به شخصه با اصطلاح روشنفکری در ایران مشکل دارم، روشنفکری در همه جای دنیا یک مسیر طولانی را گذرانده و آرام آرام در اذهان رسوخ کرده است.به طور مثال در اروپا ابتدا انگیزیسیون و قرون وسطا بوده و بعد از آن رنسانس و در آخر روشنفکری بوده است. ولی در ایران همیشه روشنفکری نمادی بوده که ظاهرا از کسی برداشت می شده. تعبیر من از روشنفکر کسی است که نور را به سمت نقطه ای تاریک هدایت می کند و نمایان می کند آنچه را که قابل دیدن نبود. در زمانه‌ای که اصطلاح "روشنفکر"، از فرط کثرت کاربرد بیجا، تهی از مقصد و معنا شده است، این رساله‌ی ارزشمند بابک احمدی، کوششی است در جهت بازتعریف روشنفکر و کار روشنفکری، با پیش کشیدن پرسش‌هایی ساده و تامل در آنها. پرسش‌هایی از قبیلِ «آیا روشنفکری یک طرز فکر و جهتگیری خاص است؟»، «آیا روشنفکری مساله‌ای مربوط به دنیای مدرن است یا که در تمام زمانها و در تمام دورانهای تاریخی روشنفکرانی بوده‌اند؟»، «آیا تعریف ذات‌باورانه و عینی‌گرا از روشنفکر و فعالیت روشنفکری امکان‌پذیر است؟»، «فعالیتهای فکری-کرداری افراد بشر، کجا تبدیل به فعالیت روشنفکری می‌شود؟» نویسنده با ارجاعهای متعددی به آنچه "تاریخ اندیشه‌ها" خوانده می‌شود، به خصوص نوشته‌هایی که در قرن اخیر به موضوع روشنفکری پرداخته‌اند (کتابهایی از توماس مان، ژولین بندا، ژان پل سارتر و ...) بن‌بست‌های تعریف عینی‌گرا و خصلت طردکننده و نتایج ناگوار چنین رویکردی را نشان می‌دهد و پس از آن با کمک مفهوم گفتمان، متاثر از فوکو و تکمیل‌کننده‌ی کار ناتمام او در به کارگیری این مفهوم در تبیین روشنفکری، سعی در ارائه تعریفی موقتی و غیرذات‌باور از فعالیت روشنفکری دارد. از نظر نویسنده، روشنفکری ردایی نیست که در زمانی بر قامت کسی برازنده باشد و صاحب آن ردا به اعتبار آن روشنفکر و هر سخن و عملش روشنفکرانه خوانده شوند، بلکه روشنفکر کسی است که: 1- در گفتمانی خاص، فعالیت فکری-کرداری کند و موفق شود که افق‌های آن گفتمان را گسترش دهد و بر گستره امکانات آن بیفزاید. 2- ارتباط آن گفتمان را با زندگی اجتماعی، مناسبات قدرت و "صورت‌بندی دانایی" (اپیستم) دوران خودش روشن‌تر کند. 3- حلقه ارتباط میان آن گفتمان و سایر گفتمان‌ها را مستحکم‌تر کند و حدالامکان باعث ایجاد حلقه‌های گفتمانی تازه‌ای شود. و این هر سه لازمه‌ی روشنفکرانه نامیده شدن فعالیتهای فکری و عملی است. نویسنده در ادامه با تقدیق هر یک از جنبه‌های این تعریف، راه را بر نقد و تکمیل این نظریه باز گذاشته است. این درک از روشنفکری باعث میشود که او -بعنوان یک روشنفکر سکولار- رویکرد خصمانه و انکارکنندۀ بسیاری دیگر از روشنفکران را در مقابل روشنفکری_دینی نداشته باشد. او با نگاهِ غیرذات‌باور، از فعالیت کسانی که در حوزه گفتمان دینی، امکانات فهم دینی را گسترش می‌دهند و افقهای تازه‌ای را برای دین‌باوران روشن می‌کنند، ارتباط گفتمان دینی را با زندگی اجتماعی مردم و سایر گفتمانها (علمی و سیاسی و ...) روشن‌تر می‌کنند و به بحثهای راهگشا با دیگر متفکران فعال در سایر گفتمانها دامن می‌زنند، به عنوان فعالیت روشنفکری، دفاع کرده است. با این حال آخرین مقالۀ کتاب نقدی است جدی بر جریان روشنفکری دینیِ پس از انقلاب. بی آنکه به انکارگری روشنفکرانی بیفتد که گویی ذهنشان در قرن هجدهم جا مانده و دستاوردهای این نحله را هیچ بیانگارد یا اینکه چشم را بر کاستیها و ضعفها و تناقضهای روشنفکری دینیِ موجود ببندد و با سطحی نگری از آنها استقبال کند، آغازگرِ دیالوگی واقعی میان روشنفکران سکولار و روشنفکران مذهبی شده که میتواند حلقۀ میان گفتمانی سکولاریسم و مذهب را گسترش دهد و به پویایی برساند.