یکی از فامیلامون میگفت قزوین رفته بود ساعت 3 نصف شب بود. از یکی از روستاهای اطراف قزوین برمیگشتم رد میشدم هیچ کس هم نبود دیدم یه خانمی کنار جاده وایساده خیلی شیک و زیبا و خوش اندام دستشو دراز کرد منم نگه داشتم سوارش کنم.. دیدم همونجوری وایساده و تکون نمیخوره ... خیلی خوشگل بود و ... شک کردم یه لحظه پایین رو نگاه کردم دیدم به جای پا سم اسب داره ... میگه جوری فرار کردم ... یه مدت اصلا رانندگی نمیکرد فامیلمون... نظر شما چیه :)))))))))))))))))))))))))))))))))