دانلود فیلم: دانلود با لینک مستقیم | تماشای رایگان فیلم | تماشای نسخه دوبله | تماشا در 30نما | دانلود زیرنویس
عبور از مرزها . به راستی فیلمسازی در ارتباط با پدیده هایی همچون مهاجرت و پناهجویان، کار ساده ای نیست ... برای فیلمسازی در این زمینه نویسنده و کارگردان می بایست شناختی کامل و مناسب نه تنها راجع به شرایط سیاسیِ روز دنیا داشته باشند، بلکه دربارۀ آداب، رسوم، سُنَن و فرهنگ های مختلف دانشی ژرف و اطلاعاتی کامل داشته باشند. در کل ساختن "یک فیلم خوب" در بارۀ پدیدۀ تکان-دهندۀ پناهجویان کار راحتی نیست، منتهای مراتب اگر اثر درخور دربارۀ چنین موضوع حساسی ساخته شود، بدون شک به اثری مانا تبدیل خواهد شد چرا که در نهایت تأسف باید گفت که با توجه جنگ و ناآرامیِ همیشگی در این جهانِ پهناور، چنین آثاری هیچ تاریخ مصرفی نخواهند داشت و متعلق به یک زمانِ بخصوص یا یک مکانِ خاص نخواهند بود ... . و اما بحث در ارتباط با گام معلق لک لک ... در ابتدا باید به استعارۀ شاعرانۀ کارگردان دربارۀ عنوان فیلم بپردازیم ... فیلم با نمایی باز از اجساد مهاجرانِ پناهجوی آسیایی در دریا آغاز می شود و روی این نمای تکان-دهنده مونولوگِ شاعرانۀ "مستندساز" را می شنویم: ... چطور کسی وطنِ ش را ترک ی کند؟! چرا؟! و به کجا؟! آیا این شبیه همان آواز قدیمی نیست: "از یاد مبر که زمان سفر رسیده ... باد چشمانَ ت را به دوردست خواهد برد ..." وعنوانِ استعاریِ منحصربفردِ فیلم ثانیه هایی بعد تجلی پیدا می کند ... جایی که افسرِ مرزبان در فاصله ای میلی متری با خطِ آبیِ مرز یونان و آلبانی یک پای خودش را بلند می کند و به مستندساز می گوید که اگر یک "گامِ" دیگر بردارد، "یک جای دیگر است" یا این که _با گلولۀ مأموران مرزیِ آلبانی_ "مُرده است!" ... (پایین - عکس اول) این طعنه ای ست به مرزهای کُشنده ای که شاعرانه از انزوا و جدایی آدم ها سخن می گوید ... در حقیقت "گامِ معلق" روی خطِ مرزی با گام های برداشته و معلقِ لک لک قیاس شده است که گویی در برداشتنِ گامِ بعد تردید وجود دارد ... . گفتیم مرز و تنهایی ... جالب است که همین مرزهای جداکننده استعاره ای هستند از تنهایی آدم های این فیلم ... مستندساز تنها ست ... سیاستمدار گمشده تنها ست ... همسر سیاستمدار گمشده به رغم تشکیل یک زندگیِ جدید تنها ست ... افسر مرزبان نیز به گونه ای تنها ست که یک ملودیِ نوستالژیک سبب-سازِ منقلب شدن و گریستنِ وی می شود ... دختر جوان که او را جذبه و کششی ست با مستندساز هم تنها ست ... گویی مرزهایی نامرئی این افراد را احاطه کرده و آنان را حتی از نزدیک ترین اطرافیانِ شان جدا نموده اند ... حتی هم-آغوشی ها نیز این مرزها را از میان نمی برند! همسر سیاستمدار گمشده در نهایت افسردگی و درماندگی از واپسین خاطراتَ ش با همسرش برای مستندساز سخن می گوید، از واپسین عشق-بازی با او ... با کالبدِ جانداری که گویی دیگر او را نمی شناسد! غربت با عزیزترینَ ت، بجای شوری بی پایان!!! مستندساز و دختر جوانِ پناهجو هم به آغوشِ هم جذب می شود ولی باز میانِ آنها نیز فاصله ای ست ... مرزهای نامرئی در زندگی آنان هم وجود دارند ... غمِ دوری بجای شورِ نزدیکی!!! این آدم ها تنها هستند، منزوی هستند، شکسته هستند، سرگشته هستند، غریب هستند _حتی در خانه های خودشان ... . سیاستمداری سال ها قبل ناپدید شده است و مستندساز گمان می کند که او را در اردوگاهِ پناهجویان در روستایی در مرزِ میانِ یونان و آلبانی پیدا کرده است ... سیاستمدارِ گُمشده پیش از ناپدید شدنَ ش در کتابَ ش که در سال 1971 انگاشته شده از حدود 30 سال بعد سخن می گوید ... او در مقدمۀ کتابَ ش با عنوانِ «سودازدگیِ پایان قرن» پرسشی مطرح می کند و می گوید: "چرا نمی توانیم فرض را بر این گیریم که این خطوط را در 31 دسامبر 1999 به نگارش درآورده ام؟!" گویی سیاستمدار می خواهد هزارۀ جدید را یک آرمانشهر یا یک مدینۀ فاضلۀ رؤیاگونه تَجَسُّم کند، ولی حقیقت با رؤیا یکی نیست، او در یک "پادآرمانشهر" یا یک مدینۀ فاسدۀ به شدّت حقیقی زندگی می کند!!! و این است مهم ترین دلیل سرگشتگی و به پوچی رسیدنِ او ... ترک کردن اطرافیانَ ش ... و ناپدید شدنَ ش _حتی به رغم این که سیاستمدار _به زعمِ همگان_ آیندۀ سیاسیِ روشنی داشته ... اوج هُنرِ کارگردان زمانی ست که این اطلاعات را برای نخستین بار به مخاطب می دهد: در شرایطی که قرار است میزگردی مهم با حضور سرانِ سه حزبِ اصلیِ کشور یونان برگزار شود، مستندساز که در پُشت صحنه حاضر است به شکلِ کنایه آمیزی در آن میدان، مقدمۀ کتابِ سیاستمدار گمشده را در تنهایی و عُزلتِ خویش می خواند!!! . در این فیلم ورای مرزهای مادی، مرزهای معنوی نیز تعیین کننده هستند ... مرزها نامرئی بین انسان ها ... میانِ مستندساز و شریک زندگی اش _که ظاهراً یک خواننده است و حضوری بسیار ناچیز در فیلم دارد، مرزی نامرئی وجود دارد. به راستی چرا در آن روستای مرزی مستندساز جذبِ دختر پناهجو می شود؟! . میانِ شریک زندگی مستندساز و کارش _خوانندگی_ باز هم مرزی نامرئی وجود دارد ... او شاید در تنها دیالوگی که در فیلم دارد از ساعت هایی که بابت تکرار و بازخوانی در استودیو صرف کرده شِکِوه و شکایت می کند و در پایان می گوید که هیچ کدام از این بازخوانی ها با موسیقی یکی نمی شد! یک نکتۀ جالب و طعنه آمیز دیگر اینجاست که مستندساز که مقدمۀ کتابِ سیاستمدار را در پُشتِ صحنۀ همان میزگرد معروف خوانده بود، مؤخرۀ کتاب را در همین سکانس های کوتاه که شریک زندگی اش حضور دارد می خواند ... زن جوان از مستندساز می پرسد که چرا می خواهد به روستای مرزی بازگردد؟! مستندساز هم بجای پاسخِ او مؤخرۀ کتابِ سیاستمدار را می خواند ... سیاستمدار که کتابَ ش را با یک پرسش آغاز کرده بود، باز هم با یک پرسش کتابَ ش را به پایان می برد: "با کدامین کلیدواژه ها می توانیم یک رؤیای جمعی بسازیم؟!" سیاستمدار در یک پادآرمانشهر با مرزهای بی نهایت میانِ آدم هایش _که نمونه ای از این مرزها میانِ همین مستندساز و شریک زندگی اش وجود دارد، از یک آرمانشهر سخن می گوید!!! پادآرمانشهری که هست و آرمانشهری که نیست ... دایره باز هم با پرسش بسته می شود ... . میانِ مستندساز و دختر پناهجو (که مشخص می شود دختر سیاستمدار است!) مرزی وجود دارد ... در نخستین هم آغوشی آن ها دخترک نامی دیگر را صدا می زند، می توان حدس زد که آن نام همان کسی ست که دخترک به گفتۀ خودش با او بزرگ شده و در آن سوی مرز در آلبانی زندگی می کند ... همان کسی که در یک لانگ شاتِ باشکوه و باورنکردنی، کارگردان یک عروسیِ عجیب و غریب را میان او و دخترک در دوسوی مرز به تصویر می کشد ... در نتیجه میان دخترک و کسی که از بچگی به نام هم بوده اند و قرار است که مثلاً با هم عمری را زندگی کنند، علاوه بر آن مرزهای نامرئیِ احساس و روان، مرزی واقعی و مُجسّم نیز وجود دارد. . میان مستندساز و کارش نیز مرزی وجود دارد ... مستندساز و افسر مرزبان میگُساری می کنند ... افسر مرزبان از بن بستِ جنون آمیزِ موجود در مرز سخن می گوید و پس از رفتنِ او، مستندساز به شکل تلخ و کنایه آمیزی می گوید: "تنها کاری که بلدم اینه که از دیگران فیلم بگیرم ... بدون داشتنِ هیچ درکی از احساسِ شون ..." رابطۀ میان مستندساز با سیاستمدار گمشده، همسرش، دخترش و افسر مرزبان جالب است ... گویی با وجودِ مرزهای نامرئی، تنهایی هایِ شان را به اشتراک می گذارند ... گفتنی است که در اواخر فیلم مستندساز همانند افسر مرزبان _در ابتدای فیلم_ به نزدیکی مرز آلبانی می رود و یک "گامِ" خود را لبِ خطِ آبیِ مرزی به سانِ "لک لک" بلند می کند ... باز هم یک دایره شکل می گیرد ... می توان گفت کارگردان گردِ باطلِ مرزهای میانِ انسان ها را به زیبایی نشان می دهد ... گردی که در همان لامکانِ خطِ مرزی و در ابتدای فیلم با افسرِ مرزبان آغاز شده بود و در اواخر فیلم باز هم در همان مکان به مستندساز می رسد ... "مرزهای تنهایی" نقطۀ کانونیِ این پرگار هستند ... (عکسِ اصلی بالا و پایین - عکسِ دوم) . همچنین میان سیاستمدار ناپدیدشده و همسرش هم مرزی ست به سانِ یک دیوارِ محکمِ نامرئی! زمانی که پس از سال ها به واسطۀ مستندساز همسر سیاستمدار با او که امروز در جایگاه یک پناهجوی مظلوم در آن روستای سردِ مرزی زندگی می کند روبرو می شود، می گوید که "اون نیست!" آیا این زن همسرش را نشناخته؟! مطمئناً که شناخته ... آنچه که او و همسرش _یا بهتر بگوییم همسر سابقَ ش که پس از سال ها با هم روبرو شده اند_ را از هم دور می کند، همین مرزهای نامرئی میان آنان است که بر احساس و پندار و روح و روانِ هر دوی ان ها رُسوخ کرده است ... . حتی مرزهای نامرئی میانِ پناهجوها هم وجود دارند ... یک پناهجوی ترک از سوی هم-وطنان و هم-قومی هایش در ایزوله ای رفتاری قرار گرفته است ... کسی با او حرف نمی زند و کسی اون را تحویل نمی گیرد ... ظاهراً به او اتهام خبرچینی زده اند! پناهجوی تنها و مستأصل که از این انزوای جنون آمیز به تنگ آمده است، با چاقوی جیبی اش جلوی هم-وطنانَ ش خودزنی می کند و رگ دستَ ش را می زند ... این اتفاق در یک کافۀکوچک در همان روستای مرزی رخ می دهد ... جایی که در صندلی های یک میز دخترک و در میز دیگر مستندساز نشسته اند، به هم نگاه می کنند، ولی همین مرزهای جسمانی و روحانی آن ها را از هم جدا کرده است ... . . . در پایان می خواهم از سه نقطۀ عطفِ باشکوه در ارتباط با فیلم-نوشت، کارگردانی و فیلم-برداریِ فیلم صحبت کنم و بحث را به پایان ببرم: . نقطۀ عطفِ اول: فیلم-نوشت ... شاعرانگیِ خاصی در آثارِ آنجلوپولوسِ فقید نهفته است ... در حقیقت تئو آنجلوپولس عاشق و شیفتۀ شعر و شاعرانگی ست و این مهم شاید در مقطعی کوچک از دوران تحصیلات او _در رشتۀ «هنر و ادبیات» در دانشگاه سوربُنِ فرانسه_ ریشه داشته باشد. لازم به ذکر است که چند سال قبل که آنجلوپولس برای داوری در بخش خارجی فستیوال فیلم فجر به ایران آمده بود، بشدّت "شاعرانگیِ" موجود در سینمای ایران را موردِ تحسین و تمجید قرار داد ... برای تجلّیِ شاعرانگیِ آنجلوپولوس در این بخش، ورای مونولوگ های شاعرانۀ کاراکترهای اصلیِ فیلم مثل مستندساز، سیاستمدار و همسر سیاستمدار به مونولوگ های سه کاراکتر فرعی می پردازم. سه پناهجوی کُرد، آلبانیایی و ایرانی در روستای مرزی که راجع به سختی های ترکِ وطن و پناهندگی سخن می گویند: در اصل دوربین فیلمبرداری روی ریل حرکت می کند ولی کارگردان مستندساز را نشان می دهد که با گروه فیلم-برادری اش در سرمایی استخوان-سوز واگن های یک قطار متروک که مَأمَنی ست برای پناهجویان را به تصویر می کشند ... . پناهجوی کُرد: بعد از بمباران شیمیایی، مجبور شدیم کشورمون رو ترک کنیم ... وقتی به رودخونه ای در مرز یونان رو ترکیه رسیدیم دیگه نتونستیم جلوتر بریم ... کامیونی پُر از لباس های مستعمل وارد تصویر می شود ... لباس ها از داخل کامیون به بیرون ریخته می شوند ... . پناهجوی آلبانیایی: به محضِ این که از مرز گذشتم بدبختی هام شروع شد ... همونطور که می دونستم مرگ رو پُشتِ سر گذاشتم ... تا بتونم به آزادی برسم ... هیچ وقت تو زندگی م اینطوری فرار نکرده بودم! باور نمی شد که بتونم به این سرعت بِدَوَم! پس از بیرون ریخته شدنِ لباس ها به روی زمین، کودکانِ پناهجو برای برداشتن لباس به این کوهِ کوچکِ پارچه ای هجوم می آورند ... . پناهجوی ایرانی: هیچ وقت توی زندگی م آرزو نمی کردم که ماه رو محکوم به مردن بکنم ... ماه با اون همه زیبایی ش، با اون همه قشنگی ش ... ماهی که به هر حال ... اصلاً بدون وجودِ ماه شاید زندگی مفهومِ امروز رو نمی تونه داشته باشه ... مفهوم قشنگی که امروز برای انسان داره شاید نتونه داشته باشه، نمی تونه داشته باشه ... اما من اون لحظه یادمه که می خواستم ماه بمیره! می خواستم ماه درنیاد! بخاطر این که با نورش شاید ما معلوم بشیم و ما رو دستگیر بکنن ... و همیشه آرزو می کردم که مهتاب نشه ... نفرت داشتم از مهتاب! چیزی که هیچ موقع تو زندگی م، هیچ موقع یاد نداشتم که نفرت از چیزی به اون زیبایی داشته باشم ... ولی نمی دونم چرا؟! شاید وحشت از مُردن بود ...یعنی راه پشت سر من جز مرگ چیزی نبود ... اگه من اون مسیرُ نمی تونستم رد بشم، فقط و فقط می تونم بگم که مرگ منتظرم بود ... کمی دورتر مستندساز و گروه ش از بِلبِشوی ایجادشدۀ ناشی از هجومِ کودکانِ پناهجو برای لباس ها فیلم می گیرند ... . . . نقطۀ عطفِ دوم: کارگردانی ... آنجلوپولس استاد مُسَلَّمِ نماهای باز و نماهای بلند بود ... بارها پیش آمده که اون یک نمای باز و بسیار سخت را با حضور ده ها بازیگر بدون کات و در نمایی بلند تصویربرداری کند ... اوجِ این کار در "گامِ معلقِ لک لک" در همان عروسیِ معروف و نامتعارف اتفاق می افتد؛ مراسمی که در دو سوی یک رودخانۀ مرزی میانِ یونان و آلبانی بینِ دختر پناهجو و پسری که در آن سوی مرز است و گویا از کودکی با هم بزرگ شده اند برگزار می شود ... این مهم در سه نمای بلندِ سه دقیقه ای و همچنین سه نمای کوتاه با حضور ده ها بازیگر و سیاهی لشگر در دو سوی همین رودخانه که مرزی ست مابینِ یونان و آلبانی اتفاق می افتد ... در پایان پس از رفتن میهمان ها _در این سوی مرز پناهجویان و در آن سوی مرز آلبانیایی تبارها_ عروس و داماد را تنها در دو سوی رودخانه می بینیم ... رودخانه هم همچنان جاری ست؛ رودخانه ای که هم مرزی ست بین جسمِ این دو نفر و هم مرزی ست میانِ روح و احساسِ آن ها ... (پایین - عکس های سوم و چهارم) . . . نقطۀ عطف سوم: فیلمبرداری ... در نمای پایانیِ فیلم باز هم با نمایی باز و البته بلند مواجه هستیم ... مستندسازِ تنها جلوی رودخانۀ مرزی ایستاده است ... چندین تیر چوبی را در همین سوی مرز می بینیم که چند تکنِسین برای کشیدنِ کابل تلفن از هر کدام از تیرهای چوبی بالا می روند ... هر تیر، یک نفر ... کابل های تلفنی در حالِ کشیده شدن هستند، گویی دیگر مرزی وجود ندارد! (پایین - عکس های پنجم و ششم)



