بچه ای که الآن باید سر کلاس درس و توی مدرسه باشه میبنی تو سرمای صبح نشسته کنار خیابون گدایی میکنه! اون آقایی که اونورتر وایساده و دستش رو کرده تو جیبش و قیافش داد میزنه عملی و معتاد هست, پدر این بچه هست که داره گدایی کردن فرشته کوچولوش رو میبینه! داداشمون یه جور هم نیگا میکرد انگاری قراره بچش رو با بچه های ناسا بفرسته مریخ!! من؛ خاله جون سردت نیست؟ گرسنه نیستی؟ دخترک؛ خاله گرسنم نیست...فقط سردمه،،،بهم پول بده بابام واسم لباس بخره!! من؛ ناراحت نیستی هرروز میای تو این سرما تا شب میشینی اینجا؟ دخترک؛ نه،اخه بابام پول هامو می ذاره تو بانک که بزرگ شدم واسم خونه و ماشین بخره!! من رو به پدرش؛ این دروغها رو خودت باور میکنی؟ پدر دخترک؛ دختر خانم ول کن بچه رو... من؛ خاله جون بزرگ که شدی می فهمی همه پولهای که تو در آوردی شده خرج کَفی(هرویین) و آچار(شیشه)! دخترک؛ یعنی چی خاله...اینا که میگی ماله ماشینه!!! من؛ سکوووووووووووووتتتتتتت پدر دخترک؛ بیا بریم بابا،بیا بریم یه جا دیگه که پول بدن واسه ماشین و خونت!!!! دِ آخه مرتیکه چطوری دلت میاد این فرشته کوچولو رو تو این سرما از صبح تا شب بذاری جلو چشم مردم که دلشون بسوزه پول بدن و تو بدو بدو پول و بگیری بدی از کاسب جنس بگیری!