اختصاصی طرفداری- به عنوان یک طرفدار یونایتد، از این که توانستیم با قهرمانی سال 1993 به نوک قله فوتبال انگلیس برگردیم، خیلی لذت بردم. مربی پس از دهه ها ناامیدی، تیم را دگرگون ساخته بود. کسب نخستین عنوان بزرگ، نقطه عطف شگرفی در تاریخ باشگاه بود و حقیقتا از آن قهرمانی به اندازه تمامی قهرمانی هایی که در آن ها نقش داشتم، خوشحال شدم.
آن شبی که در خانه و برابر بلکبرن راورز جشن گرفتیم، برایم لذتبخش ترین لحظه در اولدترافورد بود. هیچگاه نمی توان بار نخست را فراموش کرد. آن شب، شبی بود که مو بر تن آدم سیخ می کرد. باید برای فرا رسیدن آن لحظه خیلی انتظار می کشیدیم. ترس ناکامی فصل گذشته همراه تیم بود و ما در طول فصل لحظه های نفسگیری را پشت سر گذاشتیم که معروف ترین شان بازی با شفیلد ونزدی است که دو ضربه سر دقایق پایانی بروسی، ما را نجات داد. خاطره آن شب در اولدترافورد را با خود به گور خواهم برد.
نیمه دیگر عصرِ موفقیت های جدید باشگاه این بود که کار برای من و بکس و باتی برای راه یافتن به تیم اصلی سخت تر می شد. به عنوان یک مدافع میانی، مسیر من با حضور بروسی مسدود شده بود؛ مدافعی که شگفت آور و شجاع که کاپیتان تیم هم بود. در کنار او، پالی یکی از بهترین مدافع های تاریخ یونایتد بود. در این شرایط، فرصت ها برای یک مدافع میانی 18 ساله محدود بودند. بنابراین مربیان تصمیم گرفتند که مرا به عنوان مدافع کناری به کار بگیرند.
جیم رایان (مربی تیم رزرو مان) و پاپ رابسون (دستیارش) روزی مرا کنار کشیدند و از مصدومیت های پیاپی پل پارکر گفتند. احتمالا او به اندازه قبل گزینه مطمئنی نبود. آن ها بی پرده به من گفتند که بازی کردن در سمت راست خط دفاعی، بهترین بخت من برای رسیدن به تیم اصلی خواهد بود. من مخالفت کردم و به آن ها گفتم که می خواهم در مرکز خط دفاع به کارم ادامه دهم.
نمی توانم بگویم که در ابتدای دوران بازی کردن به عنوان یک مدافع کناری، از کارم لذت بردم. قدرتی را که بازی کردن در قلب خط دفاع _نظم دادن به خط دفاعی و به جلو یا عقب فرا خواندن افراد_ به من می بخشید، دوست داشتم. می توانم در آن میان اصول کاری را فریاد بزنم. نمی توانستم خودم را به عنوان ژوسیماری دیگر تصور کرده و از کناره ها نفوذ کنم. حتی پیش از این که حمله کردن و سانتر کردن را یاد بگیرم، باید تحرک بیشتری پیدا می کردم و کمتر تکل های زمینی می زدم و بیشتر تکل هایی سرعتی انجام می دادم. ولی مربیان به وضوح به من گفتند که این بهترین فرصت برای راهیابی من به تیم اصلی خواهد بود.
برای آموزش قواعد، نمی توانستم خوش شانس تر از این باشم که کسی همچون دنیس اروین به من تعلیم دهد. آیا مدافع کناری همه فن حریف تری از او در فوتبال انگلیس بوده است؟ او می توانست از سمت چپ به راست نقل مکان کند، به طور یکسان در دفاع و حمله موثر واقع شود و ضربه ایستگاهی و پنالتی بزند. او در تمامی این عرصه ها سختکوشی به خرج می داد. دنیس باید بهترین دفاع چپ و راستی باشد که یونایتد داشته است.
من در سطح او نبودم ولی احتمالا کارم را به درستی انجام می دادم چون در فصل 94-1993، برای دومین بار در تیم اصلی به میدان رفتم. ما جوان ترها، در بازی های اروپایی معمولا وقتی که مربی به گزینه های بیشتری نیاز داشت، به عنوان نیمکت نشین های بدون استفاده به کار گرفته می شدیم. ولی برای سفر به استانبول در 1993، من 5 دقیقه به زمین رفتم؛ هرچند که این موضوع نبود که آن شب را به یادماندنی کرد.
ما در ورزشگاه علی سامی ین بازی می کردیم و طرفداران گالاتاسارای برای دیدن بازی تیم شان به آنجا آمده بودند. در دیدار رفت، یکی از طرفداران شان به زمین بازی دویده بود و پیتر نیز او را دنبال کرده و نقش بر زمین کرد. حالا هزاران نفر از آن ها جهنمی را برای ما رقم زده بودند. یک ساعت و نیم مانده به شروع بازی، جمعیت از کوره در رفت. من هرگز جوی همانند آن را تجربه نکردم. آن قدر مشعل و دود در ورزشگاه به چشم می خورد که انگار استادیوم آتش گرفته است. زمانی هم که بازی شروع شد، سر و صداهای کر کننده ای به گوش می رسید. نمی توانستیم حتی یک واژه از شعارهای طرفداران شان را بفهمیم اما وقتی بنری را با مضمون «منچستریونایتد، روحت شاد» دیدیم، نیازی به هیچ مترجمی نداشتیم.
پس از یک تساوی 3-3 در اولدترافورد، بازی می رفت که با نتیجه 0-0 در دیدار برگشت تمام شود و ما در آستانه حذف از جام اروپا قرار داشتیم (من هنوز ترجیح می دهم تا از عنوان قبلیِ لیگ قهرمانان استفاده کنم) که من به جای مایک فیلان وارد زمین شدم.
شب ناامید کننده ای بود و برای اریک کانتونا که در دقیقه پایانی بازی به دلیل نشان دادن علامتی به داور اخراج شد، سخت تر هم بود. جمعیت کر کننده تر شده بود و وقتی ما در حال ترک زمین بودیم، بمب های دست ساز زیر پاهای مان پرتاب شدند. ناگهان یک گروه از نیروهای پلیس همراه با سپر، ما را احاطه کردند. حدس می زنم وظیفه شان مراقبت از ما بود اما هنگامی که ما را از زمین بازی تا رختکن هل دادند، چنین حسی نداشتیم. خون اریک به جوش آمده بود و سپس تق! ضربه ای با باتوم به پشت سرش وارد شد. ناگهان آشوب به پا شد و این باتوم ها و سپرهای پلیس بودند که در هوا به پرواز در می آمدند.
کیدو و دیگر مربیان، دست ما را گرفته بودند و تلاش می کردند تا ما را به داخل رختکن هل دهند. ما با ازدحام از درب وارد پناهگاه شدیم ولی تمام درگیری ها بیرون رختکن ادامه داشت. پالی، رابو و بروسی، اریک را داخل کشیدند و همان جا نگه داشتند. بازیکنان با تجربه تیم دو به دو می رفتند تا دوش بگیرند، مبادا این که اریک در رختکن تنها بماند. در نهایت او را پیش مربی بردند تا او مانع از این شود که اریک باز هم سراغ پلیس ها برود.
هیچ شکی نیست که آن تیم (تیمی که پس از در هم کوبیدن چلسی در فینال جام حذفی 1994، نخستین دو گانه باشگاه را کسب کرد) تاثیر زیادی بر روی من و سایر جوانانی که به تیم اصلی راه می یافتند، داشت. آن ها استانداردهایی را تعیین کردند که ما در ادامه از آن ها پیروی کردیم.
همین که با امثال اینس، هیوز و کانتونا تمرین کنی، مایه شادمانی بود. اریک می توانست یک پاس معمولی را، دلربا جلوه دهد. در آن تیم حتی یک تکل ساده هم برای بازیکن خیلی با ارزش بود. حس می کردید که قدتان سر به فلک کشیده است؛ هر چند که در آن تیم، یک اشتباه هم جرم به شمار می رفت.
اگر رقابت پیش از این هم به اندازه کافی در تیم جریان نداشت، با ورود روی کین و قرار گرفتنش کنار اینسی، تیم وارد سطح دیگری شد. یک بار در مسابقه ای در کاونتری، چون قبل از سانتر کردن توپ یک ضربه اضافی به توپ زده بودم، کینو به من یورش برد. سرش را جلو آورد (واقعا حس کردم که می خواهد مرا بزند) و فریاد زد:
-آن توپ لعنتی را بفرست!
+ نمی توانم یک ضربه لعنتی به توپ زنم؟
با چه کسی حرف می زنی؟ توپ لعنتی را بفرست!
انگار با مشت به صورتم کوبیده بودند. و این در حالی بود که فکر می کردم اشمایکل آدم سختگیری است. کافی بود یک ضربه اضافی به توپ بزنم تا کینو سر از تنم جدا کند. پیش از آن خودمان هم روحیه جنگندگی بالایی داشتیم ولی حالا شاهد این بودیم که چگونه حتی بازیکنان بزرگ هم در کارشان جدیت و تعصب به خرج می دهند. ما از نزدیک شاهد این بودیم که برای برنده شدن در بالاترین سطح، چگونه باید رفتار کرد.

مربی عادات و رسوم را نهادینه کرده بود: انتظار موفقیت می رفت و این بازیکنان بودند که باید می رفتند و موفقیت را رقم می زدند. پس از بیست و شش سال خشکسالی، یونایتد دو جام پیاپی را کسب کرده بود. از آن موقع به بعد، فصلی بدون قهرمانی، ناکامی به شمار می رفت. و این روال از آن پس ادامه داشت.
از شانس من بود که فصل 95-1994 یکی از آن فصولی بود که ما در کادر بازیکنان دچار کمبود بودیم و در واقع من در همان فصل به یکی از بازیکنان تیم اصلی یونایتد تبدیل شدم. پس از چند بازی نا منظم طی دو فصل گذشته، درست قبل از کریسمس 1994 مربی برای چهار بازی از من در سمت راست خط دفاعی استفاده کرد؛ هر چند که هیچگاه نمی شد به این پی برد که چه در سر او می گذرد. از آن جایی که هیچگاه نمی خواست یک بازیکن جوان را بیش از حد در کانون توجه قرار دهد، با وجود ارائه نمایش هایی خوب، مرا برای چند مسابقه بیرون گذاشت. یکی از آن مسابقات، بازی خارج از خانه برابر چلسی بود که پیش از آن بحث زیادی درباره هولیگان ها و گروه موسوم به کمبات 18 مطرح شد. آنجا بود که مربی حس کرد که آن شب متعلق به بازیکنان با تجربه تر تیم است.
من تنها می توانستم بابت این که یک برهه دیگر از تیم به دور هستم، خودم را سرزنش کنم. من همراه تیم اصلی سفر می کردم و از این رو وقتی که صبح یک روز دوشنبه مربی مرا برای حضور در تیم اولِ رزرو برای بازی در چستر برگزید، جا خوردم. پس از خوشگذرانی در شنبه شب، مهیای آن بازی نبودم.
«این را در کله ات فرو کن نویل؛ تو دیگر به این زودی ها با ما سفر نخواهی کرد».
و پس از آن به مدت شش هفته با تیم اصلی سفر نکردم. آن موضوع این درس را به من آموخت که حتی برای یک شب، چشم از توپ بر ندارم.
به طرزی از یاد نرفتنی، آن فصل از بازی های لیگ برتر با ضربه کونگ فوی اریک به یک طرفدار در کریستال پالاس در ماه ژانویه، ماندگار شد. آن شب در یکی از کافه های منچستر حضور داشتم که کسی به من گفت کانال تلویزیون را عوض کنم چون ظاهرا اریک در یک درگیری مشارکت داشته است. من در استانبول از کوره در رفتن اریک را دیده بودم و همه می دانستند که او آدمی است که زود عصبانی می شود. نمی توانم بگویم که او را نکوهش کردم. اریک شخصیتی منحصر به فرد داشت و به فکر دیگران در قبال خود اهمیتی نمی داد.

باشگاه پشتیبان او باقی ماند ولی از دست دادن اریک ضربه سنگینی بود. بدون جادوگرمان، کار سخت تر می شد اما وقتی ماه مارس از راه رسید، ما هنوز بر سر قهرمانی در لیگ برتر و جام حذفی می جنگیدیم و من توانستم یک بازه دیگر از بازی تیم های تیم را با لذت پشت سر بگذارم.
ما با بلکبرن راورز در کورس شدیدی برای قهرمانی قرار داشتیم. آن ها روان بودن بازی منچستریونایتد را نداشتند ولی گلزنی خارق العاده داشتند به نام آلن شیرر و یک مربی با تجربه به نام کنی دالگلیش. از مدت ها قبل مشخص بود که کورس قهرمانی تنگاتنگ خواهد بود و این رقابت تا دیدار پایانی فصل هم ادامه یافت.
مسابقه پایانی ما در زمین وست هم یونایتد بود. بلکبرن دو امتیاز از ما جلو بود ولی باید در زمین لیورپول به میدان می رفت و بنابراین می توانستیم بخت خوبی برای خود قائل شویم که بتوانیم گوی سبقت را از آن ها برباییم. وقتی مربی، اسپارکی را برای آن بازی کنار گذاشت، من و سایر بچه های تیم جا خوردیم. اسپارکی طی چند ماه گذشته در تمامی مسابقه ها در ترکیب اصلی تیم قرار داشت. او یکی از رهبران ما و از ارکان ثابت تیم بود. هنوز نمی دانم چرا مربی در مسابقه ای که به پیروزی در آن نیاز داشتیم، او را بازی نداد.
از حریف عقب افتادیم ولی آنقدری فرصت داشتیم که برای پیروزی در چندین بازی کفایت می کرد. برایان مک کلیر بازی را به تساوی کشاند و ما در 10 دقیقه پایانی، سه-چهار موقعیت برای برنده شدن داشتیم ولی توپ های مان به گل نمی رفتند. برای قهرمانی در لیگ، تنها به یک گل نیاز داشتیم. گاهی چنین مرزی بین قهرمانی و یک فاجعه برای تان ایجاد می شود.
شرایط رختکن پس از بازی، ناامید کننده ترین جوی را داشت که من در دنیای فوتبال تجربه کردم. در طول دوران حرفه ای خود، به خوبی توانستم باخت را مدیریت کنم. به ویژه وقتی سن تان بالاتر برود، یاد می گیرید چگونه با ناکامی ها مواجه شوید. ولی آن ماجرا به واقع یکی از ناراحت کننده ترین ها بود. نخستین حضور من در کورس قهرمانی، به شکل فاجعه باری خاتمه یافته بود. هنگامی که از ماجراجویی بلند مدت خود به خانه بر می گشتیم، از نظر جسمانی احساس بیماری کردم.
شاید تنها دیدار نهایی جام حذفی می توانست مرهمی بر ناکامی مان باشد. من به دلیل محرومیت از سوی اتحادیه فوتبال، قادر به بازی کردن نبودم. در تلاش خود برای تبدیل شدن به مدافعی تکلزن، خودم را درگیر نبردهای شوکه کننده می کردم. باید اعتراف کنم که در آن ماه های ابتدایی، کمی شیدایی در من وجود داشت. یادم می آید یک تکل افتضاح بر روی جیسون داد از ساوتهمپتون زدم که لیاقت کارت قرمز مستقیم را داشت. همچنین می توانم رفتن برای یک نبرد 50-50 با کارلتون پالمر در دیدار برابر شفیلد ونزدی را به یاد بیاورم که او را نصف کردم. مربیان به من گفته بودند که خودم را نشان دهم و من این گفته را به دل پذیرفته بودم. می دانستم که باید از فرصت خود بهره برده و آن ها را تحت تاثیر قرار دهم. همیشه به درستی گفته شده که در یونایتد حق ندارید معمولی باشید و انتظار داشته باشید که برای مدتی طولانی در تیم دوام بیاورید اما شاید من در اشتیاق خود کمی زیاده روی کردم.
قرار بود فینال را از دست بدهم ولی ما علیه محرومیت من فرجام خواهی کردیم. برای مشخص شدن وضعیت خود راهی لندن شدم و توضیح دادم که به خاطر حرکت بسیار بدی کارت زرد نگرفتم و این که محروم کردن بازیکنی 20 ساله از حضور در چنان دیدار بزرگی، منصفانه نیست. در نهایت آن ها به من اجازه بازی کردن را دادند. با این وجود برای بازی کردن در ومبلی، مجبور به پرداخت 1000 پوند جریمه شدم. چنین رقمی را نداشتم (با توجه به این که بر طبق نخستین قرارداد حرفه ای خود، به طور هفتگی 210 پوند درآمد داشتم) و از این رو مجبور به قرض گرفتن آن پول از پدرم شدم. آن ماجرا، نخستین قرارگیری من در برابر کمیته انضباطی اتحادیه فوتبال بود و البته معتقد بودم که کمیته منصفی هم بودند؛ این حس اما خیلی دوام نیافت.
تمامی آنچه را که به انجام نخستین بازی بزرگ من در ومبلی ختم شد، دوست دارم. آهنگ سنتی جام حذفی را با تمامی اندوهش دوست دارم؛ حتی سرود آن سال ما که به وسیله یک رپر با نام استرایکر و با مضمون «ما قراره دوباره انجامش بدیم» خوانده شد و حالا احتمالا به دست فراموشی سپرده شده است. حس می کردم در فرم خوبی قرار دارم و به قهرمانی مان در آن بازی ها واقعا اطمینان داشتم. اینس، کین، بروس، پالیستر، هیوز؛ این ها قهرمانان تیم بودند. ما می دانستیم که شکست دادن اورتون امکان پذیر است.
نمی توانم جز خشم رییس در قبال ما بابت دریافت گل نخست از حریف، چیز زیادی را از آن بازی به خاطر بیاورم. در یک صحنه اسکولزی تقریبا به گل رسید و سپس اسپارکی به گلزنی نزدیک شد. ولی پس از این که اجازه داده بودیم قهرمانی لیگ از دست مان برود، باز نمی توانستیم به گل حیاتی دست پیدا کنیم. پس طی یک هفته، دو حادثه غم انگیز برای مان رخ داد. طی دو بازی سخت، دو جام از دست مان رفت. من بیست و هفت بازی انجام دادم که می توانست برایم مایه خوشحالی باشد اما در آن شرایط وقت خندیدن مهیا نبود. یونایتد کاری به فصول بدون جام نداشت.
می گویند که بیشترین چیزها را از باختن می آموزید و آن فصل یقینا به انجام تغییرهایی بزرگ در باشگاه منجر شد. اما آن تغییرات برای آینده بود. پس از باخت در فینال جام حذفی 1995، راهی یک مهمانی تیمی شدیم. این که چگونه بازیکنان بزرگسال تیم تا خود صبح مست کردند، عجیب بود ولی برای کاهش ناامیدی تیم، باید اقدامی صورت می گرفت. خود من هم چند جرعه ای نوشیدم ولی امیدوار بودم که جرعه بعدی را، پس از قهرمانی در جامی بنوشم.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



