حدود ده یا یازده سالم بود و مثل بقیه دخترا زیاد فوتبالی نبودم اون موقع ها اخبار و تلوزیون همش از یک مربی فوتبال میگفتن که سرطان داشت و بازیکنایی که براش اشک میریختن و هوادارایی که همه جوره هواشو داشتن انگار همشون مثل خانواده بودن برای هم منم عاشق اون عشق و شور و عظمت شدم. . . . . اسم اون مربی تیتو ویلانوا بود. داستان این عشق با جام و علاقه به رنگی خاص شروع نشد. از یک عشق و شعور واقعی شروع شد. (((بارسا فراتر از یک باشگاه)))