اختصاصی طرفداری- با خودمان که روراست باشیم اتفاق خیلی عجیبی نیفتاده، یک فوق ستاره دیگر مسیر قهرمانی را در آنفیلد طی کرد و برای قهرمانی بندر را به مقصد بارسلونا، مادرید یا هر جای دیگری ترک کرده، حقیقتا مسئله آنقدرها هم پیچیده و عجیب نیست که درباره اش بشود چیزی نوشت و حرفی زد ولی بجز این نیمه از قرار معلوم مرئی، ته این داستانِ تکراری به نظر من چیز نامرئی هست که برای من ارزش وقت گذاشتن را دارد و هر قدر هم قدیمی و حوصله بر باشد من دوستش دارم، پس اگر برای شما فوتبال همین خریدن و فروختن، همین بردن و زدن همین "دیدی بالاخره گرفتیمش" است، این متن را لطفا نخوانید که برای شما نوشته نشده، حتی شما دوست عزیز.
احتمالا برای یک هوادار رئال یا بارسلونا یا سیتی یا حتی یونایتد مسئله آنقدر ها هم که فکرش را بکنیم پیچیده نیست، عموم آنها منطق شفاف و واضحی دارند، پولش را می دهیم و می خریم، خودش هم که دلش این جاست، تازه در عصر آزادی زندگی می کنیم و برده داری هم در شکلی که باشد پسندیده نیست، مثل همین چند ساعت پیش که از آرزوی دیرینه اش به در اینجا بودن پرده برداشت و گفت لیورپول می دانست که می خواهم اینجا باشم، واقعا هم هیچ کجای این استدلال ها لق نمی زند، اما برای یک هوادار لیورپول مسئله خیلی متفاوت است، مثل همان حسی که یونایتدی ها در آخرین ثانیه های تابستان سه سال پیش نسبت به مسئله دخیا داشتند، مسئله ابدا فروختن یا خریدن یک بازیکن نیست، خب خیلی چیزها را نمی شود با پول خرید و روی خیلی زخم ها نمی شود به این سادگی ها مرهم گذاشت، مثل شکسته شدن ایمان استواری که با اطمینان می گفت: "مگر می شود توی زمستان باشگاهی که در چمپیونزلیگ حاضر است اصلی ترین ستاره اش را بفروشد؟"، ستاره ای که که وقتی آمد 8 میلیون بود و وقتی رفت 160 میلیون، و حالا خیلی نگذشته از فرو ریختن این بنای بتنی غول پیکر و اما مهیب تر و ارزشمندتر از فرو بیختن و در هم شکستن این ایمان برای من آتش شوق همیشه بیداری است که از زیر خرابه های این ویرانه دوباره شعله می کشد و بر می خیزد و تکه تکه اندام شکسته اش را به هم می دوزد و این صحنه آنقدر برای من شکوهمند است که هر تفسیر دیگری بر این ماجرا را تنگ نظری می دانم.
فوق ستاره تیم رفته است آن هم در ابتدای زمستان جوری که انگار از تابستان رفتنش قطعی بود و مسئله فقط مسئله زمان بوده است، زمستان سالی که قرمزها در چمپیونزلیگ حاضرند و قرعه هم با آنها تا اینجا مهربان بوده، با این همه خیلی بعید می دانم بشکند، قلبی که رفتن سوارز و ژابی را تاب آورده با این رفتن ها آشوب می شود اما دلسرد نه، خم می شود اما تاب می آورد و ادامه می دهد. البته این را هم می دانم که این حرف ها هم ممکن است از نظر خیلی ها توجیه باشد بیراه هم نیست که ما همیشه در حال توجیه خودمانیم، شاید هم حق با آن هاست که اینگونه فکر می کنند، ممکن است بگویند چشم انداز قرمزها سال های سال است که بارانی است مثل همان پلک هایی که بعد رفتن کوتی ابری شد و یواشکی چکید، مثلا با یک نگاه کشتی لیورپول چند وقتی هست که در جزیره به گل نشسته است، جام مهمی را نبرده، کمتر مقصد فوق ستاره ای بوده و از آن تلخ تر دم دست ترین مثال برای گُم شدن است، مدلی شده برای فراموشی خود، برای دور شدن از گذشته ای درخشان، از آنچه بود، شده راه تاریکی برای نرفتن حتی می گویند میلان باید مراقب باشد لیورپول نشود. چند وقت پیش یکی از دوستان لیورپولی ام می گفت منتظرم تا یکی از شاهزاده های عربی دست به جیب شود که اگر نشود شاید تا آخر عمر جامی نبینیم، خب این هم عقیده ای است و همه می دانیم زندگی همین شکلی است، امروز پول خیلی کارها می کند و نداشتنش ممکن است ذخیره معنوی همه آدم ها را دیر یا زود غارت کند، مثل همه آدم های خوبی که یک جا از دست خوبی هایشان خسته شدند و تضادهای ارزشی جامعه آنها را از خودشان گرفت. آدم هایی که پشت کردند به مسیرشان و دل به جریان آب داده اند و احتمالا رفتند به سمت موفقیت به سمتی اکثر آدم ها آن سمتی می روند. رفتند و پشت کردند به آفتابشان و تا به ابد سایه شان افتاد جلوی راهشان.
من خیلی لیورپول را مطالعه نکرده ام، نمی دانم شاید حق با همان دوستم باشد و لیورپول تا سال های سال جامی نبرد، شاید به عمر من و ما هم قد ندهد که روزی را ببینیم که فوق ستاره ای برای رفتن به لیورپول با باشگاهش دربیفتد سر تمرین نرود، کج خلقی بکند چه می دانم از این جور کارها، تازه همین حالا هم می شود حدس زد که محمد صلاح هم راه کوتینیو را برود مثل ژابی مثل سوارز، مثل استرلینگ و خیلی های دیگر که اگر مانده بودند شاید نیازی به اسکنانس های نفتی هیچ شیخ و شیخ زاده ای نبود، شاید لازم باشد خیلی سال بگذرد تا دوباره دنیل اگری بیاید و از خبرنگار بپرسد برای حرف زدن از احساسش به لیورپول وقت داری یا نه خب همین است گاهی دوستان ما هر کدام در قرن و سرزمینی دیگر زندگی می کنند و پیدا کردنشان خیلی سخت است، شاید سال های سال طول بکشد تا دوباره روی باراندز بارانی بندر استیون جراردی بیاید و با همان مدل موی مدرسه ای آرزویش بستن بازوبند قرمز ها قبل سی سالگی باشد...اما من هیچ کدام از این ها را شکست نمی دانم. اتفاقا این خود زندگی است خود عشق است و وقتی هر هفته دیوانه های لیورپولی را توی آنفیلد می بینم که شانه به شانهِ مسیح مصلوبشان می سوزند و هفته بعد مثل همان پرنده توی لوگو ققنوسی می شوند و پر می کشند، ایمانم به این حرف بیشتر هم می شود. مثل همان کشتی یونانی جزیره کیش که یک شب ابری و مه گرفته گم شد ولی از همان لحظه در جوانی پیدا شد، کشتی یونانی هفتاد و پنج سال عمر دارد و در بیست و پنج سالگی به گل نشست، اگر این غول آهنی به یونان برگشته بود تا الان صد بار ذوب و اسقاط شده بود. با صد وپنجاه متر طول گم شده بود و حالا غروب ها پاتوق میلیون ها عاشق دست در دست شده تا کنون، حالا یک تکه آهن زنگ زده st 37 نیست بلکه اگر خوب نگاه کنی طلا و جواهری از یادها و خاطره هاست. من فکر می کنم اینجور گم شدگی و تنها بودن هم زیبایی های خودش را دارد، اینکه آدم با خیالاتش زنده باشد، با رویا هایش دست در دست در پیاده رو خاطرات قدم بزند، اینکه آدم هیچ وقت تنها گام برندارد.




