زمانی که به یک قطعه موسیقی مدرن گوش فرا می دهید ... مثلا ترک "زندگیت رو با موزیک برگردون " شاهکار گروه دو نفره دفت پانک، قطعا افکار جالبی به ذهنتان خطور می کند ... برای من که اینگونه است، جالب است بدانید همین حالا در حین لذت بردن از این قطعه بودم که به ذهنم افکار لذیذی تراوش شد ... مثلا بعد از خواندن حرف های ماتا پیش از بازی برگشت به مونیخ، آنجا که گفته بود از مونیخ خاطرات خوشی دارم، با خودم انگار لحظه ای قرار بود درباره انقلاب مونیخ بیست دوازده بنویسم، اما آنگونه همه چیز را با خاطره بازی بی مناسبت ترش و تلخ می کردم، زننده و بی هویت
زمانش رسیده که درباره حالا کمی حرف بزنیم، تاریخ را نگاه کنید ... می گوید امروز تنها در فاصله چند قدمی دور برگشت جام باشگاه هاست ... می گوید دورانمان دست خوش بی رنگی است، طرح می خواهد نقش و نگار این زمان، حالا که آبی* گرمترین رنگ دنیاست ...
به عمو اعتقاد دارم، اگر نداشتم تردید جایز بود، ما همه به او مدیونیم، آمده تا دنیا را به جای بهتری برای زندگانی تبدیل کند، یکی از آن فرشتگان دوران ماست ... عمو خوزه امروز پدر بچه شیرهای لندنی است، میراث دارشان ... آنها یک خانواده اند
سه شنبه این هفته، بازی با پاریس را هنگامی شروع می کنیم، که تیم سه بر یک عقب است، جنتلمن های متمول پاریس نشین، آنهایی که با فیلم های تروفو و گدار بزرگ شده اند، همان انسانهای بلند پرواز هنرمند را می گیوم، هفته گذشته به طرز تلخی پیامشان آزاردهنده و ناخوش آیند به نظر می آمد، دنبال باز کردن پرونده های خاک خورده نیستم، هر چه بود تمام شد، اما اگر می خواهید به لندن سفر کنید، به آنها می گویم، امیدوار باشید، چون این تنها دست آویز یک آهو در قفس شیرهاست ...