یک. بدخیمی. همان باد سرد. همان غم لعنتی. غم آدم ها. آدم های دنیای ما. کنار من، کنار تو. همه جا. سرطان با همان هیبت دهشتناکش سرنوشت زندگی بسیاریست. آدم هایی که هر روز می بینیمشان و نمی شناسیمشان. روی همان تک صندلی آخر اتوبوس. کنج ایستگاه مترو، سمت دیگر خیابان. جایی دورتر از جمعیت عام. گریز از جمعی که نه از درد سوزنده داروهای گس شیمی درمانی در رگ هایشان است و نه حتی برای مصون ماندن ایمنی نحیف شده شان. برای ماست. برای ما آدم هایی که لباس زیبنده تندرستی مان را هر بامداد به تن می کنیم و جلوی آیینه شانه اش می زنیم. برای ماست با همان غرور مضحکمان. آن قدر مضحک که گمان می بریم رنج رنجور به خواست خودش آمده و قوت ما دست یاز اراده محکمان خودمان بوده. برای ماست که مغروریم و بی تفاوت. بی تفاوت به دنیای آدم هایی که هر روز و هر ساعت می توانیم مسافرش باشیم. دنیای مرموز سرطان. دو. وقتی در هفتادمین دقیقه بازی شنبه شب بارسلونا برابر مایورکا، اریک ابیدال را بعد از 15 ماه رنج و دوری، آماده به تعویض کنار خط طولی نیوکمپ دیدیم، باورمان شد که آدم ها در تنها نبودنشان یارای گذر از عمیق ترین زخم ها را هم دارند. وقتی چهره پر از بغض و پر از شادی هشتاد و پنج هزار کاتالانی را نظاره کردیم که با چه احساسی ایستاده دست می زنند و فریاد می کشند، باورمان شد که عشق چه ها که نمی کند. عشق ابیدال به فوتبال. عشق آن ها به ابیدال. عشق آدم های آن طرف ها به یکدیگر. آدم هایی که در خیال باطل ما پرند از پلشتی اما... ابیدال نه شنبه شب که شب های پیش تر بازگشته بود. همان شبی که مادریدی ها و لیونی ها با تی شرت های خوش نقش «آنیمو ابیدال» به معنی زود خوب شو ابیدال به زمین آمدند. همان شبی که تمامی نیوکمپ دقیقه 22 بازی تیمشان برابر ختافه در لیگا را یکسره ایستاد و تشویق کرد. همان شبی که کارلوس پویول، برابر چشم هشتاد و پنج هزار هوادار ویمبلی لندن، بازوبند کاپیتانی تیمش را به بازوی ابیدال بست تا جام قهرمانی اروپا بالای دست او برود. همان شب ها و بسیاری شب های دیگر. سه. بازگشت ابیدال از سرطان طعنه تلخیست به ما. به آدم های این طرف. آدم های پر تزویر و سراسر ادای دنیای ما. دنیایی که قهرمان هایش را فقط برای قهرمانی می خواهد. برای همان لحظه. همان گل. همان خاک، همان بارنداز و همان مدال. یک لحظه و نه بیشتر. بازگشت ابیدال در بارسلونا تصادف غم انگیزی داشت با مرگ یکی از قهرمان های ما. قیاس، آن هم در این روزهای غم خانواده محسن پودنکی، بسیار بسیار دردناک است. بسیار بسیار دل سنگ می خواهد نمک پاشیدن روی زخم داغداری شان اما بدبختانه حقیقت همین قدر هولناک است. این که قهرمان آن ها از سرطان کبد بازگردد و قهرمان ما از سرطان بسیار بسیار ساده تری برود. قصه محسن پودنکی قصه بی معرفتی یک نفر و حتی یک مجموعه نیست. قصه بی تفاوتی همه ماست. همه مایی که لباس زیبنده تندرستی مان را هر بامداد به تن می کنیم و جلوی آیینه شانه اش می زنیم. به قول آن شاعر جادویی: «آدم اینجا تنهاست.»

غم نامه آخر؛ آدم اینجا تنهاست
۱٬۳۲۷ بازدیدسهشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۸

