این روزها همه تب توپ طلا گرفته بودند ؛ و هرکس که رد می شد سنگی به آن پرت می کرد. یکی تبریک می گفت، یکی زیر سؤال می برد و یکی به نعل می زد و یکی به میخ! اما دیگر شایعات تمام شد شماره ۵ واقعی و نفر اول سال ۲۰۱۷ برای کریستیانو رونالدو افسانه ای ... اشتباه محض است که رسیدن رونالدو به اینجا را تنها از سخت کوشی او بدانیم؛ اگر کسی استعداد نداشته باشد حتی ضربه زدن به توپ فوتبال هم برایش سخت می شود! و برعکس آن نیز صادق است، اگر کسی استعداد ناب داشته باشد و کنج خانه بنشیند، هرگز قادر به نشان دادن استعداد خود نخواهد شد. حداقل حق او از دنیای فوتبال، به خاطر لذت هایی که باعث شده است، چندین توپ طلا بود.هرچند اسطوره های بسیاری بوده اند که در عین شایستگی و بزرگی حتی یک عدد از این جایزه را هم در کارنامه ندارند... پنج توپ طلا و افسانه ای در تاریخ این رشته در کنار لیونل مسی بزرگ ، خواندن خاطرات این فوتبالیست افسانه ای هنوز هم جالب است ، انسانی که از هیچ به اینجا رسید ! به مناسبت توپ طلای پنجم: خاطره بسیار جالبی از زمان هفت سالگی خود دارم. به خوبی می توانم آن لحظه را در ذهنم تصور کنم و حس دلپذیری نسبت به آن داشته باشم. این خاطره به خانواده من مربوط است. به تازگی فوتبال بازی کردن را به صورت جدی آغاز کرده بودم. قبل از ان فقط در خیابان های مادیرا با دوستانم بازی می کردم. منظورم از خیابان، جاده خاکی یا کوچه خلوت نیست، منظورم خیابان واقعی است. دروازه یا هیچ چیز دیگری نداشتیم بلکه هر زمان ماشین رد می شد باید بازی را متوقف می کردیم. فوتبال به من اجازه پیشروی را داد. می دانستم که درون زمین کارهایی را انجا م می دهم که بقیه بچه های آکادمی از پس آن بر نمی آیند. یادم است که یک بار شنیدم یکی از بچه ها به دیگری می گوید: “دیدی او چه کار کرد؟ این یارو یک غول است.”بعد از آن بارها این جمله را شنیدم، حتی از مربیانم هم این را می شنیدم اما بعد از آن یک نفر دیگر می گفت: “بله اما حیف که این قدر کوچک است.” درست هم می گفتند. من خیلی لاغر بودم و عضله ای نداشتم. به همین خاطر در سن ۱۱ سالگی تصمیمی متفاوتی گرفتم. می دانستم که استعداد زیادی دارم اما تصمیم گرفتم هر روز با شدت بیشتری تمرین کنم. نمی خواستم مثل بچه ها بازی کنم. می خواستم دیگر بچه نباشم. می خواستم طوری تمرین کنم که بهترین بازیکن دنیا بشوم نمی دانم این حس از کجا آمد. انگار در درون من بود. مثل حس گرسنگی بود که هیچ وقت تمام نمی شود. وقتی می باختم حس می کردم گرسنه هستم. وقتی می بردم باز هم حس می کردم گرسنه هستم اما تفاوتش این جا بود که در زمان پیروزی کمی خرده نان خورده بودم. تنها توضیحی که برای حرفم می توانم داشته باشم همین است. به تدریج تصمیم گرفتم شب ها یواشکی از خوابگاه خارج شوم تا بتوانم تمرین کنم. عضلانی تر و سریع تر شدم و بعد از آن سعی کردم درون زمین حرفم را بزنم. آنهایی که عادت داشتند در موردم نجوا کنند:”بله، اما خیلی لاغر است” حالا طوری به من نگاه می کردند که انگار به آخر دنیا رسیده اند. وقتی ۱۵ ساله شدم در یک جلسه تمرینی به برخی از هم تیمی هایم نگاه کردم. به خوبی یادم است که به آنها گفتم:”یک روز بهترین بازیکن دنیا خواهم شد.” شاید پیش خودشان به حرف من خندیدند. هنوز حتی به تیم بزرگسالان اسپورتینگ هم نرسیده بودم اما حقیقتا به خودم ایمان داشتم. رویاهای من بزرگ و بزرگ تر شدند. می خواستم برای تیم ملی پرتغال و منچستر یونایتد بازی کنم چرا که بارها از طریق تلویزیون لیگ انگلیس را تماشا کرده بودم. سرعت بازی و شعارهایی که هواداران می خواندند من را هیپنوتیزم می کرد. جو آن جا برای من تکان دهنده بود. وقتی بازیکن حرفه ای منچستر شدم، به خودم افتخار می کردم اما به نظرم این لحظه برای خانواده ام افتخارآمیزتر بود. در ابتدا بردن جام ها برای من خیلی احساسی بود. یادم است زمانی که برای اولین بار با منچستر قهرمان چمپیونزلیگ شدم، حس شگفت انگیزی داشتم. وقتی اولین توپ طلایم را بردم هم این حس را داشتم اما رویاهایم همچنان بزرگتر می شدند. ویژگی رویاها همین است، نه؟ من همیشه رئال مادرید را تحسین می کردم و چالش جدیدی را می خواستم. به دنبال بردن جامها با رئال مادرید و شکستن همه رکوردها بودم. می خواستم تبدیل به اسطوره این باشگاه شوم.بعد از بیش چهارصد بازی در رئال مادرید هنوز اصلی ترین هدفم پیروزی است. من با اشتیاق پیروزی متولد شدم هر چند که احساسم بعد از بردها کاملا عوض شده است. این بخش جدیدی از زندگی من است. پیغام ویژه ای را روی کفش های جدیدم حکاکی کرده ام. این پیغام در پشت کفشم قرار گرفته است و آخرین چیزی که قبل از ورود به تونل استادیوم می بینم این جمله است. این پیغام درست مثل یک هشدار نهایی است، یک انگیزه نهایی. ” El sueño del niño” (به اسپانیایی یعنی رویای یک بچه)