزی است که تا الان دنبالش می گشتم.»جعفر» برادر بزرگ تر محمد از جمله کسانی است که تلاش بسیار در ترک اعتیاد او کرد و هیچ وقت در بدترین شرایط او را تنها نگذاشت. او از دوران کودکی محمد می گوید: «محمد در دورانی که به مدرسه می رفت همه را حتی مدیر مدرسه را هم به ستوه آورده بود. یادم هست مدیر مدرسه محمد، مدیر قدر و قوی بود. اما نمی توانست از پس محمد بربیاید. یک بار همین مدیر از دستش به شدن عصبانی شده بود و او را آنقدر زد که محمد بی هوش شد و او را داخل موتورخانه انداخت. روزی نبود که دعوا نکند و کسی را نزند. یک بار یک نفر را بدجور با چاقو زده بود طرف کم مانده بود بمیرد. ۴ماه در زندان قصر حبس کشید.» او آنقدر شینطت کرد تا اینکه در نهایت درس را رها کرده و در کارگاه تشک دوزی عمویش مشغول به کار شد. محمد می گوید: «در خانواده اولین کسی که متوجه اعتیاد من شد برادرم جعفر بود. همیشه مراقب من بود اما هیچ وقت اعتیاد من را به روی خودم نمی آورد. به آرامی دیگر چهره ام هم بر اثر مصرف داشت تغییر می کرد. مادرم نمی خواست باور کند که من معتاد شده ام. پدرم هم وقتی متوجه شد چهار بار پشت سرهم سکته کرد.»محمد به دلیل درگیری تجربه ۴ ماه دارد اما قبل از آنکه راهی زندان شود با دختری به نام زهرا آشنا شده و به او قول داده بود وقتی ترک کند به خواستگاری اش خواهد رفت بعد از آنکه محمد ازدواج کرد، جعفر که کارگاه کوچکی راه انداخته بود از برادرش خواست پیش او کار کند. محمد می گوید: «با وجود آنکه در کارگاه برادرم مشغول به کار شدم اما هنوز تصمیم جدی برای ترک نداشتم. برای همین دنبال راهی بودم تا ظاهرم را حفظ کنم. در اوایل تریاک را می خوردم. بعد از مدتی به من گفتند مواد جدیدی آمده است که نه عمل دارد و نه اعتیاد. شیشه اینطور به من معرفی شد. سال ۸۰ بود که وارد اعتیاد به شیشه شدم. همان بار اول که آن را مصرف کردم از فردایش به آن اعتیاد پیدا کردم. اصلا اینطور نبود که هفته ای یک بار ماهی یک بار بخواهم بکشم. چون وقتی مصرف می کردم حسم این بود که چیزی کم ندارم.»آنقدر همه از محمد ناامید بودند که دیگر مادرش هم تاب نیاورد و مُرد «دیگر هیچ کس امیدی به بازگشت من نداشت. همسرم می خواست از زندگی من بیرون برود؛ اما از طرف دیگر من را هم دوست داشت. جدای از دوست داشتن انگار امیدی هم به بازگشت من داشت. برادرم هم امیدوارتر از او. مادرم خیلی عذاب می کشید. عاقبت هم در سال ۸۸ فوت کرد. آنقدر از مرگ مادرم ناراحت شدم که خودم را گم و گور کردم. حتی در مراسم او شرکت هم نکردم.» اما به هر حال به روزهایی که محمد دگرگون شد نزدیک می شویم. زمانی که جعفر هم احساس کرد دعایش پیش خدا اثر کرده و جواب آن را به زودی خواهدگرفت. جعفر درباره روزی که به درگاه خدا از ته دل دعا کرد می گوید: «به جان بچه کوچکش خدا را قسم می دادم و با او حرف می زدم. می گفتم خدایا محمد برگردد. به زن و بچه اش رحم کن. یک روز سر نماز بودم. احساس کردم آنجا خدا جوابم را داد. از ته دلم کمک خواستم. به یک هفته نرسید که جوابم را هم گرفتم. بار آخری که برادرم ترک کرد زمانی بود که از کمپ فرار کرد.»محمد از آخرین باری که برای ترک به کمپ رفت می گوید: « به کمپ رفتم تا ترک کنم. در آنجا ۵ روز من را خواباندند. قرص خواب آور می دادند که بیدار نشوم. بعد از ۵ روز که بیدار شدم با خودم گفتم اینجا چه کار می کنم؟ چون به عنوان معتاد پرخطر من را می شناختند اتاق شخصی داشتم. رفتم پیش مسئول کمپ گفتم می خواهم بروم، نگذاشتند. داشتم نقشه فرار می کشیدم که دیدم بچه خواهرم با موتور دم در ایستاده و برایم خوراکی آورده. صدایش کردم و دویدم به سمت موتور؛ پابرهنه و با شلوارک از کمپ فرار کردم. ماشینم را برداشتم، مواد خریدم و مصرف کردم. آنقدر هم ولع داشتم که اضافه تر هم گرفته بودم. سمت کمپ رفتم. صاحب کمپ را دیدم و همان زمان به من گفت مصرف کردی؟ این حرفش برای من خیلی سنگین بود. موادی که در جیبم بود را برداشتم و بسته اش را در مقابلش پاره کردم و مواد را بیرون پاشیدم. گفتم من دیگر مواد مصرف نمی کنم.بعد از ترک بود که محمد ثقفی وارد زندگی نو و جدیدی شد. گسترش کارگاه کوچک برادرش اولین و بزرگ ترین تحول او در زندگی دوباره اش بود «من بلافاصله بعد از ترک خودم را بیشتر از قبل با کار مشغول کردم. کارگاه کوچکمان را توسعه دادم. خیلی زود هم گسترش پیدا کرد. ۱۰-۱۵ کارگر تبدیل به ۱۵۰ کارگر شد. در کمتر از دو سال محصول این کارگاه تبدیل به یکی از برندهای معتبر کشور شد. یک خط تولید مبل هم به راه انداختیم.» وجه متمایز کارخانه محمد و برادرش با سایر کارخانه ها در نوع کارگرهایش است «بیش از ۹۰ درصد کارگران این کارخانه کسانی هستند که پیشنیه ای شبیه به من داشتند. کسانی که اعتیاد آنها را به انتهای خط رسانده بود. این کار را کردم چون هم درد من هستند. اما این همه ماجرا نیست. حقیقت آن است که نگاه من به این افراد کاملا با نگاه عمومی جامعه متفاوت است. چون تمام معتادها، آدم های سینه سوخته و کار درست هستند. غیرتی که آنها دارند خیلی های دیگر ندارند. نمی خواهم مُهر تایید به آنها بزنم. اما اعتیاد راه بی بازگشت نیست. من به این آدم ها اعتماد کردم آنها هم وقتی دیدند مورد توجه هستند ترک کردند. یعنی هر کس پایش به این کارخانه باز شده برای همیشه با اعتیاد خداحافظی کرده است.» محمد ثقفی در حال حاضر ۶ سال می شود موادمخدر را به طور کامل ترک کرده است و با پشتکار هر چه تمام تر دارد چرخ دو کارخانه را به کمک برادرش می چرخاند و زندگی آرام و خوبی با همسرش زهرا و سه دخترش دارد. این روزها حال او خوب است، خیلی خوب!