یه دورانی بود خرید کردن از بوفه مدرسه بدون برنامه ریزی امکان پذیر نبود
بعضی وقتها بعد از کلی برنامه ریزی و بصورت نامرئی راه رفتن و رسوندن شکم تا دم بوفه میدی که یه آدمه کنه ای صدات میزد که مثلا سجاد یه لحظه بیا کارت دارم و اون جایی که یکی اسمتو میاوورد از صدتا فوش بدتر بود چون هویت تو فاش شده که میخواستی بری از بوفه خرید کنی با صدا زدن اسمت توسط یه ادم نحس بقیه کلاس هم نگاهشون رو به سمت تویی که دم بوفه بودی تغیر میدادن و در همون لحظه بود که همه کلاس مثه برادر باهات خوب میشدن و انقد تو اون زنگ تفریح دم بوفه محبوب میشدی که میتونستی با همون افراد بویو و گوگوریو رو فتح کنی
بگذریم
خلاصه اسکناسی که از قبل تو دستم مچاله شده بود رو باید به یه ترفندی دوباره میفرستادمش تو جیبم تا کسی نفهمه پول همراهمون هست یانه
بعد از اینکه پیش شخصی که اسمتو صدا زده بود و بقول گفتنی دکش میکردیم میزاشتم تا زنگ که خورد و حیاط خالی از سکنه شده بود با سرعتی مشابه سرعت کرث بیل خودمو دم دکه میرسوندم و یه خوراکی میخریدم و در همین زمان بود که چندنفر از قبل که برنامه ریزی کرده بودن و خودشون رو پشت درخت کنار بوفه قایم کرده بودن با صدایی مشابه اینکه (تک خور گرفتیمت ) و بنده با رویت شدن این چندنفر چنان پرش هایی انجام میدادم که اگه اونموقع همزمان تو مسابقه ای شرکت میکردم بدون شک تمام رقبای خودمو شکست میدادم و اول جهان میشدم تو پرش از مانع
خلاصه از اب خوری میپریدم و میرفتم رو درخت و از رو درخت میپریدم رو پشت بوم مدرسه و تا دونه اخر خوراکیمو میخوردم و پائین میومدم و بعد از ورود به کلاس چنان ژستی میگرفتیم بخودمون که انگار ماموریت 007 رو انجام دادیم و اون لحظه خودمو جیمز باند میدیدم
این فرار و گریز ها موقع خوراکی خریدن برای تمام همکلاسی یکسان بود یعنی از کلاس اول ابتدایی تا دبیرستان از این ماموریت ها داشتیم و چه ماموریت موفق چه ناموفق
تا اینکه به دانشگاه رفتیم و در اونجا با توجه به رشته تحصیلی معماری برای وجود دخترهای کلاس بعضی وقتها پیتزا هم برای همکلاسی هام میخریدم و اونجا دیگه از این خبرها نبود و الان دلم بیشتر برای اون دوران جست و گریزها تنگ شده و دوس دارم کمی جیمز باند بازی در بیارم :((