آیا تا به حال زمان صرف چیزی کرده ای که در آینده احساس کنی ارزشش را نداشته؟ به انجام کاری که می دانی برایت مضر است اصرار کردهای؟ موفقیت را نتیجه کار خود و شکست را نتیجه تاثیر عوامل بیرونی دانسته ای؟ اینها نمونه هایی اند از خطاهایی که همه ما در تفکر روزمره خود دچارشان می شویم، اما با شناخت چیستی آنها و دانستن نحوه شناسایی شان، می توانیم از آنها دوری کنیم و تصمیم های هوشمندانه تری بگیریم. آنچه خواندید، بخشی از خلاصه کتاب "هنر شفاف اندیشیدن (The Art of Thinking Clearly) نوشته رولف دوبلی که 99 خطای تفکر در انسان را تشریح کرده که قصد داریم هر روز یک مورد از آن را به طور خلاصه در تخته سیاه، شرح دهیم. برای دسترسی به تمامی مطالب مربوط به این کتاب، می توانید از برچسب هنر شفاف اندیشیدن استفاده کنید:

 

خطای داستان

حتی داستان های واقعی هم افسانه اند

 

اینجا دو داستان از رمان نویس انگلیسی ،ای، ام، فورستر، نقل می کنیم. کدام یک را بهتر به خاطر خواهی سپرد؟ الف) پادشاه مرد، ملکه هم مرد ب) پادشاه مرد، ملکه هم دق کرد و مرد. بیشتر مردم داستان دوم را بهتر به خاطر خواهند سپرد، چون در آن فقط توالی مرگ ها نیست، بلکه از نظر احساسی به هم وصل می شوند. داستان الف، تنها یک گزارش واقعی است؛ اما داستان ب در خود معنا دارد. ما با تاریخ جهان هم همین کار را می کنیم؛ جزئیات را در قالب یک داستان با ثبات می گنجانیم. ناگهان چیزهایی را درک می کنیم. مثال؛ چرا معاهده ورسای منجر به جنگ جهانی دوم شد؟ یا چرا سیاست های پولی آزاد الن گرینسپن باعث سقوط برادران لمن شد؟ ما از درک کردن حرف می زنیم، اما این موضوعات را نمی توان به صورت سنتی درک کرد، بلکه فقط برای آنها متعاقبأ یک معنا می سازیم.

داستانها موجودات نامفهمومی هستند. آنها حقیقت را مخدوش ولی ساده تر می سازند و جزئیاتی را که به کار نمی آید دور می اندازند. مردم پیش از آنکه تفکر علمی یاد بگیرند، از داستان ها برای توضیح دنیا استفاده می کنند. به همین خاطر افسانه ها از فلسفه ها قدیمی ترند.

هر وقت داستانی را می شنوی، از خودت بپرس: چه کسی این را فرستاده، اهدافش چیست و چه کاسه ای زیر نیم کاسه است؟ نکته های حذف شده ممکن است اهمیت زیادی نداشته باشد. با این وجود، ممکن از از نکته های گنجانده شده در داستان مهم تر باشند، مثل وقتی که یک بحران اقتصادی را  توضیح می دهیم یا از علت جنگ حرف می زنیم.

مشکل اصلی داستان ها: یک احساس نادرست از درک کردن به ما می دهند که ناگزیر باعث می شوند ریسک های بزرگتری بکنیم و روی لایه نازکی از یخ قدم بگذاریم.